داشتنِ نگاهی متفاوت به جزئیات زندگی، از خصوصیات تو بود.
اینکه آشپزی را صرف پختن غذایی برای خوردن و زنده ماندن نبینی و آن را با هرچه از زمان و عشق داری لبریزش کنی.
کسی نمیپرسید آشپز کیست یا چه دستوری دارد. مردم تنها از عطر دلانگیز و طعم دلنشین هنر دستانت لذت میبردند.
... تا قبل از آن غروبی که پرده از رازِ کلبه ی کوچکت برداشته شد.
در پس رایحه ی ادویه ها، اتاقکی بود مخصوص هنرمندان آن عصر. جایی که زبان اعتراض، هنر بود و بیداری در پس رنگ و کلمات.
چه کسی به آشپزخانه ی کوچکت شک میکرد؟ هیچکس!
پس دل و خانه ات پناهگاهی شد برای کسانی که فریادِ خاموش اعتراض را به دستِ نسیمِ هنر میدادند. حامی اشخاصی بودی که مردم را مخفیانه بیدار میکردند.
دست بی رحم روزگار، همه چیز را لو داد.
به هنگام بامداد، تو و تمام هنرمندان به دار آویخته شدید. اما همچنان گرمایِ مهربانی و حمایتت، بر روی قلموی کنار بشقاب خالی غذا احساس میشد.
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به خوابگرد
از طرف لوتوس