اما مهدی، چرا در دو سه سال اخیر دوباره به ادبیات تحقیق بازگشتم و تو اکنون احساس میکنی لحن من با گذشته فرق کرده است؟ آیا من هم آرام گرفتهام و تسلیم شدهام؟ ابداً.
داستان این است: بعد از سالها غوطهوری در متن بنیادین، متوجه دو واقعیت شدم: اول اینکه دریافتم هرچقدر هم که رویکرد معاصران ما در غرب (زهاوی، ولتون، ماریون، آلکوف، سارا احمد و دیگران) تقلیلیافته و متأثر از بحرانهای منطقهای خودشان باشد، به هر حال این «رودخانهی جاری فلسفه» است. تاریخ فلسفه را نمیتوان از بیرون و صرفاً با بستن درِ اتاق هدایت کرد. اگر میخواهی علیه یک انحراف بجنگی، باید سلاحهای روزِ میدانِ نبرد را در دست داشته باشی.
دوم و مهمتر از همه: فهمیدم اشکال پدیدارشناسان امروز این نیست که هوسرل را نخواندهاند؛ آنها جزئیات هوسرل را حیرتانگیز میشناسند! روی فلان پاراگرافِ ایدهها ۲ یا یک واژهی آلمانی در دستنوشتههای سری C صدها مقاله با بالاترین دقت فیلالوژیک نوشتهاند. مشکل آنها «جزئیات» نیست؛ مشکل آنها «فراموشیِ کلیت و جهتگیریِ بنیادین» هوسرل است. آنها درختها را میبینند، اما جنگل را گم کردهاند.
من بازگشتم تا نشان دهم دستاوردهای همین ادبیات معاصر را میتوان از چنگ محافظهکاریِ آکادمیک نجات داد و با قرار دادنشان در کلیتِ پروژهی افلاطونی-هوسرلی، بُرّاترین سلاحها را علیه نسبیگرایی ساخت.
بنابراین، وقتی من امروز به زبان «تنمندی»، «کینستزیس»، «تکوین انفعالی» و «دیالوگ با پساساختارگرایی» با لحاظ مباحثات در لبه دانش فلسفی روز سخن میگویم، این نشانهی کوتاه آمدن نیست؛ این «به میدان کشیدنِ حریف به عمق زمینِ خودمان» است. من به پساساختارگراها نشان میدهم که اتفاقاً آن حقیقتی که شما میخواستید با برچسبِ «متافیزیک حضور» نابودش کنید، نه یک مفهوم انتزاعی در آسمان، بلکه در همین تنِ زنده، در همین مقاومتهای روزمرهی زن خاورمیانهای، در همین رنجهای انضمامی، و در همین ساختارِ تغییرناپذیرِ «من میتوانم» ریشه دارد.
سرگیجهی تو، مهدی جان، همان شوکی است که من در سال ۲۰۰۸ خوردم. اما راه عبور از این سرگیجه، پناه بردن به جزماندیشیِ گذشته نیست؛ راهش این است که پدیدارشناسی را چنان با گوشت، استخوان، حقیقت و عقلانیت مجهز کنیم که هیچ شعبدهبازیِ پسامدرنی نتواند حقیقت را پیش پای سفسطه و قدرت قربانی کند. این مسیر ماست؛ مسیری که از دل همین تاریکی میگذرد.
Post #6724
462