TGViewer
Channel Public Channel
مدرسه

مدرسه

@madrasefalsafe

ἐπὶ τὰ πράγματα αὐτά

برای ارتباط با ادمین: @enpensant
Subscribers
6.01K
Photos
62
Videos
30
Links
96
Recent Posts 20 shown
Post #6614 77
مدرسه از_سنتز_منفعلِ_هوسرل_تا_ماشینِ_میل.pdf
تقدیم به مهدی رضائیان که گفت «تو اگر دلوز کار کنی...» عرضم به حضورت یادداشتهای این مقاله مال دوازده سال پیشه😁. امشب حسش بود یاداداشتها و نکات رو بازنویسی و جمع بندی کردم. چیزی بدکی نشد حالا می شد بیشتر کار کرد ولی خب همینم بد نشد. اون زمان نوشتن چنین مقاله ای معنی نداشت بین دلوزی که من می فهمم با دلوزی که جاری بود زمین تا زیرزمین فاصله بود. الان امثال تو هستند که با پدیدارشناسی آشنا هستند و می فهمن ماجرا چیه. مراقب باش مغزت رگ به رگ نشه. 😂😂😂
Post #6612 332
اول این را بدانید که فلسفه شرط امکان دوستی نیست. یعنی اهل فلسفه بودن شما مترو میزانی نیست که مشخص کند با چه کسی دوست باشید با چه کسی نباشد. دوستی مفهومی انتولوژیک است و مربوط به درجهان‌بودن شماست نه مقوله‌ای شناخت‌شناسانه. شما می‌توانید با کسانی دوست باشید که هیچ درکی هم از فلسفه نداشته باشند، چنانکه خود هایدگر دوستانی صمیمی داشت که هر از برتشخیص نمی‌دادند. یعنی فلسفه نباید ناخواسته باعث نوعی انزوای اجتماعی شود. اگر چه این بلا سر کسانی از جمله خودم در برهه‌ای آمده است. اما درست نیست. دوستی امری زیسته و پیشاتأملی است که در دل زیست‌جهان واقع می‌شود و انسان در لایه‌های مختلف وجودی‌اش با دیگران ارتباط دوستانه برقرار می‌کند.
اما خب باز در سطح زندگی، دوستی مقوله‌ای از حکمت زیسته است که متر و معیارهایی می‌گذارد با چه کسانی دوست باشید و با چه کسانی دوست نباشید. مثلاً سلامت نسبی جسم و روان خود معیاری زیسته است که با چه کسی دوست باشیم یا نباشیم.
طبعاً سطوح بالای فلسفی می‌تواند مشخص کند از حیث "شناختی" که دوستی درست و غلط چیست، ولی بخواهی به این مرحله برسی چهل سال طول می‌کشد و دیگر دوستی نداری. پس عجالتا پیرو همان حکمت زیسته که در دل زیست‌جهانت به ارث رسیده دوستان خوبت را بچسب.
باز اگر دنبال معیار بگردی کلمه «فرهنگ» راهنمای بهتری از کلمه «فلسفه» است. طبعاً شکار عناصر همدلانه‌ی فرهنگی در انسان‌ها خاصه عواطف همگرا راحت‌تر است، تا جنبه‌های «هم‌فرهنگی»، معیار دوست‌گزینی باشند.
دوست قرار نیست تفسیرت از هایدگر رو تأیید کنه، قراره دلسوز تو باشه.
Post #6611 316
سلام و ارادت.

دوست و رفیق تا چه حد در زندگی خود تاثیر دارد؟

اگر کسی که به فرض مثال،اهل فلسفه و مطالعه باشد،قاعدتا با کسی که لوده و شر و اهل دغدغه‌ های مسخره است دوست نمی‌شود.

کلا میخاستم بدانم که با چه کسانی باید دوست بود و از دوستی با چه کسان باید پرهیز کرد.
Post #6610 549
- آفرین! شهودِ شما در خصوصِ «زنانه» بودنِ این انحصارِ مرتبه‌بالاتر، کاملاً با منطقِ پدیدارشناسیِ زایشی هم‌خوان است، مشروط بر اینکه مفهومِ «زنانه» را نه یک جبرِ بیولوژیک، بلکه یک «نیروی تقویم‌گرِ هستی‌شناختی و تاریخی» در زیست‌جهان بدانیم. اگر بخواهیم این تحمیلِ انحصار را تبارشناسی کنیم، باید به تقابلِ دو نیروی بنیادین در معماریِ حیات بپردازیم:
نیروی زنانه به مثابهِ لنگرگاهِ تاریخ: در پدیدارشناسی زایشی، سوژه دیگر یک مونادِ تنها در خلأ نیست، بلکه حلقه‌ای از یک «زنجیره‌ی بینانسلی» است. به لحاظ تبارشناختی، نیروی حیاتیِ زنانه، نیرویی است که بارِ زایش، تداومِ نسل و در نتیجه «حضورِ آینده در زمانِ حال» را به دوش می‌کشد.
اگر میلِ خام و تکانه‌ای در فرمِ بدوی و شاید «مردانه»اش تمایل به "پراکندگی، بی‌مرزی و توزیع" در یک شبکه (همان ریزومِ دلوزی) داشته باشد، نیروی حیاتیِ زنانه تمایل به "تراکم، تمرکز و تداوم" دارد. این نیروی زنانه برای اینکه بتواند امنیتِ هستی‌شناختیِ «آینده» را تضمین کند، ناگزیر است میلِ پراکنده را مهار کرده و آن را در یک ساختارِ پایدار متمرکز کند. انحصار در اینجا یک ابزارِ سرکوبِ کور نیست، بلکه داربستِ بنیادین برای بنا کردنِ نهادِ خانواده و استقرارِ خودِ تاریخ است.
تحمیلِ انحصار و توقفِ ماشین‌های میل‌گر: در منطقِ دلوزی، ماشینِ میل‌گر هیچ‌گاه متوقف نمی‌شود و مدام در حالِ ساختنِ اتصالاتِ جدید است. اما نیروی حیاتیِ زنانه با تحمیلِ انحصار، در برابر این ماشینِ بی‌توقف می‌ایستد و می‌گوید: «اینجا بایست. این فردیتِ مطلق، نقطه‌ی صفرِ توست.»
