شب همچون ردای سیاه سوگواری بر شانههای تکیدهی تهران فرو رفته در سکوت، سنگینی میکرد. روی لبه بالکن مچاله شده بودم بین مه غلیظی از دود سیگار که خودم ساخته بودم؛ دودی که حالا تنها همنشین ریههای به شماره افتادهام بود. هر پک که به این سیگار میزدم، گویی ذرهای از جان تبدارم رو با خاکسترش به باد سرد اردیبهشت میسپردم.. خاکسترها شبیه برف سیاهی بر لبه تراس مینشستن درست مثل خاطراتی که حالا دیگر جز غباری تلخ و گزنده چیزی از شون نمونده است. درست مثل بخت سیاه من که چندان دور از نام تهمتن آتشبازم در شاهنامه نبود.. من همون سیاوشی بودم که تمامی دل و دینش و وطنش رو به ناعادلانهترین شکل ممکن باخته بود. به بدترین شکل ممکن توسط اعضای خانواده حقیقی خودش به جای دیده شدن، فروخته و گردن زده شده بود. جای خون، اما اشکهای من شاید روزی جریانبخش زندگی _سیاوشان_ در این بوم و بر بشود.. البته اگر بشود اشک خطابشون کرد، چنین سوزش پردرد نگاه ساکتم هیچ توفیری با خونابه باریدن نداشت.. درونم ویرانهایست که تنها باد بهاری در اون زوزه میکشد. نسیم خنک بهاری از بین یقه باز پیراهن نازکم گردن داغ شده از تب خستگیم رو نوازش میکرد. ریههایم از درد منقبض شده بودند. ضربان قلبم در قفسه سینه لرزانم، طبل عزایی شده بود که برای یک عشق دفنشده میکوبید. در این آستانه فروپاشی شبانگاهی من بین دوست داشتن کسی که همهی آرمانهایم رو سلاخی میکنه و کشتن عشقی که حالا بوی تعفن خیانت میده معلق میماندم. سیگار پنجم، ششم، یا شاید هفتم و حتی بیشتر است که بین انگشتان لرزانم جان میدهد. مرگ به سمتم اومده و من دیوانه، حتی از آن هم استقبال میکنم تا شاید تسکین دردهای بیپایانم رو در مرگ این جسم بیابم...
Post #199
2
Forwarded from 𝑮𝒓𝒂𝒚 𝑮𝒉𝒐𝒔𝒕
۪۫❁ཻུ۪۪ 𝘌𝘭𝘭𝘢'𝘴 𝘋𝘪𝘢𝘳𝘪𝘦𝘴 ִֶָ֪֢ دیده شدن