مبارزه برای حقیقت
مهدی جان، بگذار از ساحت برهانهای مجرد و صورتبندیهای کاغذی یک گام فراتر بگذارم و به همان حسی بپردازم که در پیام خصوصی گفتی؛ آن حس رخوت، افت آدرنالین و این گمان که «گویی در برابر پساساختارگرایی کوتاه آمدهام».
میخواهم چیزی از سرگذشت فکری خودم به تو بگویم که شاید تا به امروز کمتر به این عریانی با کسی در میان گذاشته باشم. ماجرایی که برای تو رخ داد، نسخهی فشردهی همان زلزلهای است که حدود سال ۲۰۰۸ سراسر هستی فکری مرا درهم کوبید.
من تا سال ۲۰۰۸ با شتابی دیوانهوار کار میکردم. هزاران صفحه از دشوارترین دستنوشتهها و آثار هوسرل را به فارسی برگردانده بودم. مسئلهام در خلاء زاده نشده بود؛ مسئلهی من وسط همین جغرافیا شکل گرفته بود: در خاورمیانهای که در آن ایدئولوژی، فقه، خرافهی الهیاتی و سفسطهی عریان، خود را به نام «حقیقت مطلق» جا میزدند و با ضرب و زور و گلوله از آن پاسداری میکردند. من در فلسفه، و بهویژه در هوسرل، پناهگاهی علیه این بربریت جسته بودم. هوسرل برای من آخرین فرماندهی نبردِ چندهزارسالهی افلاطونی علیه سوفسطاییان بود؛ مردی که با اندوه و اشک در بحران فریاد میزد بزرگترین خطر برای اروپا، خطرِ خستگی و رخوت است؛ فلسفه در خطر است که سر بر آستان خرافه و عرفان مهملات فرود آورد. هوسرل برای من منادی «فلسفه به مثابه علم متقن» بود؛ شمشیری آخته برای دفاع از عقلانیت و حقیقت.
ارشد را دفاع کرده بودم و برای ادامهی راه و دکتری، مسیر نامهنگاری با نسل پیشروی هوسرلشناسان معاصر غرب را باز کردم؛ چهرههایی چون دان ولتون ، دن زهاوی ، آنتونی استاینباک و دیگران. با اشتیاق نشستم تا ادبیات روز، مقالات تازه و آن موجی را که تحت عنوان «نیوهوسرلینیسم» راه افتاده بود بخوانم تا آمادهی پیوستن به آکادمی غرب شوم.
اما مهدی، همانجا فروریختم. درست مثل سرگیجهی امشب تو، ناگهان آدرنالینم صفر شد. وحشتی عمیق تمام وجودم را گرفت. دیدم چه بلایی سر میراث هوسرل آوردهاند! آن پروژهی عظیم که قرار بود علمالعلوم و سنگر حقیقت در برابر تاریکی باشد، در دست این نسل به چه چیزی تقلیل یافته بود؟ به تسویهحسابهای خردِ آزمایشگاهی با نوروساینس که آیا فلان بخش مغز مسئول آگاهی است یا نه! دیدم دانشمندان پدیدارشناس از ترس هیاهوی دریدا و فوکو، از پشت به هوسرل خنجر زدهاند؛ همهی آن دعاوی بزرگ اپیستمولوژیک را کنار گذاشتهاند، به گوشهای خزیدهاند و از ترس اینکه به «یوروسنتریسم» متهم نشوند، هوسرل را به یک «اگوی مینیمالِ دستآموز» (رویکرد زهاوی) یا عرفانِ نوظهورِ پدیدارشناسیِ الهیاتی (رویکرد ماریون و استاینباک) فروکاستهاند.
یادم هست در یکی از آخرین نامههای تند و آتشینم—اگر اشتباه نکنم به دان ولتون—با تمام خشم و ناامیدیام نوشتم:
«شما نسل جدید پدیدارشناسان از ترس هیاهوی پساساختارگرایی دارید به هوسرل خیانت میکنید! تمام آن ایدههای سترگ هوسرل در باب فلسفه به مثابه علم متقن را دور ریختهاید و همهچیز را تقلیل دادهاید به یک بدنِ زیسته که صرفاً در پی نوعی آرامش بالینی است. کجاست آن نبرد خونین هوسرل علیه سفسطه؟ کجاست آن فریادهای دفاع از حقیقت؟ شما چطور توانستید از دعوای فلسفه اولی در هوسرل چنین عقب بنشینید؟»
جوابی نداشت که مرا قانع کند. از نظر من، آکادمی غرب در کمال رفاه و آسودگی، درگیر نوعی بازی ژورنالیستیِ بیخطر با کلمات شده بود، درحالیکه ما در این خرابشده با تمام گوشت و پوستمان بوی باروتِ ایدئولوژی و خفقان فکری را استشمام میکردیم.
همانجا بود که بند نافم را از جریان اصلی بریدم. ایمانم را به آنچه «ادبیات ثانویه» مینامند کاملاً از دست دادم. و جمله هوسرل در نامهاش به فاندر «که هیچ کدام از شما شاگردانم مرا نفهمیدهاید» مثل پتک در مغزم فرود میآمد. قید بورسیه، رفتن، پذیرش و مهاجرت را زدم. به خودم گفتم: در همین خرابشده میمانم؛ مینشینم تکوتنها در متن هوسرلیانا غور میکنم و خط دیالوگ هوسرل را با کل تاریخ فلسفه—از پارمنیدس، افلاطون و دکارت تا کانت—مستقیماً در متون اصلی پی میگیرم. تصمیمی بود به غایت دنکیشوتی؛ اینکه یکتنه در برابر طوفان ابتذال، فقه، نسبیانگاریِ پستمدرن و مسخرهبازی بایستم و فلسفه را در اصیلترین شأن آن، یعنی «میدانِ نبردِ حقیقت علیه جهل» بفهمم، نه بازی با فکتهای نورولوژیک.
در آن هفده هجده سال، من تعمداً خودم را از مجادلات روز بینیاز دانستم. نه اینکه دستم به آنها نرسد یا زبانم نکشد؛ بلکه احساس میکردم خواندن این مقالات وقت تلف کردن است؛ چرا که آنها درگیر باجدادن و تعارف با قشقرقهای پساساختارگرایی و پوزیتیویسم بودند و روح اصلی پروژه را کشته بودند.
چرخش دو سال اخیر: چرا بازگشتم؟
Post #6723
630