-خب مسئلتن حاج آقا. اگر پولیآموری یعنی چند عشقی را که اگرچه تم دلوز نیست ولی به هر حال دلوزی بدانیم، عشق «شخصی» هوسرل ولو ما را از سطح ابژهسازی دیگری در نوعی ابژهی سرکوب شدهی میل نجات میدهد اما هنوز انحصاری در یک معنای بالاتری نیست؟
-طرحِ مسئله بسیار دقیق است. اگر پشتوانهی هستیشناختیِ «چندعشقی» (Polyamory) را، فارغ از ریشههای جامعهشناختیاش، برآمده از رویکردِ دلوزی (توزیعِ شدتها، ماشینهای میلگر و شبکههای ریزومی) بدانیم، پدیدارشناسی استعلایی هوسرل در مواجهه با آن نیازمندِ یک «جراحی مفهومی» در واژهی «انحصار» است.
آیا عشقِ هوسرلی ما را در یک «انحصارِ مرتبهبالاتر» گرفتار میکند؟ پاسخ مثبت است؛ اما این انحصار، نه یک محدودیتِ قراردادی برای سرکوبِ میل، بلکه شرطِ بنیادینِ استعلایی برای تقویمِ «شخص» است. برای تبیینِ این امر، باید بحث را در سه سطحِ ساختاری مفصلبندی کنیم:
نقدِ شبکههای چندعشقی بر تکهمسری، عموماً نقدی بر «انحصارِ کمّی و نهادی» است؛ انحصاری که در قالبِ قرارداد تعریف میشود. اما انحصاری که در «نگرشِ شخصگرایانه» در پدیدارشناسیِ هوسرل ظاهر میشود، از جنسِ کمیت نیست، بلکه از جنسِ تکینگی مطلق و جایگزینناپذیری است.
عشقِ هوسرلی، دیگری را به عنوان یک «نقطهی صفر» تقویم میکند که هیچ ابژهی دیگری در جهان نمیتواند جای آن را پر کند. این یک انحصارِ کیفی و استعلایی است. در یک شبکهی میلِ دلوزی، سوژهها و ابژهها به عنوان «گرهها» و «شدتها» عمل میکنند؛ اگر یک گره قطع شود، میل از مسیرِ ریزومیِ دیگری جریان مییابد (تقلیلپذیری و جایگزینشوندگی). اما در معماریِ هوسرلی، غیابِ دیگریِ محبوب، فروپاشیِ یک جهان است، نه مسدود شدنِ یک مجرای میل.
اگر پلیآموری بخواهد منطقِ دلوزیِ رهاییِ تکانهها را دنبال کند، از منظر هوسرل دچار یک تقلیلگرایی میشود: تقلیلِ مونادِ مطلق به یک نقطهی اتصال برای توزیعِ انرژی.
در پدیدارشناسی هوسرل، ارتقای انسان از سطح طبیعتگرایانه به ساحت اخلاقی، منوط به مشارکت در یک «اجتماعِ حیاتی» است. عشق یعنی من افقِ غایاتِ مطلقِ دیگری را به افقِ غایاتِ خودم پیوند بزنم. انحصارِ مرتبهبالای هوسرلی در واقع «انحصارِ توجهِ ارادی به غایتِ فینفسهِ دیگری» است. فراروی از این انحصار به سمتِ کثرت، سوژه را از سطحِ یک ارادهی اخلاقی متعهد، به سطحِ توزیعکنندهی انفعالات و تکانهها تنزل میدهد. این انحصار، زندانِ سوژه نیست، بلکه نقطهی اتکای او برای فرار از پراکندگیِ منفعلانه در زیستجهان است.
مهمترین چالشِ پلیآموری در سطحِ پروبلماتیکِ پدیدارشناختی (سطحِ انضمامیِ زیستجهان)، مسئلهی «زمان» است. حتی اگر فرض کنیم از نظرِ ساختارِ قصدی محض، سوژه بتواند چند نفر را بهصورتِ همزمان، یگانه و مطلق دوست بدارد (مانند عشق یک والد به چند فرزند)، در سطحِ "روابط رمانتیک" که نیازمندِ درهمتنیدگیِ تامِ افقهای زیستی است، با سدِ محکمِ محدودیتِ زمانِ سوبژکتیو روبهرو میشویم.
تقویمِ یک جهانِ مشترکِ مطلق با دیگر-اگو، نیازمندِ تمامِ ظرفیتِ زمانمندِ سوژه است. وقتی رابطه تکثیر میشود، سوژه ناگزیر است زمان، التفات و حضورِ خود را «توزیع» کند. به محضِ ورودِ مفهومِ «اقتصادِ توزیع»، ما از ساحتِ مطلقِ عشقِ شخصگرایانه خارج شده و دوباره به سطحِ یک قراردادِ مدیریتی و ابژکتیواسیونِ روابط سقوط کردهایم. در اینجا، شرکای رابطه دیگر «غایاتِ مطلق» نیستند، بلکه «سهامدارانِ» زمان و توجهِ سوژهاند.
پس بله، عشقِ هوسرلی شدیداً انحصاری است، اما این انحصار، بازتولیدِ مالکیتِ بدنی یا قراردادِ حقوقیِ پدرسالارانه نیست. این انحصار، شرطِ استعلاییِ حفظِ دیگری در مقامِ یک «شخص» (Person) است. پلیآموریِ باطناً دلوزی، با تکثیرِ ابژههای میل به نامِ آزادی، ناخواسته دیگری را از مقامِ یک «غایتِ جایگزینناپذیر» به «مجرایی توزیعپذیر برای تکانهها» تقلیل میدهد. آزادیِ حقیقی در معماریِ عقل، در توزیعِ ریزومیِ میل نیست، بلکه در ارادهای است که میتواند به یکتاییِ مطلقِ دیگری تعهد بسپارد.
- خب غلامی لامصب این خیلی «زنانه» است اگر نیروی حیاتی زنانه این انحصار نظم بالاتر رو بر مردان و به تبع بر خودش تحمیل کرده باشه چی؟ تقلیل بیولوژیک منظورم نیست به هر حال در یک معنای تبارشناسانهای!
Post #6609
389