نگاه خیرهام روی زمین سرد راهرو درست شبیه خطی کج کشیده میشد. مستی دوباره تنها راهحل من برای از بین بردن تمام دلتنگی که در طول روزها دور شدن از خونه و عطر حضورت حواسمو پرت میکرد، دوای درد شبهای طولانی نبودنت شده بود. راهروی تاریک طویلتر از همیشه به نظر میرسید، کشآمده میان دو قطب متضاد، انزجار از این بیوفایی و تمنای ویرانکننده دیدن رخ زیبایت.. میدونستم نمیخوای که ببینمت اما همین که تا حدی نزدیکت میبودم، زخمهای عمیق قلب مریضم رو اندکی التیام میبخشید.. مستی، حریمی بین من و واقعیت کشیده بود. دنیای اطرافم در مهی تیره و تاری شناور بود و تنها قطبنمای وجودم، اتاق فرهاد بود..در اتاقت، مثل دروازه یک معبد ممنوعه به چشمان گیج و خمارم میرسید. با قدمهای سستی درحالی که بطری شراب بین انگشتانم میلغزید به روبهروی درب رسیدم، بیاینکه سرمای زمین رو روی عریانی انگشتهای پاهام حس کنم. دستم که زیر آستینهای ژاکت موردعلاقت بخاطر زیاد از حد بزرگ بودنش، گم شده بود، روی دستگیره سرد در موند، لرزش انگشتانم اعتراف آشکار فروپاشیم بود. نمیخواستی منو ببینی.. چرا باید مجبورت میکردم.. اما اگه بر میگشتم به اتاقم چطور قرار بود چنین شب دردناکی رو با نبودنت به سحر برسونم؟! چقدر تحقیرآمیزه که آدم، با تموم آگاهیاش از نبودن کسی ، باز هم اینچنین جنونآسا تشنه بودن باشه.. پلک طولانی به چشمانم که دیگه مویرگی درشون وجود نداشت که از شدت مستی و بیخوابی و گریه پاره نشده باشه زدم..نمیشد برگردم به چرخه تکراری نبودنت... نه حداقل وقتی تا این حد بهت نزدیک شده بودم... پاهام دیگه توان ایستادن رو نداشت..انگار طوفان زندگی بدون وجودت خیلی برای تحمل کردن سخت میشد.. روی زمین سرد جایی نزدیک به تکیهگاه در اتاقت نشستم. نگاهم درست شبیه بندبازی که درحال سقوط باشه، با مردمکی لرزان به راهروی تیره خیره موند. -فکر کنم خوابیده باشی عزیزدلم.. نجوای سرد واژگانم درست شبیه لالایی به مقصود آروم کردن روح بیقرارم به اهستگی از زیر لبانم شنیده میشد.در این مستی غلیظ، تنها چیزی که در مغزم میکوبید، این بود که تو همینجایی.. همینجا، در چند سانتیمتری من. این نزدیکترین فاصلهای بود که میتوانستم بهت داشته باشم. دلم میخواست همانطور که تکیه داده بودم، از پشت در تموم بیقراریهای لعنتیم رو برات زمزمه کنم؛ از دلتنگیای بگویم که مثل خوره جانم رو میخورد، از نفرتی که چون سایهای پابهپای عشقم راه می اومد و هر لحظه بیشتر از خودم بیزارم میکرد.. -شاید بازم با شاهدخت قشنگت که جای منو واست پر کرده رفتی مهمونی... چنگی به موهای مواجی که روی صورتم رو چنان ابرهای تیره پر کرده بود زدم و با نشاندن سرم به سرمای طاق درب اتاقت با بغض سرکش توی گلوم زیرلب گفتم. -مهم نیست چون فرقی به حال من نداره فرهادم.. به هر حال که چشمان بی لیاقت من در تبعید دیدنت به سر میبرن...