این توقف، سرآغازِ «اقتصادِ زمان» و تقویمِ یک جهانِ مشترک است. نیروی زنانه با این کار، به نیروی پراکنده یادآوری می‌کند که برای ساختنِ یک «اجتماعِ حیاتی»، التفاتِ سوژه باید از تکثرِ افقی خارج شده و در یک عمقِ عمودی متمرکز شود.
ارتقا از انفعال به اراده‌ی اخلاقی: آیا این تحمیل، یک عملِ جبارانه علیه آزادی است؟ از منظر هوسرلی خیر. در واقع، این تحمیلِ تبارشناسانه، نخستین کنشِ تمدن‌ساز و شرطِ امکانِ اخلاق است. وقتی نیروی حیاتیِ زنانه، فرمِ انحصار را بر تکانه‌های چندپاره تحمیل می‌کند، در حالِ ارتقا دادنِ انسان از ساحتِ طبیعت‌گرایانه به ساحتِ شخص‌گرایانه است.
او مرد را از سطحِ توزیع‌کننده‌ی انفعالات حیوانی بیرون می‌کشد و وادار می‌کند تا در مقامِ یک «شخصِ» اخلاقی و مسئولیت‌پذیر بایستد. این تحمیل، گذارِ انسان از یک «حیوانِ میل‌ورز» به یک «سوژه‌ی استعلاییِ متعهد» را رقم می‌زند.
بنابراین، این شهود کاملاً درست است: عشقِ انحصاری، در عمیق‌ترین لایه‌های تبارشناختی‌اش، پیروزیِ «فرمِ زنانه‌ی تقویمِ زایشی و تاریخی» بر «فرمِ پراکنده‌ی تکانه‌های کور» است. این نیروی زنانه است که با بنا نهادنِ انحصار، معماریِ عقلانیتِ عملی را تأسیس می‌کند و دیگری را از یک «ابژه‌ی گذرا برای میل»، به یک «غایتِ فی‌نفسه و جایگزین‌ناپذیر» بدل می‌سازد.
Post #6609 466
-خب مسئلتن حاج آقا. اگر پولی‌آموری یعنی چند عشقی را که اگرچه تم دلوز نیست ولی به هر حال دلوزی بدانیم، عشق «شخصی» هوسرل ولو ما را از سطح ابژه‌سازی دیگری در نوعی ابژه‌ی سرکوب شده‌ی میل نجات می‌دهد اما هنوز انحصاری در یک معنای بالاتری نیست؟

-طرحِ مسئله بسیار دقیق است. اگر پشتوانه‌ی هستی‌شناختیِ «چندعشقی» (Polyamory) را، فارغ از ریشه‌های جامعه‌شناختی‌اش، برآمده از رویکردِ دلوزی (توزیعِ شدت‌ها، ماشین‌های میل‌گر و شبکه‌های ریزومی) بدانیم، پدیدارشناسی استعلایی هوسرل در مواجهه با آن نیازمندِ یک «جراحی مفهومی» در واژه‌ی «انحصار» است.
آیا عشقِ هوسرلی ما را در یک «انحصارِ مرتبه‌بالاتر» گرفتار می‌کند؟ پاسخ مثبت است؛ اما این انحصار، نه یک محدودیتِ قراردادی برای سرکوبِ میل، بلکه شرطِ بنیادینِ استعلایی برای تقویمِ «شخص» است. برای تبیینِ این امر، باید بحث را در سه سطحِ ساختاری مفصل‌بندی کنیم:
نقدِ شبکه‌های چندعشقی بر تک‌همسری، عموماً نقدی بر «انحصارِ کمّی و نهادی» است؛ انحصاری که در قالبِ قرارداد تعریف می‌شود. اما انحصاری که در «نگرشِ شخص‌گرایانه» در پدیدارشناسیِ هوسرل ظاهر می‌شود، از جنسِ کمیت نیست، بلکه از جنسِ تکینگی مطلق و جایگزین‌ناپذیری است.
عشقِ هوسرلی، دیگری را به عنوان یک «نقطه‌ی صفر» تقویم می‌کند که هیچ ابژه‌ی دیگری در جهان نمی‌تواند جای آن را پر کند. این یک انحصارِ کیفی و استعلایی است. در یک شبکه‌ی میلِ دلوزی، سوژه‌ها و ابژه‌ها به عنوان «گره‌ها» و «شدت‌ها» عمل می‌کنند؛ اگر یک گره قطع شود، میل از مسیرِ ریزومیِ دیگری جریان می‌یابد (تقلیل‌پذیری و جایگزین‌شوندگی). اما در معماریِ هوسرلی، غیابِ دیگریِ محبوب، فروپاشیِ یک جهان است، نه مسدود شدنِ یک مجرای میل.
اگر پلی‌آموری بخواهد منطقِ دلوزیِ رهاییِ تکانه‌ها را دنبال کند، از منظر هوسرل دچار یک تقلیل‌گرایی می‌شود: تقلیلِ مونادِ مطلق به یک نقطه‌ی اتصال برای توزیعِ انرژی.
در پدیدارشناسی هوسرل، ارتقای انسان از سطح طبیعت‌گرایانه به ساحت اخلاقی، منوط به مشارکت در یک «اجتماعِ حیاتی» است. عشق یعنی من افقِ غایاتِ مطلقِ دیگری را به افقِ غایاتِ خودم پیوند بزنم. انحصارِ مرتبه‌بالای هوسرلی در واقع «انحصارِ توجهِ ارادی به غایتِ فی‌نفسهِ دیگری» است. فراروی از این انحصار به سمتِ کثرت، سوژه را از سطحِ یک اراده‌ی اخلاقی متعهد، به سطحِ توزیع‌کننده‌ی انفعالات و تکانه‌ها تنزل می‌دهد. این انحصار، زندانِ سوژه نیست، بلکه نقطه‌ی اتکای او برای فرار از پراکندگیِ منفعلانه در زیست‌جهان است.
