به عزیزی دست یاری دراز کردیم، خانوادهای هستند با چهار فرزند که سه فرزند زیر ۱۶ سال هستند. پدر معتادی دارند و خانهای اجارهای. مادر خانواده در یک کلوچه فروشی کار میکند که کفاف مخارج خانواده رو نمیده. نیت دارم سه بسته لوازم التحریر کامل برای این فرزندان تهیه بشه. در آخرین برخوردی که داشتم دختر کوچکتر خانواده برای یک دفتر نقاشی گریه میکرد. اگر در توان هست، در هر مبلغی که بشود، کمکی کنید بلکه سال تحصیلی بر این سه طفل کمی راحتتر بگذرد. روزیتان افزون. 5022291329886657 به نام آنیتا مولایی
صحرایی که ماههای اخیر بوده، مضامین مربوط به هویت خودش رو در نقاط بسیاری حفظ داشته. ساکت، پر تکرر، بی انتها و سوزناک. ماههای نخستین به همین منوال طی شده. تکریر روزمرگیها این خاموشی رو تقویت میکرد و گریز بیانتهای تاریخ چیزی جز سوز به ارمغان دل نیاورد. هویت صحرا هم همین هست به هر حال. کمتر کسی با شنیدن نام صحرا به یاد چیزی جز شنهای داغ نامتناهی و سوت سوتک موذی باد میافته. چیزی اما با ریز جزئیات و کلهم اجزای این صحرا به بازی افتاده که خودش هم بخشی از بلوغ هویتیای هست که هم صحرا و هم ما در حضور همدیگه پیدا میکنیم. شبهای زیادی رو در این صحرا صبح کردم. چراغ صبحهای بسیاری هم با زمان خاموش شد. هرچقدر بیشتر و بیشتر توی این صحرا زندگی کردم، اون هم خودش رو با من تطبیق داد و یا بهتر بیان کنم، بلعید. صحرا سکوتش رو با جشن و پایکوبی موجودات شبانه جایگزین داشت و روزها، باد صدای خندههایی از سرزمینهای دور برای من حکایت میکرد. صحرانشینی که من بودم، با تنفر به خندههای سرزمین دور به ناچار گوش میسپرد؛ اگرنه در سکوت، روز شب نمیشد.
Der idiot"به دروازههای عیان آن ماهرخِ خونین چشم قدم بگذار" و دستانش در ستایشِ ایزدی به بالا برده شدهاند. ردای سفید وی، زیر نور شمع، خورشیدی ثانوی است. "گذار آن روح قدیسه بر تو واجب است. به دستان مادر هستی خود را بیفکن." جنون پشت چشمانش خفته است و عقل از انگشتانش…
در پیالهای خالی از یاد مینوشمت. بی ندامت. دور از آوارههای قلب. دست بر زمانی میکشم که در آن مردهام و ساعتها مرثیه به یادم میکوبند. ای مُرده تن من، پدر، تو نیز از پیالهام، لب کبود را تر کن که زادروز من است. همان که به هنگام زایش سرت درید و تو را بلع کرد. تو دیگر مردهای اما، به سان درختی که لاشه کود رشدش باشد در من حلول یافتهای. حال منم آن پور فرخزاد و تو، چیزی جز مرده نیستی. طلبی از یاد منفورت نیست.
Der idiotامروز نسیمی خنک احساس کردم. این دفعه آرزویی نبود که توسط تخیلاتم شمایلی از واقعیت گرفته باشه. یک باد ملایم بود که دلش نمیومد موهای سر من رو نامرتب کنه. خبر از پاییز میداد. برای لحظاتی قلب همراهانم رو از امید فرداها پر کرد. همه لحظاتی سکوت کردیم. برخی چشم…
پاییز فصلی غنی از خاطره است برای من. پیش از زمستان، این پاییز بود که خودش رو در قلب من جای میکرد. هنوز هم همینطوره. پاییز با حضورش همیشه دستی به گونهام میکشه. امسال اما توقعی ندارم. امیدوار هستم دستانش برای سیلی، سنگین نباشه.
"There is no love in the past, only the present. The past is made of static images, distorted memories, demented nostalgia; this, the present, with all its possibilities, innumerable misses, is far superior, it is a living organism"
How can I read @idk_i_never_knew without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for Der idiot: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does Der idiot have?
Der idiot (@idk_i_never_knew) has 1.54K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does Der idiot know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.