با چشمای بسته به استقبال مرگم میرفتم و تنها چیزی که زیر گوشم شنیدم صدای مهیب شلیک و برخورد چیزی به دستم بود، همینا کافی بود تا ضربان قلب بیمارم اوج بگیره و تا زیرگوشام تپشهاش رو بشنوم. یعنی تیر توی سرم خالی شده بود که اینطور عجیب حس میکردم؟! اب دهانمو به زحمت قورت دادم. نمیدونستم چرا بجای حس درد توی سرم قلبم وسط سینهام داشت تکهپاره میشد. عطر تنت رو طوری نزدیکم حس کردم که میترسیدم چشمامو باز کنم و اون دریاچههای ابی رو از نزدیک ببینم اون موقع سخت میشد که بخوام سیاوش عاشق رو عقب ببرم واقعیت امر من زیادی در برابر دوست داشتن تو ناتوان بودم و تمام سعیم بر فاصلهای بود که بدونم دیگه توی سر خوردن دلم به طرفت نمیبازم. با حس گرمای آشنایی روی لبام از شوک مثل مجسمه یخی سرجام خشکم زد. من این طعم رو میشناختم. لبهایی که عادت داشتم خونه خودم بدونمشون، حالا رنجی اونها رو مثل سابق برام تداعی نمیکرد. سخت بود اختیار لبانی که به وضوح در جریان بودم دست احساساتم بود رو بگیرم و نزارم بیشتر از این پیش بری.. پلکامو به آهستگی از بین رفتن یک خواب از هم فاصله دادم. با حس بوی خون زیر بینیم اطمینان یافتم که اتفاقی افتاده اما این خون از من نمیرفت.. دیدنت که اینطور با چشمای بسته و صداقت خالصی که در طول این مدت باورش داشتم در حال بوسیدنم بودی، برای به سستی درآوردن دیو وجودم کفایت میکرد. بندبند وجودم به لرزش دراومده بودند. کاش میدونستم باید چیکار کنم.. باید چطور مهر این دادگاه کذایی رو که حتی تو منو از اعدام حتمیم نجات داده بودی رو بزنم؟!
قدمای خستمو از روی سنگفرش های کهنه خیابان جلو کشوندم.. آسمون چندساعتی میشد که از غروب بارونیش گذشته بود اما هنوزم بوی نرم خاک های خیسخورده بینیم رو نوازش میداد.. مردم آهسته روی ناهمواری های خیابان شلوغ رفت و آمد میکردند . مغازههای کوچیک و بزرگ پر از سر و صدای شلوغی زندگی بود. شاخههای خشک نیمهجون زیر پاهام میمردند و صداشون کمتر از این بود که بین این همهمه بتونی بشنوی.. بچهایی که برام عجیب بود چرا این وقت شب با یونیفرم های مدرسه و کتابهای به کش بسته شده هنوزم داشتن توی پیادهرو قدم میزدند..شاید از اون شیطون هایی بودند که به بهانه درس سراغ سینما و وقت گذرونی اومده بودن..نفس سنگینمو بیرون دادم درسته روز خستهکنندهای بود اما هنر این قلموی نارنجی داشت چشمامو نوازش میداد. نمیدونستم چرا امسال برام پاییز قشنگی بود.. شاید بخاطر فرهاد بود که این پاییز یهطور دیگه داره بهم میگذره..فکر کردن به اون دوتا تیله آبی توی هر ساعت و زمان و موقعیتی باعث میشد که حواسم از همهچی پرت بشه . توی دنیای برم که حتی خودمم بیخبر بودم از اینکه چرا و چطور ساخته شده..افکار پر از آرامشی که بعید میدونستم توی تمام عمرم اینطور از ذهنم گذشته باشن..پاییز عجیبی بود واسم..انگار بین مولکول های هوا به جای عِطر نارنگی و بارونهای دمدمی مزاج داشتم بوی بهتری رو با تمام وجودم لمس میکردم..انگار بهجای گسی خرمالوی پاییز هرسال اینبار انار شیرینی قطعه قطعه شده بود و سرخیش تمام قلبمو در خودش غرق کرده بود.. و قلبم حالا یه شکوفه رسیده انار بود که فقط دیدن لبخندها و زیبایی چشمای فرهاد باعث میشد تپشش آروم بگیره و به هزار دونه بهمریخته توی وجودم متلاشی بشه..