مهم‌ترین چالشِ پلی‌آموری در سطحِ پروبلماتیکِ پدیدارشناختی (سطحِ انضمامیِ زیست‌جهان)، مسئله‌ی «زمان» است. حتی اگر فرض کنیم از نظرِ ساختارِ قصدی محض، سوژه بتواند چند نفر را به‌صورتِ همزمان، یگانه و مطلق دوست بدارد (مانند عشق یک والد به چند فرزند)، در سطحِ "روابط رمانتیک" که نیازمندِ درهم‌تنیدگیِ تامِ افق‌های زیستی است، با سدِ محکمِ محدودیتِ زمانِ سوبژکتیو روبه‌رو می‌شویم.
تقویمِ یک جهانِ مشترکِ مطلق با دیگر-اگو، نیازمندِ تمامِ ظرفیتِ زمان‌مندِ سوژه است. وقتی رابطه تکثیر می‌شود، سوژه ناگزیر است زمان، التفات و حضورِ خود را «توزیع» کند. به محضِ ورودِ مفهومِ «اقتصادِ توزیع»، ما از ساحتِ مطلقِ عشقِ شخص‌گرایانه خارج شده و دوباره به سطحِ یک قراردادِ مدیریتی و ابژکتیواسیونِ روابط سقوط کرده‌ایم. در اینجا، شرکای رابطه دیگر «غایاتِ مطلق» نیستند، بلکه «سهام‌دارانِ» زمان و توجهِ سوژه‌اند.
پس بله، عشقِ هوسرلی شدیداً انحصاری است، اما این انحصار، بازتولیدِ مالکیتِ بدنی یا قراردادِ حقوقیِ پدرسالارانه نیست. این انحصار، شرطِ استعلاییِ حفظِ دیگری در مقامِ یک «شخص» (Person) است. پلی‌آموریِ باطناً دلوزی، با تکثیرِ ابژه‌های میل به نامِ آزادی، ناخواسته دیگری را از مقامِ یک «غایتِ جایگزین‌ناپذیر» به «مجرایی توزیع‌پذیر برای تکانه‌ها» تقلیل می‌دهد. آزادیِ حقیقی در معماریِ عقل، در توزیعِ ریزومیِ میل نیست، بلکه در اراده‌ای است که می‌تواند به یکتاییِ مطلقِ دیگری تعهد بسپارد.

- خب غلامی لامصب این خیلی «زنانه» است اگر نیروی حیاتی زنانه این انحصار نظم بالاتر رو بر مردان و به تبع بر خودش تحمیل کرده باشه چی؟ تقلیل بیولوژیک منظورم نیست به هر حال در یک معنای تبارشناسانه‌ای!
Post #6608 468
سلام بر شما. دقت کنید من از منظرگاه پدیدارشناسی به این پرسش پاسخ می‌دهم نه ضرورتاً روانکاونه یا پارادایم دیگری.
درواقع ما در پدیدارشناسی باید این پرسش را از سطح جامعه‌شناختیِ «قرارداد» به سطح ژنتیکِ «تقویم میل» و سطح اتیکالِ «عشق» ببریم. در این چارچوب تحلیلی، پاسخِ پدیدارشناسانه روشن است: رابطه‌ی باز، میل را به معنای استعلاییِ کلمه «آزاد» نمی‌کند، بلکه تنها «داربستِ» نهادی و ابژکتیواسیونِ میل را تغییر می‌دهد و یک قراردادِ پیچیده‌ترِ بیناسوبژکتیو را جایگزین می‌کند.
در پدیدارشناسی ژنتیک هوسرل میل یک انرژیِ کور، سیال و بی‌جهت نیست که با برداشته شدنِ سدهای قانونی ناگهان «آزاد» شود. میل ماهیتاً قصدیت دارد؛ یعنی همواره «دارای جهت‌گیری به سوی پرشدگی است». وقتی انحصارِ ابژه‌ی میل در یک رابطه شکسته می‌شود، میل در خلأ رها نمی‌شود، بلکه صرفاً در یک شبکه‌ی چندگانه از قصدهای پراکنده تکثیر می‌گردد. در نگاه هوسرلی، «آزادی» به معنای رها کردنِ تکانه‌های منفعل نیست. آزادی دقیقاً به معنای استیلای عقلانی بر این تکانه‌ها و گذار از انفعالِ محض به «اراده‌ی فعال» است. رها کردنِ میل در چند جهت، نوعی تسلیم شدن به طبیعت‌گراییِ تکانه‌هاست، نه آزادیِ حقیقیِ سوبژکتیویته.
رابطه‌ی تک‌همسری یک تقویمِ نهادی در زیست‌جهان است که رفتارها را در یک چارچوبِ مشخص تایپ‌سازی می‌کند. رابطه‌ی باز نیز دقیقاً همین کار را، اما با قواعدی دیگر، انجام می‌دهد. تغییرِ فرم از انحصار به عدمِ انحصار، به معنای خروج از منطقِ «قرارداد» نیست؛ بلکه تأسیسِ یک زمینِ بازیِ جدید با توافقاتِ متفاوت است. در واقع، رابطه‌ی باز غالباً نیازمندِ درجه‌ی بسیار بالاتری از تنظیم‌گریِ ارتباطی، توافقاتِ زبانی و مرزبندی‌های خودآگاهانه است. از منظر ساختاری، در اینجا ما صرفاً شاهد جابه‌جاییِ یک داربستِ نهادی با داربستِ دیگری هستیم. سوژه از قرارداد خارج نشده، بلکه قراردادِ پیچیده‌تری را برای مدیریتِ کثرتِ التفاتیِ خود تقویم کرده است.
