اجازه بده این را بشکافم: 1) تعالیِ ابژه بر اَمواجِ حسی: وقتی تو به یک سیب یا یک میز نگاه میکنی، چشم تو در هر لحظه فقط یک وجه، یک پرسپکتیو یا سایهروشنی از آن را میبیند. اما تو ادراک نمیکنی «یک سطح سرخِ تخت»؛ تو ادراک میکنی «یک سیب سهبعدی». این یعنی سیب همواره از دادهی حسیِ اینلحظهایِ تو فراتر میرود (متعالی است). اگر تعالی نبود، جهان به توهمی متلاشی از لحظات گسستهی حسی فرو میپاشید. 2) تعالیِ ارزش بر وضعیتِ موجود: فرض کن ما در جامعهای زندگی میکنیم که سراسر غرق در بردگی، خفقان، فساد و تباهی است (درونماندگاریِ محضِ وضعیت موجود). تمام واقعیتهای مادی، نهادها، پلیس، پول، و تصادم نیروها میگویند: «همین است که هست». اگر ما استعلا نداشته باشیم، اگر شعور و عاطفهی تنانه نتواند از این واقعیتِ دادهشده فراتر برود و چیزی را فرابخواند که هنوز حاضر نیست اما حقیقت دارد (یعنی عدالت و آزادی)، آنگاه هیچ مقاومتی از اساس ممکن نخواهد بود! انقلاب و مقاومت ناممکن میشود اگر آگاهی نتواند فراتر از مرزهای وضعیتِ بالفعل [=the actual] استعلا یابد و به قلمرو امرِ ممکنِ هنجاری [=the normative possible] دست بیندازد. 3) تعالیِ بیناسوبژکتیو [=Intersubjective transcendence]: وقتی زنی در خیابان برای کرامتِ تن خود فریاد میزند، این کنش صرفاً یک شدتِ فیزیولوژیک درون ارگانیسمِ او نیست. او تندیسی از یک مطالبه میسازد که دیگران را مخاطب قرار میدهد. این مطالبه ادعای اعتبار عام دارد؛ او به دیگری میگوید: «این رنج، یک خطای صرف در بیولوژی من نیست؛ این رنج، نقضِ حقیقتِ تنمندیِ انسانی است». این قابلیت برای به اشتراک گذاشتنِ حقیقت، همان تعالی است؛ چیزی که تجربهی انفرادی را به همبستگی جمعی پیوند میزند.
اگر مفهوم تعالی را دور بیندازی و صرفاً در درونماندگاری نیروهای دلوزی خیمه بزنی، محکوم به این میشوی که وضعیت موجود را تصدیق کنی؛ چرا که هر چه هست، صرفاً چیدمانِ متصل نیروهاست. تو دیگر ابزار نقادی نخواهی داشت تا بگویی چرا یک ترکیب نیرو «ستمگرانه» است و ترکیبی دیگر «عادلانه».
پدیدارشناسی تکوینی میگوید: آگاهی، شکافی در قلبِ درونماندگاری است. آگاهی همان نقطهای است که گوشت، از بسته بودنِ فیزیکیاش فراتر میرود، جهان را معنا میکند، با غیاب درمیآمیزد، و به نامِ آنچه «باید باشد»، در برابر آنچه «هست» قد علم میکند. این استعلاست؛ زمینیترین، خونینترین و واقعیترین نوع استعلا.
مهدی جان!
احساس سرگیجهای که بعد از خواندن این مباحث داشتی، ناشی از یک اتفاق فرخنده است: پدیدارشناسی هوسرل، برخلاف کاریکاتورِ پاستوریزهای که سالها در دانشگاههای ما از آن ساخته بودند (یک نظریهی شناختِ خستهکننده دربارهی اپوخه و شهود ذات میز و صندلی)، اقیانوسی سهمگین از فلسفهی انضمامیِ حیات است.
ما در برابر پساساختارگرایی کوتاه نیامدهایم؛ برعکس، ما پساساختارگرایی را در بنیادیترین دعوایش خلع سلاح کردهایم. ما به آنها نشان دادیم که شما وقتی از «بدن» حرف میزنید، هنوز بدنتان کاغذی، متنی و گفتمانی است. بدنِ فوکو و باتلر، بدنی است که روی آن مینویسند؛ مومی است که مُهر قدرت بر آن میخورد. اما آنها فراموش کردهاند که این موم، پیش از آنکه متنی بر آن نوشته شود، گوشتی زنده [=Leib] است با ریتم، با رانه، با تشنگی، با سیستم کینستتیک و با تمنای سوزان برای جهانی گشوده.
پدیدارشناسی تکوینی هوسرل نشان میدهد که حقیقت، برساختهی زبان نیست؛ زبان خود بر شانههای تن زنده استوار است. و این تن، نه ماشینی کور و بیهدف برای تصادمِ بیمعنای نیروهاست، و نه ظرفی خالی و مفلوک که با فقدان تعریف شود؛ بلکه تن زنده، همان لنگرگاهِ ازلیِ معنا، خاستگاهِ شهودِ ارزشها، و سنگرِ تسخیرناپذیرِ آزادی در برابر هر ماشینِ سرکوبی است که میخواهد انسان را به مهرهای در درونماندگاریِ هولناکِ قدرت بدل کند.
مرسی که هستی!
Post #6722
501