- استاد بیماری روانی ترامپ از دیدگاه پدیدارشناختی چیست؟ همهمونو روانی کرد.
- اگر بخواهیم از برچسبهای مرسوم روانپزشکی و بالینی (نظیر «اختلال شخصیت خودشیفته» یا «ماکیاولیسم») عبور کنیم و به شیوۀ پدیدارشناختی بپرسیم «جهان در آگاهیِ چنین سوژهای چگونه تقویم میشود؟»، با پدیدارِ بسیار پیچیدهتری روبهرو میشویم. آنچه در رفتار، تناقضگوییها و تصمیمگیریهای زیگزاگیِ دونالد ترامپ دیده میشود، از منظر پدیدارشناسیِ آگاهی و زیستجهان، بر چهار گسستِ ساختاری در شیوۀ «تجربۀ واقعیت» استوار است:
فروپاشیِ زمانمندیِ درونی و «اکنونزدگیِ تکانهای»: در تحلیل هوسرل از آگاهیِ درونیِ زمان، سلامتِ شناختی مستلزمِ یک پیوستگیِ ارگانیک میان «پسیازی» (حفظِ گذشته/تعهدات قبلی)، «اکنونِ زنده»، و «پیشیازی» (انتظار و پیشبینیِ افق آینده) است. در ساختار آگاهیِ ترامپ، یک گسستِ رادیکال در زمانمندی دیده میشود: اول فقدان پسیازی منسجم است او واقعاً در لحظۀ بیانِ یک گزاره، باری از تناقضات گذشته را احساس نمیکند. اگر دیروز گفته «ایران باید با شدیدترین ضربه نابود شود» و امروز بگوید «آمادهام بدون پیششرط با رهبران ایران توافق کنم»، این برای ذهن او یک رذیلت اخلاقی یا دروغگوییِ عامدانه نیست؛ بلکه زمان برای او به «لحظاتِ منفصلِ نمایشی» خرد شده است. گذشته هیچ بارِ اگزیستانسیالی روی دوش حال او نمیگذارد. دوم کوتاهشدگیِ افقِ پیشیازی است برای او چیزی به نام «غایتشناسیِ بلندمدتِ نهادی» (مثلاً برنامهریزی دهساله برای خاورمیانه یا نظام بینالملل) تقویم نمیشود. زمانِ او، زمانِ یک معاملۀ فوری یا زمانِ یک چرخه خبریِ بیستوچهار ساعته است.
سولیپسیسمِ ابزارمند و امتناع از «همدلیِ بیناسوبژکتیو»: در تأمل پنجم تأملات دکارتی، دیگری همواره به مثابۀ یک «سوژۀ خودمختار» تقویم میشود که او نیز جهانی را از منظر خود میبیند و با من در تقویمِ یک «جهانِ عینیِ مشترک» سهیم است. در جهان پدیدارشناختیِ ترامپ، «دیگری» هرگز به عنوان یک «آلتر اگو» (منِ دیگر) با حقوق، تاریخ، رنج و عقلانیتِ مستقل به رسمیت شناخته نمیشود. دیگری صرفاً در دو قالبِ فروکاسته ادراک میشود: آینه: ابزاری برای بازتابِ بزرگی، قدرت و شکوهِ من (ستایشگران، هواداران، متحدان تا زمانی که تعظیم میکنند). مانع/طعمه: عنصری مزاحم که صرفاً باید از سر راه برداشته شود یا با فشار به تسلیم واداشته شود. به همین دلیل، در مواجهه با پروندهای مثل ایران، او توانِ درکِ «زیستجهانِ تاریخی و پیچیدگیهای ژئوپلیتیکِ طرف مقابل» را ندارد. او با یک تاریخ یا یک ملت مواجه نیست، بلکه با یک «ابژۀ سختسرِ معاملاتی» مواجه است که گمان میکند با بالا بردنِ دوز فشار (حداکثر تنش) نهایتاً باید پای میز معامله بنشیند.
تقویمِ پرفورماتیوِ حقیقت در برابر انطباقِ منطقی: برای یک سوژۀ عقلانیِ متعارف، گزارهها زمانی صدق مییابند که با «وضعِ امور» در جهان واقعی انطباق داشته باشند یا از آزمون صدقیابی سربلند بیرون بیایند. اما در افقِ ترامپ، حقیقت ماهیتی «پرفورماتیو و جادویی» دارد: حقیقت آن چیزی است که گفتنش در این لحظه، توازن قدرت را به نفع من تغییر دهد. او مرزِ میان ادراکِ واقعی و هذیان را بر اساس کارکرد تعریف میکند. اگر آماری دروغین یا تصوری موهوم از قدرت بگوید و آن گزاره فضای رسانهای را تسخیر کند، آن گزاره برای او «حقیقیتر» از واقعیتِ روی زمین است. او جهانی پلاستیک و منعطف تقویم میکند که در آن، مرز میان واقعیتِ عینی و فانتزیهای خودبزرگبینانه کاملاً محو شده است.
کنشگریِ بدون «تلوس» و منطقِ غریزۀ شکار: پدیدارشناسان نشان میدهند که کنش انسان همواره دارای یک «معنای پیشنگر» و ساختار غایتشناختی است. اما در پروندۀ ایران، تناقضگوییهای او — از شاخوشانهکشیدنهای ویرانگر و تهدید به نابودی مراکز فرهنگی و هستهای گرفته تا ابراز تمایل ناگهانی برای تماس تلفنی و مصالحه — ناشی از یک استراتژیِ پنهانِ کلاسیک نیست، بلکه حاصل «تهیبودن از هرگونه ایدئولوژی یا مرکزیتِ فلسفی» است. ترامپ نه یک نئوکانِ باورمند به تغییر رژیم است (چون جنگ پرهزینه را معاملۀ بدی میداند)، و نه یک انزواطلبِ سنتیِ صلحطلب. قصدیتِ کنشهای او از سنخ «شکار و پرتابِ انرژی» است: او تنش را تا لبه پرتگاه بالا میبرد، نه به این دلیل که هدفی عقلانی برای پس از جنگ طراحی کرده است، بلکه به این دلیل که افزایش تنش، «توجه»، «اهرم فشار» و حسِ اقتدارِ لحظهای تولید میکند. وقتی هزینهها یا پیامدهای غیرقابلپیشبینیِ بحران رخ مینمایند، او بدون هیچ شرمِ فلسفی یا حسی از شکست، در کسری از ثانیه تغییر جهت میدهد و پرچم توافق را بلند میکند.
Post #6624
411