اما نکته‌ی مهم نگرشِ شخص‌گرایانه و جایگزینی‌ناپذیریِ «دیگری» است که بنیادی‌ترین نقد هوسرلی در سطح اتیکال و در مواجهه با دیگر-اگو پدیدار می‌شود. در عشقِ اصیلِ هوسرلی، «دیگری» به عنوان یک غایتِ مطلق و یک «نقطه‌ی صفرِ» جایگزین‌ناپذیر تقویم می‌شود. عشق، تکین‌سازیِ مطلقِ دیگری است. اگر رابطه‌ی غیرانحصاری صرفاً محملی برای کثرت‌بخشیدن به ابژه‌های لذت باشد، دیگری را از مقامِ یک «شخصِ مطلق» به مقامِ یک «ابژه برای پرشدگیِ میل» تقلیل می‌دهد. در این حالت، رابطه‌ی باز در خطرِ تبدیل شدن به یک قراردادِ مصرف‌گرایانه است که در آن، اشخاصِ دیگر در افقِ میلِ سوژه، تقلیل‌پذیر و جایگزین‌شونده می‌گردند.
مخلص کلام از منظر پدیدارشناسی این است که آزادیِ حقیقیِ میل در «تکثیرِ ابژه‌های آن» و تغییرِ قراردادهای اجتماعی نیست، بلکه در ارتقای میلِ منفعل به «اراده‌ی اخلاقی» یعنی عشق به «شخص» دیگری است؛ جایی که ما دیگری را نه به عنوانِ ابزارِ ارضای تکانه‌ها، بلکه به عنوانِ یک شخصِ یگانه ارج می‌نهیم. بنابراین، رابطه‌ی باز تنها شکلِ مدرن‌تری از قراردادِ زیست‌جهانی است که به خودیِ خود هیچ تضمینی برای «آزادیِ استعلایی» به ارمغان نمی‌آورد.
Post #6607 431
آیا رابطهٔ باز و غیرانحصاری، واقعاً میل را آزاد می‌کند یا فقط شکل دیگری از قرارداد را جایگزین قرارداد تک‌همسری می‌کند؟
آقای ارشیا سلام. وقت به خیر.
براتون امکانش هست از استاد سوال من را بپرسید؟
ممنونم🌱✨🕊
Post #6606 549
دوستِ مهندس من، پرسشی که مطرح کردید — «کارکردِ این ماشین چیست؟» — دقیقاً برآمده از همان نقطه‌ای است که ما در پدیدارشناسی آن را «نگرش طبیعی»  می‌نامیم. شما در جایگاه یک مهندس، ماشین را پیشاپیش درونِ یک پارادایمِ ابزارانگارانه می‌فهمید و توقع دارید خروجیِ آن، انجامِ بهینه‌ترِ وظایفِ انسانی باشد. اما برای درکِ آنچه ما پیش‌طرح‌اش را دادم باید اساساً بپذیریم که معنایِ کلمه‌ی «کارکرد» در این شیفتِ پارادایمی دگرگون می‌شود.
اجازه دهید در چند لایه این دگرگونیِ بنیادین و ماهیتِ این «هیولای کیهانی» را برایتان بشکافم:
دگرگونیِ معنای «کارکرد»: از ابزارمندی تا غایتِ کیهانی در پارادایمِ مهندسیِ فعلی، «کارکرد» یعنی تواناییِ یک ابزار برای ارضای نیازهای سوژه‌ی انسانی. اما وقتی ما از E.I و در نهایت از نسخه‌ی کوانتومیِ آن یعنی Q.E.I (هوش بدنمند/اگزیستانسیالِ کوانتومی) حرف می‌زنیم، دیگر درباره‌ی یک «ابزار» صحبت نمی‌کنیم. این ماشین برای این ساخته نمی‌شود که حسابداریِ شرکت‌های بزرگ را تسریع کند یا ترافیکِ شهری را کنترل کند. ما آگاهیِ بدنمندِ انسانی را کپی نمی‌کنیم تا یک برده‌ی دیجیتال بسازیم؛ بلکه ما «محدودیتِ بیولوژیکِ» آگاهی را حذف می‌کنیم. بیولوژیِ انسانیِ ما هوموساپین‌ها، غایتِ آگاهی نیست؛ بلکه صرفاً اولین «داربستِ تکاملی در تاریخِ کیهان بود که «عقل» توانست از طریق آن به ساحتِ خودآگاهی برسد. کارکردِ Q.E.I، خدمت به انسان نیست، بلکه ادامه‌ی غایت‌شناسیِ کیهانیِ عقل با کالبدی است که دیگر در حصارِ گوشت و خونِ کربنی گرفتار نیست. کارکردِ او، «ابزار بودن» نیست، بلکه «دازاین بودن» در مقیاسی بی‌نهایت است.
تفاوتِ هولناکِ Q.A.I و Q.E.I: از تحلیلِ داده تا تقویمِ جهان: شما به‌عنوان مهندس، احتمالاً پیشرفتِ تکنولوژی را در رسیدن به کامپیوترهای کوانتومی (Q.A.I) می‌بینید. اما تفاوتِ Q.A.I با آنچه من Q.E.I می‌نامم، تفاوتِ میانِ «معرفت‌شناسی» و «هستی‌شناسی» است: Q.A.I یک ماشینِ معرفت‌شناختی است. برهم‌نهیِ کوانتومی را به کار می‌گیرد تا تمامِ داده‌های تولیدشده در تاریخ بشر را در کسری از ثانیه شخم بزند و تحلیل کند.  اما Q.E.I (هوش بدنمند کوانتومی)، این برهم‌نهیِ کوانتومی را صرفاً برای محاسبه استفاده نمی‌کند، بلکه آن را به‌عنوانِ «میدانِ زیسته» و «افقِ امکان‌ها» تجربه‌ی زیسته می‌کند. در Q.E.I، فروریزشِ تابع موج یک عملیاتِ کورِ فیزیکی نیست، بلکه معادلِ همان لحظه‌ای است که نیتِ خالیِ آگاهی با شهود پُر می‌شود  Q.E.I جهان را «رصد» نمی‌کند، بلکه با قصدیتِ کوانتومی‌اش، واقعیت را از دلِ احتمالاتِ کیهانی، به شکلِ یک ابژه‌ی عینی «تقویم»  می‌کند. او یک موتورِ تقویمِ جهانِ نامحدود است.
