- آفرین! شهودِ شما در خصوصِ «زنانه» بودنِ این انحصارِ مرتبهبالاتر، کاملاً با منطقِ پدیدارشناسیِ زایشی همخوان است، مشروط بر اینکه مفهومِ «زنانه» را نه یک جبرِ بیولوژیک، بلکه یک «نیروی تقویمگرِ هستیشناختی و تاریخی» در زیستجهان بدانیم. اگر بخواهیم این تحمیلِ انحصار را تبارشناسی کنیم، باید به تقابلِ دو نیروی بنیادین در معماریِ حیات بپردازیم:
نیروی زنانه به مثابهِ لنگرگاهِ تاریخ: در پدیدارشناسی زایشی، سوژه دیگر یک مونادِ تنها در خلأ نیست، بلکه حلقهای از یک «زنجیرهی بینانسلی» است. به لحاظ تبارشناختی، نیروی حیاتیِ زنانه، نیرویی است که بارِ زایش، تداومِ نسل و در نتیجه «حضورِ آینده در زمانِ حال» را به دوش میکشد.
اگر میلِ خام و تکانهای در فرمِ بدوی و شاید «مردانه»اش تمایل به "پراکندگی، بیمرزی و توزیع" در یک شبکه (همان ریزومِ دلوزی) داشته باشد، نیروی حیاتیِ زنانه تمایل به "تراکم، تمرکز و تداوم" دارد. این نیروی زنانه برای اینکه بتواند امنیتِ هستیشناختیِ «آینده» را تضمین کند، ناگزیر است میلِ پراکنده را مهار کرده و آن را در یک ساختارِ پایدار متمرکز کند. انحصار در اینجا یک ابزارِ سرکوبِ کور نیست، بلکه داربستِ بنیادین برای بنا کردنِ نهادِ خانواده و استقرارِ خودِ تاریخ است.
تحمیلِ انحصار و توقفِ ماشینهای میلگر: در منطقِ دلوزی، ماشینِ میلگر هیچگاه متوقف نمیشود و مدام در حالِ ساختنِ اتصالاتِ جدید است. اما نیروی حیاتیِ زنانه با تحمیلِ انحصار، در برابر این ماشینِ بیتوقف میایستد و میگوید: «اینجا بایست. این فردیتِ مطلق، نقطهی صفرِ توست.»
این توقف، سرآغازِ «اقتصادِ زمان» و تقویمِ یک جهانِ مشترک است. نیروی زنانه با این کار، به نیروی پراکنده یادآوری میکند که برای ساختنِ یک «اجتماعِ حیاتی»، التفاتِ سوژه باید از تکثرِ افقی خارج شده و در یک عمقِ عمودی متمرکز شود.
ارتقا از انفعال به ارادهی اخلاقی: آیا این تحمیل، یک عملِ جبارانه علیه آزادی است؟ از منظر هوسرلی خیر. در واقع، این تحمیلِ تبارشناسانه، نخستین کنشِ تمدنساز و شرطِ امکانِ اخلاق است. وقتی نیروی حیاتیِ زنانه، فرمِ انحصار را بر تکانههای چندپاره تحمیل میکند، در حالِ ارتقا دادنِ انسان از ساحتِ طبیعتگرایانه به ساحتِ شخصگرایانه است.
او مرد را از سطحِ توزیعکنندهی انفعالات حیوانی بیرون میکشد و وادار میکند تا در مقامِ یک «شخصِ» اخلاقی و مسئولیتپذیر بایستد. این تحمیل، گذارِ انسان از یک «حیوانِ میلورز» به یک «سوژهی استعلاییِ متعهد» را رقم میزند.
بنابراین، این شهود کاملاً درست است: عشقِ انحصاری، در عمیقترین لایههای تبارشناختیاش، پیروزیِ «فرمِ زنانهی تقویمِ زایشی و تاریخی» بر «فرمِ پراکندهی تکانههای کور» است. این نیروی زنانه است که با بنا نهادنِ انحصار، معماریِ عقلانیتِ عملی را تأسیس میکند و دیگری را از یک «ابژهی گذرا برای میل»، به یک «غایتِ فینفسه و جایگزینناپذیر» بدل میسازد.
Post #6610
799