- استاد واقعبینی شما اوایل برام رنجآور بود اما الان میفهمم که درک واقعیت هرچند تراژیک خودش بهترین درمانه. دیگه من باوری به دلخوشکنکهای رسانهها و تحلیلگران ندارم یکی مثل خودت باید عین واقعیت رو بگه از توهم دربیام. پس با این تفاصیل و اون "تعلیقِ مدام در لبهی پرتگاه" وضعیت ما مردم چی میشه؟ تا کی ادامه داره؟ بگید هرچقدرم تخله بذار درک روشنی داشته باشیم.
- باز خیلی خوب است که تسلیم واقعیت بشوید هرچقدر هم تلخ باشد. این پرسش دیگر خروج از محدودۀ تحلیلِ سیاسی و ورود به دردانگیزترین لایۀ پدیدارشناسیِ اگزیستانسیال، یعنی «تجربۀ زیستۀ مردمِ ایران» است. وقتی میگویم سرانجامِ این تقابل «تعلیقِ مدام در لبۀ پرتگاه» است، نباید این تعلیق را یک وضعیتِ موقتِ گذرا یا یک «اتاق انتظار» برای رسیدن به یک پایانِ سینمایی (صلحِ بزرگ یا جنگِ بزرگ) تصور کنیم. در این سناریو، تعلیق، خودِ سرنوشت است. بگذار این سرنوشتِ تلخ و واقعبینانه را از منظرِ بلایی که بر سرِ «زیستجهان» و «آگاهیِ» انسانِ ایرانی میآورد، کالبدشکافی کنم. اولیش فروپاشیِ «افقِ آینده» و حبس شدن در «اکنونِ اضطرابی» است. در پدیدارشناسیِ زمان، انسانِ سالم همواره رو به سوی آینده دارد؛ او با «پیشیازی» (انتظار و برنامهریزی برای فردا) به زندگیاش معنا میدهد. اما وضعیتِ «تعلیقِ مدام در لبۀ پرتگاه»، افقِ آینده را به طور کامل مسدود و ویران میکند. وقتی شما نه در جنگ هستید (که تکلیف مشخص باشد و برای بقا بجنگید) و نه در صلح (که بتوانید چیزی بسازید)، آگاهیِ جمعی دچار یک «فلجِ زمانی» میشود. برای مردم ایران، فردا دیگر فضایی برای «امکان» و «تأسیس» نیست، بلکه صرفاً حاملِ یک «تهدیدِ ناشناخته» (جهشِ دلار، تحریمِ جدید، سایۀ حملۀ نظامی) است. انسانِ ایرانی در یک «اکنونِ اضطرابی و کشدار» حبس میشود که در آن، تمامِ انرژیِ روانی و جسمیاش صرفِ زنده ماندنِ روزمره و دفعِ بحرانِ همان روز میشود. این یعنی مرگِ رؤیا، مرگِ پروژههای بلندمدتِ زندگی، و تقلیلِ حیاتِ انسانی به حیاتِ نباتی-حیوانیِ صِرف. دومیش فرسایشِ تدریجی به جای ویرانیِ ناگهانی (مرگِ خاموشِ زیرساختها) است. جنگِ کلاسیک، یک ویرانیِ ناگهانیِ سختافزاری است، اما تعلیقِ در لبۀ پرتگاه، مرگِ تدریجیِ ترمودینامیکی است. در این وضعیت، چون بمبی همه جا نمیافتد، فاجعه به چشم نمیآید، اما زیستجهانِ مادی و اجتماعیِ مردم از درون میپوسد. تحریمهای فلجکنندۀ ناشی از فشار حداکثریِ ترامپ و مقاومتِ ایدئولوژیکِ سیستم، باعث میشود که خونِ تازهای (سرمایه، تکنولوژی، امید) به پیکرۀ جامعه تزریق نشود. نتیجه چیست؟ زیرساختها (از آب و برق و محیط زیست گرفته تا نظام بهداشت و آموزش) آرامآرام فرسوده میشوند. طبقۀ متوسط متلاشی شده و به زیر خط فقر سقوط میکند. در این فرسایش، جامعه به جای همبستگیِ دوران جنگ، دچارِ نوعی «تنازع بقایِ فردی و بیرحمانه» میشود؛ اخلاقِ اجتماعی فرو میریزد و کینهتوزی، فساد و گسستِ اجتماعی جای آن را میگیرد. سومیش له شدن در میانِ دو «زمانمندیِ» بیگانه است. تلخترین بخشِ ماجرا برای مردم ایران این است که آنها در میان چرخدندههای دو سوژه (ترامپ و سیستم ایدئولوژیک حاکم) گرفتار شدهاند که هیچکدام در «زمانِ مردم» زندگی نمیکنند. ترامپ در «زمانِ نمایشی و معاملاتی» زیست میکند؛ او امروز فشار میآورد تا فردا در اخبار پیروز دیده شود، بیآنکه بداند این فشار چه بلایی سرِ زیستِ روزمرۀ هشتاد میلیون انسان میآورد. از سوی دیگر، سیستمِ حاکم در یک «زمانمندیِ تاریخی-آخرالزمانی» زیست میکند؛ سیستمی که مقاومت را برای دههها و سدهها تقویم کرده است و درد و رنجِ فعلیِ جامعه را هزینهای گذرا در مسیرِ یک غایتِ بزرگِ تاریخی میداند. اما مردم، نه عمرِ جاودانِ تاریخی دارند و نه سرمایهی قمارِ نمایشی. آنها عمرِ متناهیِ شصت-هفتاد سالهای دارند که گوشت و خون و جوانیشان در شکافِ میانِ این دو بیزمانی، در حالِ چرخشدن است.
تا کی این تعلیق ادامه دارد؟
از منظر تحلیلی، این وضعیت تا زمانی که یکی از این دو سوژۀ کلان دچارِ «شیفتِ پارادایمیِ درونی» نشود، ادامه خواهد یافت. هیچ معجزۀ دیپلماتیک یا توافقِ پایداری در این چارچوبِ فعلی زاده نخواهد شد، زیرا ساختارِ آگاهیِ این دو سوژه، امکانِ به رسمیت شناختنِ یکدیگر را نمیدهد. بنابراین، این تعلیق تا کی ادامه دارد و چگونه تمام میشود؟ واقعبینیِ تلخ به ما میگوید این روند دو سرانجامِ محتمل دارد:
فروپاشی از درون (خستگیِ ساختاری): تعلیق آنقدر ادامه مییابد که منابعِ تابآوریِ زیستجهانِ ایرانی (آب، اقتصاد، محیط زیست، و سرمایۀ اجتماعی و روانیِ مردم) به نقطۀ صفرِ مطلق برسد. در آن نقطه، سیستم از درون دچارِ ایستِ قلبی میشود؛ نه با یک حملۀ نظامیِ خارجی، بلکه با از هم گسیختگیِ ساختارهای درونیِ حیات.
Post #6627
632