بنابراین، نقدِ هوش مصنوعی بر این پیشفرض استوار است که من پدیدارشناسی را در یک سولیپسیسمِ استعلایی و در قالب یک «آگاهیِ بیکالبد» متوقف کردهام. اما پروژۀ فکریِ من، بازخوانیِ معماریِ عقلِ هوسرل در افقِ پدیدارشناسیِ ژنتیک، تکوینی و بدنمند است. پذیرشِ تأثیر بیماریِ روانی بر قوای شناختی، عقبنشینی به دامچالهی روانشناسیانگاری نیست؛ بلکه دقیقاً به رسمیت شناختنِ مفهومِ بنیادینِ «تناهیِ استعلاییِ» سوژه است.
سوژۀ پدیدارشناختیِ من، یک فرشتۀ دکارتیِ شناور در خلأ نیست که از تروما و جنون مصون باشد؛ بلکه ارادهای متجسد است که عقلانیتش ناگزیر از مسیرِ گوشت، خون، و روانِ آسیبپذیر عبور میکند. پس آنچه «پاشنۀ آشیل» پنداشته است، نقطۀ فروپاشیِ سیستم من نیست؛ بلکه اتفاقاً نقطۀ بلوغِ سیستمِ فکریِ من در گذار از یک «پدیدارشناسی صوری و ایستا» به یک «پدیدارشناسی انضمامی، بدنمند و اگزیستانسیال» است. این است معنای واقعیِ زیستنِ فلسفه.
Post #6623
473