پیش از آنکه بدانیم: فلسفهٔ جهتیابی از کانت تا اشتگمایر
فلسفه را بیشتر با پرسش از حقیقت، شناخت یا هستی آغاز میکنند. ولی چه بسا باید یک گام عقبتر گذاشت و پرسید: پیش از آنکه چیزی را بشناسیم، چگونه اصلاً میفهمیم کجا ایستادهایم، از کجا بدانیم چه چیزی اهمیت دارد و به کدام سو باید نگاه کنیم؟
انسان تقریباً هیچگاه با نقشهای کامل وارد جهان نمیشود؛ باید در همان حال که حرکت میکند، نشانهها را تشخیص دهد، میان مهم و نامهم فرق بگذارد و مسیر خود را پیوسته تصحیح کند. نام فلسفی این فعالیت جهتیابی (Orientierung) است.
داشتن اطلاعات دربارهی جهان با توانایی راه یافتن در آن یکی نیست. چهبسا در جهانی که اطلاعات لحظهبهلحظه بیشتر میشود، توانایی تشخیص اهمیت، اعتماد، انتخاب و تصحیح مسیر کاهش یابد. فلسفهی جهتیابی درست در همین فاصله میان «دانستن» و «راه یافتن» شکل میگیرد.
سعی من در این گفتار گذشته از شرح مفهوم جهتیابی (Orientierung)، بازسازی «فلسفهی جهتیابی» بهمثابهی دستگاه فلسفی مستقلی است.
از رسالهی کانت، به عنوان «جهتیافتن در اندیشیدن یعنی چه؟»، آغاز میکنم؛ به «جهتیابی در جهان (Weltorientierung) یاسپرس میرسیم؛ و سپس نشان میدهم چگونه ورنر اشتگمایر صورت رادیکالتری بدین پرسش میبخشد: آیا جهتیابی بر شناخت، تعریف و حتی فهم تقدم ندارد؟
و سرانجام به سراغ نیچه و بلومنبرگوگ میروم و امکان فهم نسبت میان چشمانداز، محدودیت شناخت، نشانه، اعتماد، عدم قطعیت و بازجهتیابی را از دید آن دو بررمیرسم.
همزمان در کانال یوتیوب و کلابهاوس
https://www.youtube.com/live/c62l3gYk44w?si=q3xL-bFu7a7g7KOi
Post #5215
2.1K