کلمات مضحک بودند. حروفی بی سر و ته که هر یک آوایی داشتند به خیال آنکه پیام و ارتباط را شکل دهند.
چه سودی در کلمات بود اگر فهمی برایشان در را باز نمیکرد تا میزبان باشد؟
کلام تو تبدیل به نوای موزون در طبیعت شد.
به نوت های روی برگه های قدیمی.
و رفته رفته؟ تو با موسیقی سخن میگفتی. با زبانی جهانی فارغ از مورد خطاب قرار دادن قومی خاص. فارغ از محدودیت و قابِ تنگنای کمبود ها.
آیا در آن گناه وجود داشت؟ آیا به زبان آوردن احساسات با چیزی جز کلمات، ناپسند بود؟
بله؛ برای کسانی که نمیتوانستند آن را کنترل کنند، گناهی نابخشودنی یود! برای کسانی که دیدند زبانِ قلب نمیتواند تحت سلطه ی آنان باشد، چه چیزی آسان تر از آنکه کار تورا "گناه" بنامند؟
چه چیزی آسان تر از آنکه جانت را بگیرند؟
اما برای کسی که پیچ و تاب طناب را خطوط و خود را نوت های موسیقی میداند، مرگ ناشناخته ترین آشنایی بود که میتوانست آن را بنوازد.
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به Lullaby Writer
از طرف لوتوس