شطرنجباز استفان تسوایگ را خواندم. حکایت تقابل دو شطرنجباز، از دو جنس و دو هوش و دو ذهن و روح کاملاً متفاوت؛ و در پس آن، روایت آنچه از مصائب حکومت نازی آلمان بر نویسنده و فرهنگ اروپایی رفته است.
از خود کتاب چندان نگویم. مشهورترین اثر تسوایگ است و به فارسی هم ترجمه شده. من آن را به فرانسه خواندم. منتهی در میانهٔ کتاب ناگهان به عبارتی برخوردم که مرا از صحنه کشتی و صفحهٔ شطرنجِ داستان به مجادلات مذهبی قرون وسطایی مسیحیت و اسلام برد.
تسوایگ در وصف شطرنج مینویسد که شطرنج چیزی است میان بازی و علم و هنر. بازی است، اما بیش از لعب و سرگرمی. علم است، اما نه در پی کشف حقیقتی بیرون از خود. هنر است، اما نه از آن نوع که اثری ماندگار در جهان بر جای گذارد. معماری است، اما بیسنگ و آجر و مصالح. ریاضی است، اما نه ریاضی اعداد... و بعد در وصف این حالت بینابینی میگوید: «همچون تابوت مَحُمه (محمد)، میان آسمان و زمین». نمیدانم در ترجمه فارسی آمده است یا نه.
امّا این تصویر غریب چیست؟ یکی دیگر از افسانههای رایج در ادبیات مسیحیِ قرون وسطی در باب پیامبر که در آستانه جنگهای صلیبی در قرن یازدهم و دوازدهم شکل گرفته است. مختصر آن که در متنی موسوم به Vita Mahumeti یا «زندگی محمد»، نوشتهٔ روحانیای آلمانی به نام امبریکوی ماینتس، در اواخر قرن یازدهم یا اوایل قرن دوازدهم، روایتی افسانهای از پیامبر اسلام ساخته و پرداخته شده، از همان جنس روایتهایی که بیش از آنکه دربارهٔ اسلام باشند، دربارهٔ خیال و ذهنیت اروپاییان آن روزگارند.
در پایان آن داستان، آرامگاه پیامبر وصف میشود که تابوتی زرین در آن، به مدد سنگهای مغناطیسی، در هوا معلق مانده است. مردمان میپندارند معجزهای الهی در کار است، حال آنکه نویسنده میخواهد نشان دهد همهچیز حاصل جادو و حیلهٔ «مهندسی» است. تقابل است بین عروج مسیح به آسمان و تابوت معلّق! به هر شکل این تصویر قرنها در حافظهٔ ادبی اروپا ماند و فارغ از سابقه آن، تبدیل به مَثَلی شد برای امر بینابین یا معلّق میان دو چیز، چنانکه هشتصد سال بعد، تسوایگ برای توضیح ماهیت شطرنج از آن استفاده کرده است و نظری به اصل آن ندارد.
این تصویر تعلیق به دلیل جذبه کهربایی گویا در آن عهد محبوبیتی داشته است و به مثال مولانا، کم و بیش در همان عهد، نظر حکیمی را نقل میکند که میگوید زمین، مانند آهنی آویخته میان چند مغناطیس، در محیط آسمان معلق مانده است:
گفت سایل چون بماند این خاکدان؟ در میانِ این محیط آسمان؟
همچو قندیلی معلّق در هوا / نه به اسفل میرود نه بر عُلا
چون ز مقناطیس قبّهٔ ریخته / درمیان ماند آهنی آویخته
و در مقابل نظر دیگری را میگوید که چرا این تعلیق از دفع چند سو نباشد (که پایدارتر هم هست)؟
آن دگر گفت آسمان با صفا / کی کشد در خود زمین تیره را؟
بلکه دفعش میکند از شش جهات / زان بماند اندر میان عاصفات
و اینجا فقط مقصود تاکید بر رواج این تصویر است در شرق و غرب در آن عهد.
بازگردم به تسوایگ و شطرنجباز او که در آن قهرمان داستان، شطرنج را بیصفحه و مهره، در ذهن خویش بازی میکند؛ چیزی شبیه آنچه در زبان قدیم «غایبانه باختن» میگفتند. خود تسوایگ هم، یک سال بعد از انتشار شطرنجباز، پس از آن همه بازی با سایهها و خاطرهها و ویرانیهای نیمه اول قرن بیستم، در میانه جنگ، به سال ۱۹۴۲، در شصتسالگی، به خواست خود صفحه را ترک کرد و ترجیح داد پیش از آن که مات شود، دست از بازی بکشد.
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک / که کس نبود که دستی از این دغا ببرد...
پ.ن.
در خصوص یکی دیگر از این افسانهها، رک یادداشت پیشین، «محمّد به معنی بت»، نزد مسیحیان قرن سیزدهم.
.
در باب نام محمه و محمّد در زبانهای فرنگی
.
در خصوص حرکت فرزین در شطرنج قدیم و خاطرات شطرنجی از عهد نوجوانی
.
همچنان از حرکات شطرنج قدیم و بازی منسوب به خلیفه معتصم
.
Post #541
1.02K
- ❤ 17
- 👍 6