خطر نیندیشیدن در عصر دیجیتال: از ابتذال شر تا شرّ ابتذال
کتاب «شرّ ابتذال: اندیشیدن، مسألهای میان مرگ و زندگی» با پرسشی ساده ولی هولناک میآغازد: انسانها هنگامی که دست به کارهای شریرانه میزنند، به چه میاندیشند؟ آیا میان ناتوانی از اندیشیدن و ازکارافتادن وجدان اخلاقی رابطهای میتوان یافت؟ الیزابت مینیک، نویسندهی این کتاب، دستیار آموزشی هانا آرنت در دانشگاه نیو اسکول نیویورک، این پرسش را از وی وام میگیرد، اما آن را از محاکمهی آدولف آیشمان بسیار فراتر میبرد: از نسلکشی رواندا و آپارتاید آفریقای جنوبی تا نژادپرستی روزمره، دیوانسالاری، زندگی حرفهای و نظام آموزشی. مسألهی کتاب یافتن ویژگی روانشناختی خاص «آدمهای شرور» نیست؛ برعکس، پرسش دشوارتر این است که چگونه انسانهایی کاملاً معمولی میتوانند در نظامهایی به شر آلوده، کارهایی هولناک انجام دهند.
ایدهی آغازین کتاب از این رو تکاندهنده است: شرهای مهیب تنها به دست «هیولاهای اخلاقی» رخ نمیدهند؛ همانگونه که خیرهای بزرگ نیز تنها از قدیسان برنمیآیند. نظامهای جنایتکار برای ظهور و دوام خود به شمار زیادی از انسان عادی نیازمندند: کارمندانی وظیفهشناس، مدیرانی کارآمد، همکارانی سازگار و شهروندانی که قوانین را رعایت میکنند. خطر دقیقاً هنگامی سربرمیآورد که این فضیلتهای متعارف با نیندیشیدن همراه شوند: انسان کارش را انجام میدهد، قواعد را میپذیرد، زبان اداری و رسمی را تکرار میکند و دیگر نمیپرسد کاری که انجام میدهد برای انسان دیگری چه معنایی دارد.
در همین نقطه نویسنده ایدهی مشهور آرنت، «ابتذال شر» (banality of evil)، را وارونه میکند و از «شرّ ابتذال» (evil of banality) سخن میگوید. مقصود فقط این نیست که عامل شر ممکن است انسانی معمولی باشد. خودِ ابتذال ــ کلیشه، زبان آماده، عرفگرایی، همرنگی، عادت، اصطلاحات حرفهای و زندگیای که در آن پرسشکردن جای خود را به «انجام وظیفه» داده است ــ بستر و آبستن خطرهای اخلاقی است. شر هنگامی دامن میگسترد که آدمی از درنگ و اندیشه به آنچه انجام میدهد درماند.
کتاب، در عین حال، همهچیز را به اخلاق فردی فرونمیکاهد. انسانها درون نظامهای سیاسی، اقتصادی، نظامی، زبانی، فرهنگی و دیوانسالارانه زندگی میکنند و همین نظامها «شرایط امکان» رفتار را فراهم میآورند. اما نویسنده میان شرط و علت تمایز میگذارد: گرچه نظام میتواند نیندیشیدن را آسان نماید، مسئولیت فردی را بهکلی از میان نمیبرد. پرسش اصلی، بنابراین، آن است که انسان چگونه درون یک نظام میتواند لحظهای درنگ کند، از زبان و منطق آن فاصله بگیرد و از نو بیندیشد.
اهمیت آموزش از اینجاست. آموزش از دید نویسنده فراتر از انتقال دانش و «محتوا» است. آموزش میتواند دو نوع انسان بپرورد: انسانی که به کلیشهها، پاسخهای آماده و معیارهای ازپیشتعیینشده خو گرفته، یا انسانی که تمرینِ توجهکردن، مکثکردن، پرسیدن و اندیشیدن را آموخته است. از این رو، کتاب را نباید به چشم دفاعی از اندیشیدن بهمثابهی عملی اخلاقی نگریست و نه فقط پژوهشی در باب شر. در برابر «بیاندیشگی» (mindlessness) که به ارتکاب اعمال اندیشهناپذیر میانجامد، نویسنده مفهوم «توجهمندی» (attentiveness) را قرار میدهد: توجهی که میتواند ناقوس بیداری اندیشیدن را بنوازد و زمینهی ظهور آن چیزی را فراهم آورد که نویسنده «خیر ساده» مینامد.
نکتهی برجسته کتاب چه بسا پرسشی بیش نیست: «اگر بپذیریم که شر عملی است که میتواند از هر انسان عادی عاجز یا غافل از اندیشیدن سربزند، آیا مهمترین وظیفهی اخلاقیِ آموزش، آموختنِ «چگونه اندیشیدن» نیست؟
گفتاری در گزارش این کتاب، همزمان در کانال یوتیوب و کلابهاوس (چگونه زندگی را زیباتر کنیم؟)
https://www.youtube.com/live/LYbcW91lgXE?si=45m1c4MSznHxJMzY
Post #5217
2.34K