گاهی تکه های کوچکی از کاغذ های بریده شده و گاهی نوشته هایی حک شده با زغال بر روی دیوار های قدیمی شهر.
جملاتی کوتاه که مردم را به فکر فرو میبرد و حکومت را هرلحظه بیشتر به سمت و سوی تشویش.
کسی نمیدانست این کلمات از جانب کیست. چه کسی چنین سخنانی را از خودش به جای میگذاشت؟
فردی ناشناس که کلماتش مردم را بیدارتر از قبل میکرد و درنهایت سربازان را به حرکت واداشت تا سرمنشأ را پیدا و ریشه اش را نابود کنند.
در نهایت، جسم بی جانت به "درس عبرت" در میدان شهر مبدل شد. اما هیچ اعدامی نمیتوانست نبض حیاتِ آنچه تو در ذهن ها کاشته بودی را به مرگ بکشاند.
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به خطای دید
از طرف لوتوس