- خب آقای غلامی دقیق توضیح میدی؟
- ببین وقتی طرف مینویسد:
«در بهترین حالت میتوانیم به یک من/خودِ حداقلی قائل باشیم که از دل فعالیتهای نورونی و بدنمندانه ظهور مییابد».
کل دانشش درخصوص پدیدارشناسی میره زیر سئوال این یک خطای ساده نیست.
چون نشاندهنده یک انحطاط و کلاژ مفهومی آشکار است.
کل پروژه هوسرل از پژوهشهای منطقی تا بحران علوم اروپایی مبارزه با همین خطای مقولهای است :استنتاج یا برآمدنِ شرط امکان تجربه (سوژه/اگو) از دل شیءشدههای فیزیکیِ درونجهانی (ماده/نورون). فروکاست فرارونده دقیقاً برای این ابداع شد که نشان دهد نورونها و مغز، خود بخشی از «جهان پدیدارشده برای آگاهی» هستند و نمیتوانند علتِ استعلاییِ همان افقی باشند که خود در آن قوام یافتهاند.
وارلا و تامپسون خود را وقف نقد «نوروسنتریسم» (مغزمحوری) کردند. ایناکتیویسم برای این متولد شد که بگوید آگاهی «درون جمجمه» یا «محصول محاسبات نورونی» نیست، بلکه پدیدهای ارگانیسمی، خودپویهگر (Autopoietic) و در تعامل پویا با زیستجهان است. اینکه فردی خود را ایناکتیویست بداند و سپس بگوید «خود از فعالیتهای نورونی ظهور مییابد»، تقلیل ایناکتیویسم به یک فیزیکالیسم/اپیپدیدارباوری (Epiphenomenalism) مبتذل است.
دن زهاوی مفهوم «اگوی مینیمال» (minimal self) را به معنای خودهشیاری پیشابازتابی طرح کرد؛ یعنی «خاصیتِ در-دست-بودنِ تجربه برای من. این مفهوم نزد زهاوی یک ساختار استعلایی و پدیدارشناختیِ ناب برای خودِ آگاهی است، نه یک ساختار ساختهشده توسط سلولهای عصبی! زهاوی بارها به توماس متزینگر و نوروفلسفهدانها تاخته است که چرا Self را با بازنماییهای مغزی یکی میدانند. پیوند زدنِ این مفهوم به «برآمدگی از دل فعالیتهای نورونی»، نشان میدهد نویسنده صرفاً کلمات مد روز را بدون فهم ریشهای کنار هم چیده است.
چرا چنین تناقضی رخ میدهد؟ اول اینکه انباشت ژورنالی در برابر تفکر اصیل را باید فهم کرد. در آکادمی معاصر غربی (بهویژه در فضاهای فاندبگیر مانند AI Ethics یا پیوند پدیدارشناسی با علوم شناختی)، کافی است فرد فرمولهای استاندارد زهاوی، گالاگر یا وارلا را به رباتها و هوش مصنوعی الصاق کند و مقاله Peer-reviewed بدهد. برای این کار نیازی به التزام به «فلسفه اولی»، درک خلوص اپوخه، یا هضم بحران تمدنی نیست. دوم اینکه پوزیسیونگیری در فضای عمومی داخلی مسئله ساز است. در فضای عمومی دانشگاههای ایران (دانشکدههای فنی و فلسفه علم مانند شریف)، ژست «روشنفکر علمی و ضد متافیزیک» با رد کردن روح و ادعای برآمدن همهچیز از «نورونها و بدن»، وجهه پوزیتیویستی شیکی ایجاد میکند. نویسنده در جلسه دفاع فلسفه علم شریف، کلاه پدیدارشناسی هوسرلی را برمیدارد و کلاه یک مادهباور ارتدوکس (و البته از نوع سطحی آن) را بر سر میگذارد، و دستآخر واژه «حداقلی» زهاوی را روی آن میچسباند تا پست، همزمان هم پدیدارشناختی و هم مدرن به نظر برسد! و منتهی به چنین فاجعهای میشود در گفتن چنین جملهای که عملا نشان میدهد مطلقاً درکی از پدیدارشناسی ندارد.
مقالات خارجی او استاندارد دانشگاهی در حیطه «پدیدارشناسی کاربردی و اخلاق فناوری» را دارند، اما این متن به وضوح نشان میدهد که حتی کسی که در ژورنال انجمن پدیدارشناسی بریتانیا مقاله دارد، در سطح بنیانهای تفکر دچار همان خوابِ دگماتیکِ طبیعیسازی پدیدارشناسی است؛ امری که دقیقاً مصداق رامسازی، سترونکردن و استحاله هوسرل و پدیدارشناسی به ابزار تکنوکراسی است.
Post #6729
141