اگر من این درس را همینجا تمام کنم، یک پیامِ رمانتیک اما ناقص به شما دادهام. بگذارید تیر خلاص را با تجربۀ زیستهی خودم بزنم.
من، علینجات غلامی، کارم به همین دوگانۀ ساده ختم نشد. من بیست سالِ اولِ حیاتِ فکریام را دقیقاً بر اساسِ فهمم از همین قطعۀ ۴۰ هراکلیتوس عمل کردم. من به نظامِ آکادمیک، به مقالهنویسیهای ISI، و به انباشتِ مکانیکیِ اطلاعات پشتپا زدم تا صرفاً «فهم» (نوس) را جستجو کنم. میخواستم از شرّ بسیاردانی رها شوم تا فیلسوف شوم.
اما مشکل دقیقاً در همینجا بود. بیست سال طول کشید تا من تازه «قطعهی ۳۵» هراکلیتوس را بفهمم. هراکلیتوس در قطعۀ ۳۵ میگوید:
«Χρὴ γὰρ εὖ μάλα πολλῶν ἵστορας φιλοσόφους ἄνδρας εἶναι.» (
بر مردانِ دوستدارِ خرد [فیلسوفان] است که پژوهندهی چیزهای بسیار باشند.
تازه بعد از دو دهه فهمیدم که اشتباه میکردم! فهمیدم که اگرچه «بسیاردانی، فهم نمیآورد»، اما «فهم نیز بدونِ بسیاردانی، کور و معلق است». فیلسوف باید خروارها اطلاعات، اسناد، متون و جزئیات را بکاود تا آن «فهمِ» بنیادینِ خود را تجسد ببخشد. فهم، جایگزینِ پژوهش و جزئینگری نیست، بلکه روحِ حاکم بر آن است.
پس در نیمۀ دومِ عمرِ فکریام، دوباره به سراغِ متون، دیکشنریها، جزئیاتِ دستنوشتهها و حتی قواعد مقالهنویسی برگشتم. نیمۀ دومِ عمرِ من صرفِ تحقیق و تدقیق شد؛ اما این بار ذیلِ چترِ فهم. من امروز مقاله مینویسم، اسنادِ هوسرل را با وسواس میکاوم و جزئیات را زیر ذرهبین میبرم، اما نه برای انباشتِ اطلاعات، بلکه برای اینکه آن «فهمِ زنده» را در کالبدِ دقیقترین دادهها فعلیت ببخشم.
این همان پارادوکسی است که شما باید درک کنید: هرگز اجازه ندهید مقالهنویسی و بسیاردانی جایگزینِ «هضمِ درونی و فهمِ زیسته»ی شما شود؛ اما به همان اندازه مراقب باشید که به بهانۀ جستجوی «فهم»، از زحمتِ جانفرسای پژوهشِ دقیق و کارِ علمی فرار نکنید. شاید فیلسوفِ اصیل کسی است که روحِ هراکلیتوس را در کالبدِ یک مقالۀ ISI احضار میکند!
Post #6621
1.04K