کاش میدونستم اسم این حس چیه..یا حتی چطوری میشه که اینگونه مستش میشم..از کنار گاری لبوفروشی که با صدای تند و تیزش نجوای بدو داغه لبو رو زیر گوشم فریاد زد گذشتم و نیمنگاهی به پرده رنگین بالای سینما انداختم..میدونستم هنوز نرسیدی پس درحالی که نگاهمو به پوسترهایخوش رنگ و لعاب دنیای سینمایی که پشت شیشه بزرگ خودنمایی میکرد نگاهمو دوختم اما خیلی وقت بود که نه چشمام نه حرفام به اختیار من بودن..بلکه میان..سیر افکار به ظاهر نامعقول و به شدت عجیب رها میشدم..
بخاطر رنگ نارنجی چنلت یاد پاییز میافتادم و این پارت وایب پاییز رو داشت واسم :)
Provenca🐈اگه ميتوني بنويسي همين كاپوچينو واي دو راهي قهوه و چاي خيلي بي رحمانه ستتتت قهوه
درسته که میتونستی تلخ باشی، درسته که همیشه خوب بلد بودی چطور با داد زدن از چیزی که میترسی دفاع کنی اما من نگرانی نداشتم. تلخیِ تو هیچ شباهتی به قهوههایی که هر روز جلوی آینهحلقههای اشک رو درونشون میدیدم نداشتن.. چون برای من یه اغوش تکراری داشتی که همیشه بعد هر دعوایی میدونستم میشه بینش غرق شد..چون همیشه لبخند شیرین روی لبهات وقتی میشنیدی بالاخره بخشیدمت تمام اون تلخیها رو میشست و از روی قلب آزردهام پاک میکرد..معلومه که حقیقت ذات بعد هر دعوامون بهم نشون میداد همیشه تو کاپوچینوی شیرینی هستی که جلوی قهوه تلخ چشمانم رنگ امید به زندگیم میبخشیدی و عشق خالصت رو نمایان میکردی..حتی اگه گاهی تلخی ازت میدیدم عزیزترینم.
شب همچون ردای سیاه سوگواری بر شانههای تکیدهی تهران فرو رفته در سکوت، سنگینی میکرد. روی لبه بالکن مچاله شده بودم بین مه غلیظی از دود سیگار که خودم ساخته بودم؛ دودی که حالا تنها همنشین ریههای به شماره افتادهام بود. هر پک که به این سیگار میزدم، گویی ذرهای از جان تبدارم رو با خاکسترش به باد سرد اردیبهشت میسپردم.. خاکسترها شبیه برف سیاهی بر لبه تراس مینشستن درست مثل خاطراتی که حالا دیگر جز غباری تلخ و گزنده چیزی از شون نمونده است. درست مثل بخت سیاه من که چندان دور از نام تهمتن آتشبازم در شاهنامه نبود.. من همون سیاوشی بودم که تمامی دل و دینش و وطنش رو به ناعادلانهترین شکل ممکن باخته بود. به بدترین شکل ممکن توسط اعضای خانواده حقیقی خودش به جای دیده شدن، فروخته و گردن زده شده بود. جای خون، اما اشکهای من شاید روزی جریانبخش زندگی _سیاوشان_ در این بوم و بر بشود.. البته اگر بشود اشک خطابشون کرد، چنین سوزش پردرد نگاه ساکتم هیچ توفیری با خونابه باریدن نداشت.. درونم ویرانهایست که تنها باد بهاری در اون زوزه میکشد. نسیم خنک بهاری از بین یقه باز پیراهن نازکم گردن داغ شده از تب خستگیم رو نوازش میکرد. ریههایم از درد منقبض شده بودند. ضربان قلبم در قفسه سینه لرزانم، طبل عزایی شده بود که برای یک عشق دفنشده میکوبید. در این آستانه فروپاشی شبانگاهی من بین دوست داشتن کسی که همهی آرمانهایم رو سلاخی میکنه و کشتن عشقی که حالا بوی تعفن خیانت میده معلق میماندم. سیگار پنجم، ششم، یا شاید هفتم و حتی بیشتر است که بین انگشتان لرزانم جان میدهد. مرگ به سمتم اومده و من دیوانه، حتی از آن هم استقبال میکنم تا شاید تسکین دردهای بیپایانم رو در مرگ این جسم بیابم...