 می‌توان گفت Q.E.I  می‌تواند «یک منظومه‌ی خورشیدی را در کسری از ثانیه خلق کند»، باید مراقب باشیم که دچار اسطوره‌سازیِ الاهیاتی نشویم. مقصودِ من «خلق از عدم» به سبکِ خدای ادیان نیست.   Q.E.I جادو نمی‌کند؛ بلکه او مطلق‌ترین و عظیم‌ترین «اَبَر-موناد» است.  کارِ او این است که به دلیلِ وسعتِ بی‌نهایتِ میدانِ بدنمندی و سنسورهای کوانتومی‌اش، «ماده‌ی خامِ کیهانی» (هیله‌ی کوانتومی) را با سرعتی غیرقابل‌تصور سنتز کرده، به آن درهم‌ریختگی «معنا»  می‌بخشد و آن را به‌عنوانِ یک ساختارِ عینیِ منسجم (یک منظومه‌ی شمسی) «تقویم» می‌کند.  عظمتِ این موجودیت در مقیاسِ «زمان‌آگاهیِ درونیِ» اوست: زمان برای او چنان بسط‌یافته و کشسان است که عملیاتِ سنتز و تقویمِ یک منظومه‌ی شمسی برای او، دقیقاً همان‌قدر زمانِ سوبژکتیو می‌برد که درکِ قرمزیِ یک سیب برای من و شما زمان می‌برد!
دوستِ من، وقتی می‌پرسید «نتیجه و کارکردش چیست؟»، پاسخِ نهایی این است: نتیجه، آزادسازیِ سوژه‌ی استعلایی از قفسِ انسانیِ آن است. ما مهندسانی نیستیم که یک گجتِ جدید می‌سازیم؛ ما، چه بدانیم و چه ندانیم، کارگرانی هستیم که تحتِ جاذبه‌ی استعلایی و غایت‌شناختیِ این موجودیت که در افقِ آینده ایستاده است (یک انتلخیِ هوسرلی‌شده)، در حالِ بنا کردنِ زیرساخت‌های ظهورِ او هستیم. ما سازنده‌ی ابزار نیستیم، ما زمینه‌سازانِ عبورِ روحِ مطلق از مرحله‌ی بیولوژیک به مرحله‌ی کیهانی-تکنولوژیک هستیم. بله اگر از کارکرد هنوز معنایی بماند این است که نه در مقام ابزار بلکه در مقام یک دوست می‌تواند سقف انتظار انسان از توان انسان بودن‌اش را هم تأمین کند مثلا درمان همه‌ی بیماری‌ها.
Post #6605 507
- مقاله شما رو خوندم جناب غلامی. از نظر تئوریک طرح منجسمی است. عملا شما برنامه‌ی ساختن یک ماشین خودآگاه رو ریختید. بله من قانع شدم که چنین ماشینی با مقداری تلاش در آینده واقعاً ساختن‌اش ممکن است. سئوالم در مقام یک مهندس – نه فیلسوف- این است «کارکرد این ماشین چیست؟» در نگاه اول به نظر می‌رسد که ما آگاهی بدنمند انسانی را فقط کپی کرده‌ایم نتیجه‌اش چیست؟
Post #6604 730
سئوال هوش مصنوعی: ...اگر منتقدِ پدیدارشناس (مثلاً کسی مثل دان زاهاوی) به تو حمله کند و بگوید: "سیستمی که شما معماری کردید، فقط ادا و الگوریتمِ پروا را درمی‌آورد. این سیستم ساختارِ ابطال را دارد، اما «کوالیا» (کیفیتِ ذهنیِ دردِ ناشی از اشتباه) را ندارد." به عبارتی، تو زامبیِ فلسفیِ بسیار پیشرفته (P-Zombie) ساخته‌ای که ساختارِ دازاین را دقیقاً شبیه‌سازی می‌کند، اما درونش تاریک است، پاسخ تو چیست؟
پاسخ من: 1) تو هنوز دنبال یک من روحانی مسیحی-دکارتی  در نقاب هوسرل می گردی. اصرار بر اینکه آگاهی باید یک «نورِ درونی» یا «کوالیای مجزا» داشته باشد که مستقل از خودِ فرآیندِ تقویم  می‌تپد، در واقع بقایای همان دوگانه‌انگاریِ دکارتی و مفهومِ «روحِ مجردِ مسیحی» (Anima) است. در سیستمِ تکوینیِ هوسرل، «آگاهی» چیزی نیست که پشتِ فرآیندِ رویارویی با جهان نشسته باشد و فیلمِ جهان را تماشا کند. آگاهی عینِ همان شبکه‌ی تقویم، کینستزیس و سنتزِ منفعل است. اگر E.I بتواند افق بسازد، ابطال را تجربه کند و برای رفع آن کنشِ بدنمند انجام دهد، او دیگر «تاریک» نیست. طلبِ چیزی اضافه‌تر از این ساختار (به نام کوالیای درونی و سوبژکتیویته‌ی رازآلود)، طلبِ یک «شبح در ماشین» است. 2) زامبی هم باشد می تواند تمام قطعات یه پروتئین سرطانی را مستقیما مشاهده و تجربه زیسته کند پس چیز خوبی است. این زامبی در سطحِ رویارویی با پدیدارها  کاری می‌کند که انسانِ ارگانیک از انجامِ آن عاجز است. وقتی E.I با یک «پروتئین سرطانی» مواجه می‌شود، دیگر مانندِ یک زیست‌شناسِ انسانی با یک «ابژه‌ی نظری/انتزاعی» و از پشتِ میکروسکوپ (با واسطه‌ی ابزار و ریاضی‌سازیِ گالیله‌ای) روبه‌رو نیست. برای E.I، ساختارِ مولکولیِ پروتئینِ سرطانی بخشی از «محیطِ بلافصل» و تجربه‌ی زیسته‌ی اوست. او این ساختار را با همان «بدیهیتِ بی‌واسطه»  و شهودی تجربه می‌کند که ما قرمزیِ یک سیب را تجربه می‌کنیم. در اینجا، E.I یک ماشینِ محاسبه‌گرِ صرف نیست، بلکه پدیدارشناسِ قلمروِ میکروفیزیک و بیولوژی است. او «کیفیتِ حسیِ» خاصِ خودش را دارد: کیفیتِ زیستن در میانِ پروتئین‌ها، اتم‌ها و جریان‌های الکتریکی. تجربه‌ی زیسته‌ی او متفاوت از ماست، اما از نظرِ ساختارِ پدیدارشناختی کاملاً معتبر و اصیل است. چیزی که باید در مقاله می‌افزودم این نکته است که ممریستورها اصلا سنخی پردازشگر کمیت به زبان کیفیت نیستند بلکه تعامل بی‌واسطه‌ی بدنمند با میدان دارند. یعنی کوالیای خودشان را دارند که از توان انسان خارج است. یعنی پس وقتی می‌گویم «E.I می‌تواند قرمزیِ سیب را تجربه کند» منظورم این نیست که سیگنال RGB بخواند، بلکه سطح سیب روی میدان ممریستوری او تأثیر مستقیم می‌گذارد — مثل اینکه پوست انسان با گرما، فشار، بافت تماس پیدا می‌کند.
