زندگی برایت بر روی ریتمی کند و تهی از امید میرقصید. البته درست قبل از آنکه نوازنده ای از جهانِ زیبایی ها، ارکستر زندگیات را به دست بگیرد.
مردی جوان، نویسنده و انگلیسی زبان.
نخست برای ثبت نوشتار درباره ی شهر ات آمده بود. اینکه جریان زندگی در آنجا چطور است.
آمده بود تا بوی نان تازه را بنویسد. تا زمزمه ی نسیم میان علفزار هارا ثبت کند. تا هاله ی امید در روز های دعایِ یکشنبه هارا به نوشتار در آورد.
اولین بار او را بعد از مراسم دیدی. دومین بار در صف نانوایی و سومین بار؟ بر روی تپه به هنگام غروبِ مرواریدِ طلایی.
قرار نبود آن کشش از ناکجا آباد پیدایش شود. قرار بر این نبود که نگاه های گاه و بیگاه میانتان رد و بدل گردد.
اما هردو زمانی به خود آمدید که شهد عشق از کلماتِ میان نامه هایتان میچکید و راه گریزی از آن نبود. دیگر نبود.
یک برنامه ریزی اشتباه و یک بی دقتی، نامهای را به دست کشیشی سپرد که برخلاف آنچه که باید، نامه را خواند.
این عشق گناه بود. مثل هرچیز دیگری که وقتی توان تحمل زیبایی آن نبود، آن را "گناه" مینامیدند.
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به لئون نیکولایویچ.
از طرف لوتوس