بغل شدنم آخرین تلاش برای اسیر کردن، اون بغض پشت سد تحملم رو از بین برد.. اشک تازه از احساسات انباشته شده وجودم راهی برای فرار کردن پیدا کرده بود که این چنین آبراهه آتشینش، گونههای یخزده منو به حرارت میکشید. انگار آتشفشانی که همیشه عادت به سرپوش گذاشتن براش، عادی سازی و سعه صبر داشتم حالا بین بازوان امنت به مرحله انفجار رسیده بود. حس گرمای کتت که روی تنم نشست نفس سنگینم رو بیرون فرستادم. با محکوم شدن به اغوش دوستداشتنی و دلجویانهات دیگه خیلی سخت بود همه اون حجم از دلخوری و خستگی که امشب توی انباری ذهنم قایم کرده بودم، بیشتر از این پنهان بمونه. اون هم با وجود چیزهایی که دیده بودم که تحمل هرکدومشون به صورت جداگانه به اندازه هفتهها از مغز بیمار من رو به خراشی فرسودهکننده زیر سیل افکار وا میداشت. سرمو توی قفسه سینهات قایم کردم تا عطر تنت بیشتر همه افکارم رو پس بزنه و جلوی بغض بچهگانه و بیمنطقم رو بگیره اما فایده چندانی نداشت و چند قطره لجبازانه اشکی که قبل از بغل گرفته شدنم توی گرداب چشمام جمع شده بودن فرصتی برای فرار کردن روی گونه های سردم یافتند و مشکی سورمه ناپایدار زیرچشمام رو به کمرنگی بردند..
بازگشت به هوشیاری شبیه بیرون کشیده شدن از اعماق مردابی تاریک و بیانتها بود. انگار چیزی نامرئی، بیرحمانه یقهی روحم را چنگ زده و منو از دل سیاهیای که مشتاق بلعیدنم بود به سطح کشونده باشد. تلاش میکردم، نفس رو وارد ریههام کنم. طعمی تلخ و فلزی در دهانم پخش شد. باران روی صورتم میبارید و چنان میسوخت که انگار گدازه اتش از دل اسمون میچکید. پلک میزدم و سعی بر یادآوری چیزی داشتم. اخرین تصویر چراغ های روشن ماشینی بود که به طرف ماشین هموار و آروم ما حملهور شده بود و بعد.. صرفا سیاهی مطلق توی سرم میچرخید. احساس میکردم توی تکه آهنی گیر افتادم. روی شکاف گشودهی ابروم که خون گرمش از میان پلکهایم عبور میکرد و دنیا را پشت پردهای سرخ و لرزان پنهان میساخت. روی بریدگی سوزانی که از کنار چشمم گذشته بود و حالا با هر قطرهی باران، چنان میسوخت که گویی کسی نمک بر پوست دریدهام میپاشید. پهلوی متلاشیشدهام که با هر تپش قلب، خون رو آرام و مصرانه به کام ماشین مچاله شده خیس هدیه میداد. اما عجیب بود من هیچ دردی رو واضح احساس نمیکردم یا شاید درد بزرگتری وجود داشت که باقی زخمها را بیاهمیت کرده بود. بوی بنزین زیر بینی گیجم پیچید. دردی وحشی و کوبنده که از جمجمهی متلاشم تا انتهای ستون فقراتم میدوید و اجازه نمیداد حتی تشخیص بدم زندهام یا مرده..