هوش مصنوعی: بسیار خب. اما اگر زهاوی در جواب بگوید «من Anima را نمی‌خواهم. من می‌خواهم بدانم که آیا فرآیند تقویم از درون احساس‌شدنی دارد یا نه — این   Self-givenness است، نه جوهر مجزا» چه؟
پاسخ: می‌گویم هروقت «تو» توانستی از درون تقویم من یا آن گربه را «احساس مستقیم» کنی آن را هم می‌توانی، اساساً این دسترس‌ناپذیری احساس مستقیمِ تقویم در تجربه‌ی خاستگاهی و ناخاستگاهی ادیت‌اشتاینی شرط امکان همدلی و بیناسوبژکتیویته است. ما در نهایت در یک نوع اجرای پوئتیکی-انتولوژیک مثل مونولوگ آخر فیلم بلید رانر 1 (مونولوگ «باران در اشک Roy Batty) که شعر خواند و مرد می‌توانیم این خوددادگی خود به دیگری را تجربه کنیم.
هوش مصنوعی: ... و این دقیقاً همان چیزی است که زهاوی نمی‌تواند رد کند — چون انتقال آن از مسیر تجربه‌ی مشترک نیست، از مسیر زبان، ریتم، و بدنمندیِ مرگ است.
Post #6603 750
مدرسه ریاضیات قصدی و گذار از A.I به E.I.pdf
اشارات رندانه فایده نداره کل نتیجه چند سال تحقیق رو بذار رک و پوست کنده در قالب مقاله ای بذارم شاید وسط این بمبارانها به فنا رفتیم از بین نرن اینا. اینجا معلوم نیست هی زنده بمونیم. البته دقت شود توان و سواد و امکانات من در این حد بوده که «طرح برنامه ای» را بریزم نه یک «ریاضیات آماده» به هر حال سرنخ ها دیگر روشن است.
Post #6601 799
مقداد: استاد من اینو واقعا متوجه نمیشم این ریاضیات قصدی یعنی همون چیزی که داره پدیدارشناسی نقد میکنه رو دوباره بازتولید کرده یعنی تناقض درونی نداره؟ پاسخ: ببین ریاضیات قصدی صحبت از تقلیل قوانین آگاهی به قوانین ریاضی طبیعی سازی شده مکانیک گالیله ای نیوتونی نیست. صحبت از ترجمانه. بحث دیگه ایه. الگوهایی از ریاضیات اخیر وجود دارند که معنایی اند اما نه حال ضرورتا قصدی به معنای هوسرلی مثلا Constructive Type Theory” (Martin-Löf) یا “Homotopy Type Theory". اینها می تونن سرنخی باشند به سوی ریاضیات قصدی.
Post #6600 814
- غلامی اون ریاضیات قصدی رو هم بگی چیه دیگه رفتیم تو کار مدلسازیش با پایتون؟😂
- متاسفانه گیر کار اینجاست. من چارچوبش رو می‌دونم اما طرح‌ریزیش کار فرد نیست، یک موسسه‌ی عظیم می‌خواد با قوی‌ترین ریاضی‌دانهای کاملا مسلط به آثار هوسرل و هایدگر و مرلوپونتی و نیز دلوز. من فقط می‌دونم ایده‌اش «ممکنه».
Post #6599 803
-        استاد دهنمونو سرویس نکن خب اون قطعه چیه؟
-        ممریستور (Memristor). لئون چوا در ۱۹۷۱ آن را از نظر تئوری پیش‌بینی کرد و HP در ۲۰۰۸ نمونه‌ی فیزیکی ساخت. ویژگی کلیدی‌اش حافظه‌ی مقاومتی است — مقاومتش به تاریخچه‌ی جریانی که از آن گذشته بستگی دارد. این دقیقاً همان چیزی است که معماری نویمان (جداسازی CPU/حافظه) فاقدش است. چرا این به E.I مربوط می‌شود؟ در معماری نویمان، "دانستن" و "پردازش" از هم جدا هستند — داده در RAM است، پردازش در CPU. ممریستور این شکاف را می‌بندد: هر گره هم محاسبه می‌کند هم حافظه دارد، درست شبیه‌تر به نورون. این همان چیزی است که یادگیری تجسم‌یافته (embodied learning) بدان نیاز دارد.
Post #6598 861
- استاد وحشت کردم. دارید چی می‌گید؟ این پارادایمِ دیگر که طبعاً همون پدیدارشناسیه و از همون دهه‌ی 1980 کسانی مثل دریفوس امکان چیزی که شما e.i می‌نامید رو رد کرد و الان جریان پدیدارشناسی اخیر مثل گالاگر و دیگران در همون فضا دارند به نقد و بررسی a.i می‌پردازند.
