اختراع شعر: چرا «شعر» در فرهنگهای گوناگون یک چیز نیست؟
ما از «شعر یونانی»، «شعر هندی»، «شعر چینی»، «شعر عربی» و «شعر فارسی» سخن میگوییم و معمولاً فرض میکنیم «شعر» پدیدهای واحد است که در زبانهای مختلف به نامهای گوناگون خوانده میشود. اما همین فرض نیازمند بررسی است. آیا poiēsis یونانی، kāvya سانسکریت، shī چینی، شعر عربی و فارسی و Poesie آلمانی واقعاً نامهای گوناگون یک چیزند؟ یا اینکه نباید از یاد برد که ترجمه با یکسانکردن نامها، تفاوت میان خودِ مفاهیم را از نظر پنهان میکند؟
این گفتار را با توضیح و تأکید بر همین ناهمارزی ایدهی شعر در فرهنگهای جهانی آغاز میکنم. مسأله تعریفهای متفاوت از شعر در فرهنگهای مختلف نیست؛ اختلاف اصلی از خودِ موضوع تعریفِ شعر برمیخیزد. آن مفهومی از شعر که ارسطو در شرح آن میکوشید، دقیقاً همان چیزی نیست که موضوع تأمل و توضیح آنانداوردهنه، عبدالقاهر جرجانی یا لیو شیه قرار داشت.
واژهی یونانی poiēsis از فعلی به معنای «ساختن» و «پدیدآوردن» میآید. poiētēs، شاعر، در اصل «سازنده» است. این سابقهی زبانی با نظریهی ارسطو مناسبت دارد: شاعر بیش از آنکه بیانکنندهی احوال شخصی خود باشد، سازندهی کنش و صورتهای ممکن زندگی انسانی است. فاصلهی این تصور با تعریف جدید شعر به «بیان احساس» از همینجا عیان میگردد.
در سنت فلسفی عربی، فارابی مفهوم «تخییل» را به مرکز بحث میآورد: شعر از راه صورتهای خیالی بر نفس اثر میگذارد. نزد جرجانی، مسأله از واژهی منفرد به «نظم» منتقل میشود؛ ارزش سخن در مجموعهای از کلمات زیبا نیست، بلکه در روابطی است که میان آنها برقرار میشود. در سنت فارسی نیز «سخن» گاه برای فهم جایگاه شعر از خود واژهی «شعر» راهگشاتر است. نزد فردوسی، سخن با حافظه و ماندن در برابر زمان نسبت پیدا میکند؛ نظامی بر صنعت و تازگی سخن تأکید میگذارد؛ و غزل حافظ نشان میدهد که معنای شعر را نمیتوان به پیامی واحد یا قصدی از پیش معلوم فروکاست.
نظریهی هندی پرسش را از جهتی دیگر پیش میکشد. dhvani به معنایی نظر دارد که در گفتهی مستقیم مستهلک نمیشود و در شعر «طنین» میاندازد. نظریهی rasa نیز مرکز توجه را از احساس خصوصی شاعر به تجربهی مخاطب منتقل میکند: چرا اندوهی که در زندگی رنجآور است، در شعر یا نمایش میتواند به تجربهای زیباییشناختی بدل شود؟ استعارهی اصلی این نظریه «چشیدن» است. بدینترتیب، در برابر poiēsis یونانی، یعنی «ساختن»، با rasa، یعنی «چشیدن»، روبهرو میشویم.
در سنت چینی، شعر در نسبت میان دل، عاطفه، زبان و جهان فهمیده میشود. در Shijing و سپس نزد لیو شیه، طبیعت صرفاً موضوعی بیرونی نیست که شاعر احساس خود را بر آن بیفکند. حالت دل و صورت جهان در نسبت با یکدیگر پدیدار میشوند. از همین رو شعر میتواند علاوه بر تجربهی شخصی، از وضعیت اخلاقی و اجتماعی نیز خبر دهد.
اروپای جدید صورت دیگری از مسأله را پدید میآورد. وردزورث بر عاطفه و یادآوری، کالریج بر تخیل، شلگل بر Poesie بهمثابهی نیروی آفرینندگی و هایدگر بر Dichtung بهمثابهی نحوی از گشودهشدن جهان در زبان تأکید میکنند. حتی poem، poetry، poésie، Poesie، Gedicht و Dichtung نیز بدون توضیح تاریخی نمیتوانند همگی با یک «شعر» فارسی جایگزین شوند.
این گفتار در پی به دست دادن تعریفی تازه از شعر نیست. پرسش محوری این است: چرا فرهنگهای مختلف، هنگام اندیشیدن به آنچه ما امروز «شعر» مینامیم، از ساختن، تخییل، نظم، سخن، طنین، چشیدن، عاطفه و گشودن جهان سخن گفتهاند.
پیش از پرسش «شعر چیست؟» چه بسا باید پرسید چه فرایند تاریخی و ترجمهای به رواج و رسوخ توهم دامن زده که شعر در تمام زبانها و تمدنها به یک معناست و در فرهنگهای بزرگ جهان مفهومی واحد و مشترک به شمار میرود؛ خطایی نه چندان خرد، چراکه گواه کژفهمی جدی ذهنیت عمومی از سرشت و سرگذشت زبانها و فرهنگها و تمدنهاست.
همزمان در کانال یوتیوب و کلابهاوس
https://youtube.com/live/XGqLs3Dgl9I?feature=share