- خب استاد یک مثال دقیقی بزنید روشن شود برایم؟
- ببنید مثلا همان جمله هراکلیتوس «که بسیار دانی فهم نمی آورد..» خب نکتهی مرگبار همین است که با همین جمله میتوان دو نوع برخورد کرد: "برخورد بسیاردانانه" و "برخوردی فهمی!"
برخورد بسیاردانانه این است که تحقیق و اتیمولوژی کنی واژگان را بروید در آثار هزیود و هومر و فیثاغورث بگردید آنگاه ترجمهها را بررسی کنید و علیه نظریات فلانی نظریهی جدیدی در تدقیق این جمله بدهید؛ کاری که اکثر آکادمیها در جهان میکنند. اما کاری که غلامی میکند این است که اول بفهمد چه گفت و این در زندگیام چه تأثیری دارد بعد اطلاعات کسب کنم.
توضیح مفصلی میدهم:
وقتی میگوییم میان «فلسفه به مثابۀ تکنیک/بسیاردانی» و «فلسفه به مثابۀ فهم/زیست» شکافی پرناشدنی وجود دارد، بهترین راه برای درک آن، ایستادن در برابر یکی از کهنترین و مرموزترین قطعاتِ بهجایمانده از هراکلیتوس (قطعه ۴۰ است. بیایید ببینیم یک آکادمیسین (پژوهشگرِ مقالهنویس) و یک فیلسوف (طالبِ فهم) چگونه با این قطعه روبهرو میشوند:
برخوردِ بسیاردانانه (رویکرد فیلولوژیک و آکادمیک)
یک استادِ دانشگاه یا پژوهشگرِ فوقدکترا برای نوشتن یک مقالۀ ISI، با این قطعه دقیقاً مثل یک تکه سنگِ باستانی برخورد میکند. او ابتدا متن یونانی را روی میز میگذارد:
Πολυμαθίη νόον ἔχειν οὐ διδάσκει· Ἡσίοδον γὰρ ἂν ἐδίδαξε καὶ Πυθαγόρην αὖτίς τε Ξενοφάνεά τε καὶ Ἑκαταῖον. (
سپس دقیقترین ترجمه ممکن را از آن میآورد:
بسیاردانی، فهم [نوس] نمیآموزد؛ چرا که اگر میآموخت به هزیود و فیثاغورث، و همچنین کسنوفانس و هکاتائوس آموخته بود.
پژوهشگرِ ما در اینجا کارِ «بسیاردانانه»ی خود را آغاز میکند. او شروع میکند به ریشهیابیِ لغوی: واژۀ Πολυμαθίη (پلیماتی / بسیاردانی) در برابر νόος (نوس / فهم، خردِ بینا). سپس هزاران صفحه مقاله میخواند تا مناقشاتِ آکادمیک را رصد کند: آیا هراکلیتوس در قطعهی ۴۲ که میگوید «هومر سزاوار است که از مسابقات بیرون انداخته و تازیانه بخورد»، هومر را هم به دلیل همین «بسیاردانیِ فاقدِ فهم» نقد میکند؟ او اثبات میکند که هزیود تمام خدایان را در تبارنامهی خدایان (تئوگونیا) فهرست کرد (بسیاردانی)، اما منطقِ واحدِ هستی را نفهمید. فیثاغورث اعداد و تناسخ را کشف کرد و تابوهای دینی ساخت، اما «لوگوسِ» پنهان را درک نکرد. هومر لیستِ کشتیها و قهرمانان را ردیف کرد، اما وحدتِ اضداد را ندید. در نهایت، پژوهشگر مقالهای ۶۰ صفحهای با ۱۵۰ رفرنس مینویسد، در معتبرترین ژورنالهای کمبریج یا آکسفورد چاپ میکند و ارتقای رتبه میگیرد. او اکنون «بسیار میداند» که هراکلیتوس دربارۀ «بسیاردانی» چه گفته است!
نقدِ هوسرلی بر این رویکردِ آکادمیک
از منظر پدیدارشناسیِ هوسرل (بهویژه در کتاب بحران علوم اروپایی و ضمیمۀ خاستگاه هندسه)، آنچه این پژوهشگرِ مقالهنویس انجام داده است، برخورد با اندیشه به مثابۀ یک «رسوبِ مُرده» است. این آکادمیسین، جملۀ هراکلیتوس را به یک «فاکتِ عینی» تبدیل کرده است. او در «نگرش طبیعی» ایستاده و به جای آنکه با حقیقتِ این جمله درگیر شود، صرفاً اطلاعاتی پیرامونِ آن جمعآوری میکند. طنزِ تلخِ تاریخِ فلسفه اینجاست: پژوهشگرِ امروز، با «بسیاردانیِ» تمام، مقالهای مینویسد تا نشان دهد هراکلیتوس با «بسیاردانی» مخالف بوده است! به تعبیر هوسرل، او از «بیدارسازیِ مجدد» [=Reaktivierung] عاجز است. او نتوانسته آن «شهودِ آغازین» و آن دردِ وجودی را که باعث شد هراکلیتوس دو هزار و پانصد سال پیش فریاد بزند «دانشِ زیاد شعور نمیآورد»، در درونِ خود بیدار کند.
برخوردِ فهمی (پدیدارشناسیِ اندیشه در زیستجهان)
اما برخوردِ «فهمی» چیست؟ برخورد فهمی یعنی پیش از آنکه به سراغ دیکشنریِ یونانی بروی، اجازه دهی این جمله مانند یک پتک بر فرقِ «زیستجهان» تو فرود بیاید. فیلسوف کسی است که با خواندن این قطعه، یقهاش را میگیرد و میپرسد: «آیا منِ نوعی، که ده سال است هگل و کانت و هوسرل میخوانم، صرفاً یک هزیودِ مدرن هستم که مفاهیم را فهرست میکنم، یا توانستهام به "نوس" (فهمِ بنیادین) برسم؟» برخورد فهمی یعنی هضم کردنِ این حقیقت که اطلاعاتِ آکادمیک، هرگز برای شما یک «ارزیابیِ درست از وضعیتِ انضمامیتان» تولید نمیکنند. برای همین است که یک فوقدکترای فلسفه، چون فقط «بسیاردان» است و «فهم» ندارد، در صفحۀ اینستاگرامش مثل یک نوجوانِ شانزدهساله اسیرِ پیشفرضهای پوپولیستی است؛ زیرا اطلاعاتِ او به لایههای زیرینِ باورهایش نفوذ نکرده تا آنها را جراحی کند. فهمیدنِ هراکلیتوس یعنی اینکه این آموزه، شیوۀ زندگی، قضاوتِ سیاسی و موضعِ تو در برابر جهان را تغییر دهد.
تیر خلاص: پارادوکسِ غلامی (یا دیالکتیکِ فهم و پژوهش)
Post #6620
337