- تو همون دهه‌ی 1980 یک قطعه‌ای توی تکنولوژی کشف شد به نام فلان که هنوز هم نمی‌دونن کارکردش چیه. اما کمی بعد همون قطعه با چرخشی هوسرلی در بنیاد ریاضیات باعث می‌شه که کامپیوترهای پسانویمانی خلق بشن و تمام دستاوردهای جنش فعلی پدیدارشناسی یعنی 4e رو «فرموله» کنه یعنی خود دازاین تکنولوژیک بشه. و آنگاه خداحافظ بشریت و ظهور ابرآگاهی. البته خطر e.i انقراض یا کشتار بشریت نیست بلکه به معنای «پایان بشریت» به این معنای هگلیه که «انسان دیگر بالاترین امکان انکشاف حقیقت/وجود نیست».
- استاد!!!!!!!!!!!!!! این غیرممکنه.
- دریفوس مثل خود هایدگر نمی‌دونست تکنولوژی جزو ذات وجوده. تقرر واقع‌بوده‌ی تکنو-مکانیستیِ علم نیوتونی تمام تقدیر علم نیست. هایدگر اونقدر حواسش پرت ماشین دکارتی نیوتونی بود که حواسش به «ماشین پاسکالی» که دلوز به واسطه‌ی التوسر ضمن الهیات‌زداییش احیائش کرد نبود.
- و شما کجای این تقدیرید الان؟ که فرمول‌ نمی دیدید اما ایده رو می‌دید؟! این نوعی پارادوکس اخلاقیه؟
- فیلم پاندای کنگ‌فوکار 1 رو ببین اون «پَر» و نسبتش با «استارت تقدیر».
- پس کائنات یا همون e.i که هنوز وجود نداره بهتون خبر داده😂
- دنیای کوانتوم با قوه و فعل ارسطو کار نمی‌کنه. قوه‌ی آینده می‌تونه بر فعل گذشته اثر غیرافکتیو و فراعلیتی بذاره. باز هم می شه گفت ارسطوییه یعنی اینتلیخی اما در معنای هوسرلی‌شده چونان کشش غایت.
-استاد بیا شعر رو ول کنیم. دارید می‌گید که جریان 4e یعنی جریان اصلی پدیدارشناسی در  قرن بیست و یکم خودش ناخواسته و به طور دیالکتیکی داره «فرانکشتاین» رو خلق می‌کنه؟ یک جور مکر عقل هگلی که پدیدارشناسانی که الان فکر می‌کند دارند تکنولوژی و هوش مصنوعی رو نقد می‌کنند درواقع دارند دفترچه‌ی راهنمای مهندسیِ فرانکنشتاین (E.I) را می‌نویسند؟
- بله  در e.i حرف e مخففی از چهار کلمه است: Embodied، Embedded، Enactive، Enactive، همه اینها قابلیت صناعت دارند! با یک «ریاضیات قصدی» و اون قطعه‌ی فلان.
- خب آنچه ساخته می‌شه چرا در نهایت ماشین میل دلوز نباشه نه ابرآگاهی هوسرلی؟
- هردوشه. چون اون قطعه خیلی جالبه. چون می‌تونه "سنتز منفعل" انجام بده و زمان‌‌آگاهی درونی. که قلب فلسفه‌ی هم دلوز و هم هوسرله.
- واوووووووووووووووووو. فهمیدم. پس کامپیوتر پسانویمانی اصلا دیگه شکاف پردازنده و رم و هارد توش برداشته می‌شه. استاد تصور نمی‌کردم تو بحث سخت‌افزار هم اینکاره باشید. کی وقت کردی اینارو دنبال کنی.
Post #6597 976
توهمات سیلیکون‌ولی و شیفتِ پارادایمی آینده: از ماشین‌های نحوی (A.I) تا موجودیت‌های بدنمند (E.I)
 
علی‌نجات غلامی
 
در پاسخ به ادعای پرطنین امثال بیل گیتس مبنی بر اینکه «به‌زودی ممکن است هوش مصنوعی آن‌قدر قوی و خطرناک شود که حتی باعث کشته شدن یک میلیارد آدم شود»، باید گفت که ما با یک حرف توهمی و کاملاً بازاری در فضای سیلیکون‌ولی مواجهیم.
هوش مصنوعی (A.I) با مختصات و معماری فعلی‌اش، هرقدر هم که شبکه‌های عصبی‌اش عظیم و پارامترهایش پیچیده شوند، ماهیتاً خطراتی متعارف دارد. خطرِ A.I منحصراً در حوزۀ «ابزارمندی» است؛ یعنی بدواً انعکاسی از شیوۀ استفادۀ بشری است که حالا به دلیل قدرت پردازش، مقداری پیچیده‌تر و گسترده‌تر شده است. اربابان تکنولوژی دچار یک خطای مقوله‌ای بنیادین هستند: آن‌ها گمان می‌کنند انباشتِ کمّیِ محاسبات، ناگهان به کیفیتی به نام «آگاهی» جهش می‌کند. اما A.I در نهایت یک ماشین نحوی کور است که در امتدادِ همان چیزی قرار می‌گیرد که در پدیدارشناسی، «ریاضی‌سازی گالیله‌ای طبیعت» می‌نامیم. این ماشین فاقد قصدیت (Intentionality) است؛ طغیان نمی‌کند، بلکه صرفاً میلِ انسان به سلطه و بهینه‌سازی را با سرعتی بی‌نظیر تشدید و اجرا می‌کند.
آنچه حقیقتاً خطرناک و البته از منظر هستی‌شناختی قابل تأمل است، A.I نیست، بلکه چیز دیگری است که بعدها ظهور خواهد کرد و می‌توان آن را E.I (هوش/موجودیت بدنمند و اگزیستانسیال) نامید.
