تو منتخب پروردگار برای اجرای عدالت در زمین بودی.
لااقل، این آن چیزی بود که دربارهات میگفتند.
قاضیای عادل که شهره اش برای همگان آشنا و انکارناپذیر بود.
اما هر ترازویی دو کفه دارد و کفه ی زندگی تو بر مردم پنهان بود.
کلبهای پنهان در قلبِ پاک و سبز جنگل، میزبان تو و آنچه بود که در آنجا نگهداری میکردی.
قفسه هایی سنگین از قدمت و زحمتِ پشت تک تک شیشه هایش که آکنده از انواع گوناگون سموم بودند.
سمومی از مار هایی که آنجا مهمان و نگهبان راز مخفی تو بودند.
بسیار طول کشید تا جامعه متوجه شود، مردنِ گناهکارانی که تو حکمشان را میدادی، نه از خشم پروردگار بلکه از یأس قاضیای بود که اشرف مخلوقات را در پی کار هایی خارج از آنچه که برایش آفریده شده بودند میدید.
و این یأس، سمی بود که مخفیانه وارد بدن متهم میشد و او را از پا در میآورد.
در نهایت، تو "قاتل" و "سواستفاده کننده از اعتماد مردم" شناخته شدی اما هیچکس هیچوقت آغوشِ مار سیاهِ محبوبت به دور شیشهی سفید رنگ را ندید.
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به nowhere
از طرف لوتوس