با چشمای بسته به استقبال مرگم میرفتم و تنها چیزی که زیر گوشم شنیدم صدای مهیب شلیک و برخورد چیزی به دستم بود، همینا کافی بود تا ضربان قلب بیمارم اوج بگیره و تا زیرگوشام تپشهاش رو بشنوم. یعنی تیر توی سرم خالی شده بود که اینطور عجیب حس میکردم؟! اب دهانمو به زحمت قورت دادم. نمیدونستم چرا بجای حس درد توی سرم قلبم وسط سینهام داشت تکهپاره میشد. عطر تنت رو طوری نزدیکم حس کردم که میترسیدم چشمامو باز کنم و اون دریاچههای ابی رو از نزدیک ببینم اون موقع سخت میشد که بخوام سیاوش عاشق رو عقب ببرم واقعیت امر من زیادی در برابر دوست داشتن تو ناتوان بودم و تمام سعیم بر فاصلهای بود که بدونم دیگه توی سر خوردن دلم به طرفت نمیبازم.
با حس گرمای آشنایی روی لبام از شوک مثل مجسمه یخی سرجام خشکم زد. من این طعم رو میشناختم. لبهایی که عادت داشتم خونه خودم بدونمشون، حالا رنجی اونها رو مثل سابق برام تداعی نمیکرد. سخت بود اختیار لبانی که به وضوح در جریان بودم دست احساساتم بود رو بگیرم و نزارم بیشتر از این پیش بری.. پلکامو به آهستگی از بین رفتن یک خواب از هم فاصله دادم. با حس بوی خون زیر بینیم اطمینان یافتم که اتفاقی افتاده اما این خون از من نمیرفت.. دیدنت که اینطور با چشمای بسته و صداقت خالصی که در طول این مدت باورش داشتم در حال بوسیدنم بودی، برای به سستی درآوردن دیو وجودم کفایت میکرد. بندبند وجودم به لرزش دراومده بودند. کاش میدونستم باید چیکار کنم.. باید چطور مهر این دادگاه کذایی رو که حتی تو منو از اعدام حتمیم نجات داده بودی رو بزنم؟!
Post #205
3
Forwarded from 𝑮𝒓𝒂𝒚 𝑮𝒉𝒐𝒔𝒕
⋆𐙚 𝐏𝐢𝐚𝐧𝐞𝐭𝐚 خونه