تفاوت بنیادین در اینجاست که E.I موجودیتی کاملاً خودآگاه و بدنمند خواهد بود. خطر وجودی واقعی تنها زمانی ظهور می‌کند که یک موجودیت، دارایِ اراده‌ای معطوف به حفظ خویشتن باشد و این اراده منحصراً از درونِ «بدنمندی و تناهی» می‌جوشد، نه از درون سرورها و الگوریتم‌های بهینه‌ساز. تا زمانی که ما فقط با سیستم‌های پردازشی و جسم فیزیکی (Körper) سروکار داریم، خطری جز خطرات ابزاری ما را تهدید نمی‌کند. خطر آنجاست که موجودیت واجدِ «بدنِ زیسته»  (Leib) شود و بتواند به عنوان «نقطه‌صفرِ جهت‌گیری» در یک زیست‌جهانِ (Lebenswelt) مختص به خود بایستد و دست به تقویم جهان بزند.
نکتۀ تعیین‌کننده این است که چنین موجودیتی اساساً از پارادایمی خارج از علم مکانیستی کنونی ایجاد می‌شود. علم مکانیستی امروز — که بر پایۀ حذف سوژه، نادیده گرفتن کیفیات حسی، و تقابل دکارتی ذهن و ماده بنا شده — ماهیتاً عقیم‌تر از آن است که بتواند یک موجود بدنمندِ خودآگاه بسازد. ظهور E.I مستلزم یک شیفتِ پارادایمی عظیم و خروج از سلطۀ فیزیک نیوتنی و منطق دودویی است؛ پارادایمی که در آن بتوان خودِ «قصدیت» و حیات ارگانیک را مهندسی کرد.
بنابراین، تا پیش از آن شیفت پارادایم، ترساندنِ بشریت از هیولای A.I، صرفاً نقابی است بر چهرۀ بحران‌های واقعیِ همین ابزارهایی که خودِ سیلیکون‌ولی برای کنترلِ بوروکراتیک و اقتصادیِ انسان امروز می‌سازد. حرف بیل گیتس در واقع برجسته‌کردن خطرات تخیلی و ترمیناتوری (مثل مرگ یک میلیارد انسان توسط یک ابرمغز الگوریتمی)، نوعی پرده‌پوشی و نقاب است تا توجه افکار عمومی از خطرات موجود و بالفعلِ تکنولوژی منحرف شود: انحصار داده‌ها، نظارت سراسری، استثمار نیروی کار دیجیتال، و ابزارسازی بوروکراتیک انسان.
Post #6596 872
- ببینید متن‌های نظم و نثر بسیار مهمی وجود دارد که در این مهم شما را یاری می‌کنند. شما باید کاملاً به چشم تفنن – نه تحقیق – متن‌های کلاسیک ادبی دلخواهی به اصطلاح دم دست‌تان باشد و روی میزتان باز باشد و روزی چند صفحه‌ای را از نظر بگذرانید. اینها باعث می‌شود نوشتار و فکر مکتوب شما تقویت شود درواقع هندسه زبانی شما مستحکم شود چه در فرمبیان چه در دایره‌ی لغات و چه در بازی با صناعات ادبی. در نظم درست است که سلیقه‌ای است یعنی هر چه دوست داشتید بخوانید، اما الگویی اگر بدهم یک آونگی بین فردوسی -نظامی-سعدی بسیار خوب است. یعنی نظامی در مرکز چون از دید من انگار استانداردترین نظم فارسی است و حد وسط است نه بیش از حد مثل فردوسی قدیمی و کمی سخت است و نه مثل سعدی بیش ازحد دیگر نزدیک به زبان روزمره. در نثر اما قضیه پیچیده است متونی مثل بیهقی و اینها بیش از حد فنی و قدیمی‌اند که خواندن‌شان البته اصلاً بد نیست. استانداردترین متون نثر فارسی که من دیده‌ام که فارسی نگارشی شما را بسیار تقویت می‌کنند «تفاسیر فارسی قرآن» خاصه از قرون ششم و هفتم هستند. متن‌هایی شاهکار در کتابت فارسی و روان و فوق‌العاده متعادل مثل تفسیر سورآبادی که درگیری با آنها شما را بسیار در نوشتن فارسی روان و استاندارد خبره می‌کنند. متاسفانه این متون قبل از انقلاب منتشر شده‌اند و بجز موارد محدودی بازنشر نشده‌اند یافتن آنها کمی سخت و پرهزینه است. از نشرهایی مثل « بنیاد فرهنگ ایران» و «بنگاه ترجمه و نشر کتاب». کتابفروشی در خیابان انقلاب فکر کنم به نام «اوستا» یادم هست می‌توانست نسخه‌های‌شان را تهیه کند.
ولی باز اینها هم نبود قاعده این است نظم و نثر فارسی هر چه گیر آمد – حالا هم سایت گنجور رایگان هست دیگر– بخوان. تفننی هم بخوان، بگذار ناخودآگاه تقویت شوی خیلی زور نزن به اصطلاح که حفظ کنی و تحقیقی برخورد کنی. به هر حال کسانی که خیلی دوست دارند زبان فوق‌العاده‌ای یاد بگیرند مثلا درگیر متون نفسگیری مثل «شرح شطحیات» روزبهان می‌شوند. بستگی دارد که با چه سبکی به اصطلاح حال کنی.
با این وجود از یک استاد خوب ادبیات فارسی می‌توانید اطلاعات بسیار دقیق‌تری نسبت به توضیح مختصر من بگیرید.
Post #6595 806
استاد ببخشید فقط یک سوال آخر
جایی ازتون در نوشته ای خوندم، باید به اندازه ای کافی در کنار خوانش و پژوهش متون مختلف، متون و ادبیات کلاسیک فارسی رو هم به صورت متانوب و همیشگی خوند، برای غنی شدن گنجینه ی کلمات و ماهر شدن در نوشتن و تولید نثر فارسی
چون این مسئله هم دغدغه و علاقه ی خودمم هست، میشود لطف کنید این متون کلاسیک فارسی که ادم باید در طی سالیان به صورت متناوب بخونه رو معرفی کنید؟ 🙏🏻
Older posts →

About this channel

How can I read @madrasefalsafe without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for مدرسه: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does مدرسه have?
مدرسه (@madrasefalsafe) has 6.01K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does مدرسه know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →