میگویند عشق آخرش خوش است. عشق ریه هایت را از هوایِ امید پر میکند. عشق زیباست.
اما آیا چنین است؟ آیا آنچه تو تجربه کردی عشق نبود؟ آیا آنچه از عشق گفته اند دروغ بود؟
دل در گرو کسی میگذاری که موج دریا برایت در برابر گیسوانش هیچ است و هیچ شبنمی روی گلبرگ های صبحگاهی به لطافت لبخند او نیست.
شاید اندوه و عشق، دو دشمن دیرینه بودند تا با قدرتنمایی نشان دهند کدام يک غالب بر زندگی انسان میشود.
آزار و اذیت مردم هرروز بیشتر و بیشتر میشود چون به گلبرگ لطیف زندگی ات، تهمت "بدکاره" بودن میزدند و تو نیز به هردری میزدی تا از آنجا بروید.
دست آخر، با خبری خوش از ترک آن شهر به خانه میروی غافل از آنکه میزبان تو اینبار جسم بی جان امید زندگی ات بود.
خنجرت از سر خشم و قدرت اندوه، رودِ باریک خونِ گردن مسبب آن اتفاق را پاره میکند. اما زمانی که میخواستی به زندگی خودت پایان دهی، دستگیر میشوی و صبح روز بعد، طناب دار تورا به زندگی ابدی ای میفرستد که امید داشتی آن را با همان یک نفر شریک شوی.
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به Der idiot
از طرف لوتوس