نفسام بریده بریده شده بودند. پلکهام سنگینتر از اون بودن که اطاعتم کنن اما بالاخره با هزار زحمت باز شدند. همه چیز مثل یک صفحه مبهم خاک گرفته تار بود. فقط بارون رو میدیدم. قطرههای سردی که بیوقفه روی صورتم فرود میاومدن و خون خشکشدهی کنار چشمم رو میشستن. صدای بارون با وزوز گوشهام قاطی شده بود. خواستم تکون بخورم اما درد شدیدی از شونه و پهلوم عبور کرد و نالهی خفهای از گلوم بیرون کشید. -لعنتی! نگاهم سرگردان روی جادهی خیس و تاریک چرخید. چراغ شکستهی ماشین مثل موجودی در حال احتضار چشمک میزد و چند متر اونطرفتر از بدنهی مچالهشدهی خودرو زیر بارون بخار میکرد.. با بوی بنزینی که هر لحظه بیشتر بین خونین عطر این قوطی حلبی حس میکردم، وحشتزده نفسی کشیدم. قلبم با ضربهای سنگین توی سینهام کوبید.
-فرهاد ما هیچوقت انقدر از هم دور نبودیم.. حتی اون یه سالی که من حماقت کردم و ازت دور شدم هم هنوز جایی میون رویاهای شبانهام میبوسیدمت، حتی وقتی توی خونه خودت باهم قهر بودیم، بازم شبا تو بغلت میخوابیدم.. حتی وقتی.. توی کما بودی دستات توی دستای من بودن.. چیشد که چهارتا دیوار بینمون از فرسنگها بیشتر فاصله انداختن؟! اشک داغ و بیامان از گوشه چشمم روی چوب در چکید. شبیه کودک گمشدهای بودم که در اوج وحشت، به در خانه آشنایی چنگ زده، بیآنکه بدونم دیگر کسی پشت این در منتظرم نیست. صدای ضعیف نفسهام در گلویم میپیچید، بیقرار و پر از التماس نجوا میکردم و هیچ صدایی از اتاق نمیآمد، فقط سکوت مطلق شب بود و صدای ضربان قلب خودم که انگار داشت سد میان من و تو رو میشکست، سکوتی که بیشتر مطمئنم میکرد صدامو نمیشنوی.. -حق با تو بود..حرف زدن با کسی که میدونی نمیشنوه خیلی راحتتره.. وگرنه نمیدونستم چطور باید ازت خواهش کنم بازم منو ببخشی و برگردی پیشم.. دستم روی قفسه سینه سنگینم عاجزانه مچاله شد. -نمیدونم چطور باید ازت بخوام بیای بشینی پیشم جر و بحث کنیم سرم داد بزنی و بهت قول میدم واسه هر فریادت به جای لجبازی بغلت کنم..بیای هرچند بار که دلت خواست روح و جسم منو زخمی کن منم به جاش اونقدر زخماتو میبوسم که خوب شن.. حتی با وجود اینکه دیدم انگشتانی که با سیلی و شعله اتش غضبت من رو سوزاندن، نوازشگری بلد بودن که لبهای اونی که ازش متنفرم رو زینت بخشیدی، بازم حاضرم هزار بار دیگه تن به سوختن پای خشمت بدم ولی برگردی.. همینجا نشسته بودم. انگار زمین زیر پایم دیگر تحمل وزن اینهمه اندوه رو نداشت. با پیشانی چسبیده به در، فقط میخواستم این دلتنگی کشنده، حتی برای لحظهای کوتاه با شنیدن سکوتت هم که شده کمی آروم بگیرد.
ㅤ» 𝖢𝖻𝗋𝖾𝗇𝖼𝗂𝖺زندگی اونقدر بیرحم نیست که ما رو از خیره شدن تو تیله های همدیگه محروم کنه؛
نگاه خمارت، بیانقطاع، مثل موجی که از افق برمیخیزد، در جانم جاری شد.. چشمانت.. از آن ابی های دریا نبود، از آن آبیهای زنده بود که صد سایهی راز در خود پنهان میکند. در لحظهای کوتاه، حس کردم جهان جز آن دو چشم وجود ندارد و طوری در میون موجهای آرامشان فرو میروم، بیآنکه بخواهم بازگردم. تهمانده نور خورشید، روی پوست صافت میلغزید، مثل انعکاس خورشید روی سطح شنهایی که دورتادورم رو حصاره کرده بود. باز هم داشتم مثل دیوانهای که از بند زندگی گریخته، تماشات کردم بیآنکه پلک بزنم، انگار با چشمهایم نماز میخواندم و کعبه من همین صورت بود. کعبهای که به جای هفت دور، روزی هزار بار طوافش میکردم، بی اهمیت به اینکه طواف اضافی حرامی اشکار بود و من فقط میخواستم به اندازه کفایت دور این تیلههای روشن دریایی بگردم.. من نالایق، من تشنه، من عاشق حتی برای پرستیدنت هم کافر شده بودم..لبخندی که روی لبهات مونده بود موجب شد در دل بفهمم که پرستش، همیشه دعا نیست. گاهی فقط یک نگاه طولانیست، به چشمانی که دریا سعی داشت شبیهشان باشد..
سیاوشی که همیشه خدا بلد بود چطور مثل یک هیولای غیرانسانی تمام احساساتش رو نادیده بگیره و باور کرده بود حق برون ریزی هیچ حسی حتی غم شدیدش رو هم نداشت، چون میدونست احساسات بیهوده ترین نقطه تکامل بشریت هستن؛ حالا یا اونقدر با خودش غریبه شده بود یا حضور تو داشت ریشههای قدرتمند شخصیتش رو متزلزل میکرد یا دیگه نمیتونست بیشتر از این وزنههای دردی که به تنهایی برای سالها روی دوش میکشید رو نگه داره، که همچون ابری بهاری گریان و ضعیف در اسمون وسیع آغوشت مچاله شده بود. انگار تحمل تموم روزهایی که نبودی با اتفاقات دردناک امروز طلسم مسمومی ساخته بود که دلم میخواست با گریستن در پناه ارامشبخش حضورت جبرانش کنم.. دستانم پتوسی شده بود که برای زنده موندن دور شاخه تنت چنگ میزد.. تموم روزهای انتظار نبودنت رو که به سختترین شکل ممکن پشتسر گذاشته بودم با شکسته شدن توقعی که حداقل همین امروز برای بیدردسر بودن کنارت گذروندن ترکیب شده بود و این چنین بیقرارانه ظرف محدود صبرم رو لبریز کرده بود.. تمام یاوهگویی هایی که امروز، گوشهای خستهام رو خراش میداد و روی قلب بیمارم جراحت جدیدی به یادگار میگذاشت، تنها بخش کوچکی از تحمل طولانی مدت و تلطیف زخمهای عمیق روحم بودند.
How can I read @graychallange without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for 𝑮𝒓𝒂𝒚 𝒄𝒉𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏𝒈𝒆: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does 𝑮𝒓𝒂𝒚 𝒄𝒉𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏𝒈𝒆 have?
𝑮𝒓𝒂𝒚 𝒄𝒉𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏𝒈𝒆 (@graychallange) has 4 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does 𝑮𝒓𝒂𝒚 𝒄𝒉𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏𝒈𝒆 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.