چرا زبان فلسفه آسان نیست؟ راهنمایی مختصر برای فهم زبان فلسفه
اگر تا به حال کتابی فلسفی را باز کرده باشید، چه بسا در وهلهی اول بیشتر کلمات را بشناسید ــ «عقل»، «حقیقت»، «آزادی»، «وجود»، «جهان»، «زمان» ــ اما فهم جملهها را چندان آسان نیابید. کلمات گرچه همان کلماتاند، دیگر دقیقاً آنچه را که در زبان روزمره از آنها انتظار داریم، به ذهن تداعی نمیکنند. چرا؟ در گفتوگوهای زندگی روزمره ما کلمات را به کار میبریم، اما فلسفه همان کلمات را به پرسش میگیرد. میگوییم «میدانم»، بیآنکه هر بار بپرسیم دانستن چیست و چه تفاوتی با باور کردن دارد. میگوییم «آزادم»، بیآنکه نیازی به تعریف آزادی ببینیم. زبان روزمره بدون این پرسشها هم کار میکند؛ ولی فلسفهورزی درست از جایی آغاز میشود که در برابر بداهت معنای این کلمات مکث میکنیم. فرض کنید میخواهید شام سفارش دهید. صدها گزینه پیش روی شماست و طبیعی است بگویید: «آزادم هرچه میخواهم انتخاب کنم.» اما آیا انتخاب داشتن همان آزاد بودن است؟ اگر برنامه بر اساس انتخابهای قبلی شما بعضی غذاها را برجسته بنمایاند، تبلیغات بر میل شما اثر گذاشته باشد، یا از سر عادت همیشه همان گزینهی همیشگی را سفارش دهید، هنوز انتخاب با شماست؛ اما آیا همین برای آزاد بودن کافی است؟ در همین لحظه اتفاقی فلسفی افتاده است: معنای واژهی آشنای «آزادی» دیگر بدیهی نیست. اینجاست که تفاوت «واژه»، «اصطلاح» و «مفهوم» اهمیت مییابد. «آزادی» در زبان روزمره یک واژه است، که آن را در موقعیتهای گوناگون به کار میبریم و معمولاً منظور یکدیگر را میفهمیم. ولی اگر فیلسوفی از ضرورت تمایز میان آزادی با «انتخاب» یا «اختیار» سخن بگوید، این واژه در بحث او وظیفهای دقیق پیدا میکند و به «اصطلاح» بدل میشود. اما «اصطلاح با «مفهوم» یکی نیست. اصطلاح صورت یا فرمی زبانی است که به ما اجازه میدهد چیزی را نام ببریم و در جریان بحث پی بگیریم؛ در حالی که «مفهوم»، ساختار فکریای است که تعیین میکند آن را چگونه میفهمیم. برای فهم مفهوم آزادی باید بپرسیم: آزادی آیا فقط نبودِ اجبار است؟ چه نسبتی با اراده و مسئولیت دارد؟ آیا میتوان حق انتخاب داشت ولی از آزادی محروم ماند؟ از این روست که میتوان اصطلاح را در متن پیدا کرد و زیر آن خط کشید؛ اما مفهوم چیزی است که آن را باید را باید از درون متن بازسازی کرد. «عقل» نمونهای فلسفی است. در گفتوگوی روزمره چه بسا «عقل»، «فهم» و «خرد» را با آزادی بیشتری به کار ببریم. ولی وقتی در مطالعهی نقد عقل محض به تفاوت میان Verstand (فاهمه/فهم) و Vernunft (عقل/خرد) از دید ایمانوئل کانت برمیخوریم، دیگر سروکار ما با دو کلمهی کموبیش مترادف نیست. هر یک از آن دو در دستگاه فلسفی کانت کارکردی متمایز دارد و با مفاهیم دیگری چون تجربه، شناخت و ایده نسبت پیدا میکند. بنابراین، اگر فقط معنای لغتنامهای آنها را بدانیم، هنوز معنای مورد نظر کانت را نفهمیدهایم. این تمایزگذاری راه خواندن فلسفه را هم نشان میدهد. وقتی با اصطلاحی دشوار روبهرو میشوید، فقط نباید پرسید: «این کلمه یعنی چه؟» بلکه درستتر آن است که بپرسید: نویسنده آن اصطلاح را از چه اصطلاح دیگری متمایز میکند؟ چرا این تمایز مهم است؟ و این اصطلاح در استدلال او چه کاری انجام میدهد؟ به همین دلیل فلسفه را باید آهسته و با رفتوبرگشت خواند. گاهی اصطلاحی که در صفحهی ده مبهم است، در صفحهی سیام روشنتر میشود و ما را وامیدارد به عقب برگردیم. این بازگشت نشانهی بد خواندن نیست؛ اقتضای شیوهی خواندن فلسفی است. با اینهمه، هر دشوارگویی و پیچیدهنویسی را هم نباید نشانهی عمق محتوا گرفت. فیلسوف نیز ممکن است بد بنویسد یا مضمونی ساده را بیجهت پیچیده بیان نماید. پرسش همیشه این است: آیا این دشواری برای حفظ یک تمایز ضروری است، یا همان اندیشه میتوانست به طرزروشنتری بیان شود؟ کار فلسفه اختراع زبانی دیگر نیست؛ هنر فلسفه آن است که کلمات آشنای ما را از بداهت بیرون میآورد. فلسفهورزی درست همان لحظهای آغاز میشود که در برابر کلمهای که هزار بار به کار بردهایم مکث میکنیم و از خود میپرسیم: «واقعاً منظورم از این کلمه چیست؟» گفتاری در این باره هم زمان در یوتیوب و کلابهاوس
https://www.youtube.com/live/VHS7qAymemE?si=OlDuaU0lLPOUCQTC
Post #5220
2.73K