TGViewer
𝑮𝒓𝒂𝒚 𝒄𝒉𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏𝒈𝒆 𝑮𝒓𝒂𝒚 𝒄𝒉𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏𝒈𝒆 @graychallange · 4 subscribers
Post #207 5

Forwarded from 𝑮𝒓𝒂𝒚 𝑮𝒉𝒐𝒔𝒕

𝒫𝒾𝑒𝒸𝑒𝓈 پرنسس
نگاه خیره‌ام روی زمین سرد راهرو درست شبیه خطی کج کشیده می‌شد. مستی دوباره تنها راه‌حل من برای از بین بردن تمام دلتنگی که در طول روزها دور شدن از خونه و عطر حضورت حواسمو پرت می‌کرد، دوای درد شبهای طولانی نبودنت شده بود. راهروی تاریک طویل‌تر از همیشه به نظر می‌رسید، کش‌آمده میان دو قطب متضاد، انزجار از این بی‌وفایی و تمنای ویران‌کننده‌ دیدن رخ زیبایت..
می‌دونستم نمیخوای که ببینمت اما همین که تا حدی نزدیکت می‌بودم، زخم‌های عمیق قلب مریضم رو اندکی التیام می‌بخشید.. مستی، حریمی بین من و واقعیت کشیده بود. دنیای اطرافم در مهی تیره و تاری شناور بود و تنها قطب‌نمای وجودم، اتاق فرهاد بود..در اتاقت، مثل دروازه‌ یک معبد ممنوعه به چشمان گیج و خمارم می‌رسید. با قدم‌های سستی درحالی که بطری شراب بین انگشتانم می‌لغزید به روبه‌روی درب رسیدم، بی‌اینکه سرمای زمین رو روی عریانی انگشت‌های پاهام‌ حس کنم. دستم که زیر آستین‌های ژاکت موردعلاقت بخاطر‌ زیاد از حد بزرگ بودنش، گم شده بود، روی دستگیره سرد در موند، لرزش انگشتانم اعتراف آشکار فروپاشیم بود. نمی‌خواستی منو ببینی.. چرا باید مجبورت می‌کردم.. اما اگه بر می‌گشتم به اتاقم چطور قرار بود چنین شب دردناکی رو با نبودنت به سحر برسونم؟! چقدر تحقیرآمیزه که آدم، با تموم آگاهی‌اش از نبودن کسی ، باز هم این‌چنین جنون‌آسا تشنه بودن باشه.. پلک طولانی به چشمانم که دیگه مویرگی درشون وجود نداشت که از شدت مستی و بی‌خوابی و گریه پاره نشده باشه زدم..نمی‌شد برگردم به چرخه تکراری نبودنت... نه حداقل وقتی تا این حد بهت نزدیک شده بودم... پاهام دیگه توان ایستادن رو نداشت..انگار طوفان زندگی بدون وجودت خیلی برای تحمل کردن سخت می‌شد.. روی زمین سرد جایی نزدیک به تکیه‌گاه در اتاقت نشستم. نگاهم درست شبیه بندبازی که درحال سقوط باشه، با مردمکی لرزان به راهروی تیره خیره موند.
-فکر کنم خوابیده باشی عزیزدلم..
نجوای سرد واژگانم درست شبیه لالایی به مقصود آروم کردن روح بی‌قرارم به اهستگی از زیر لبانم شنیده می‌شد.در این مستی غلیظ، تنها چیزی که در مغزم می‌کوبید، این بود که تو همین‌جایی.. همین‌جا، در چند سانتی‌متری من. این نزدیک‌ترین فاصله‌ای بود که می‌توانستم بهت داشته باشم. دلم می‌خواست همان‌طور که تکیه داده بودم، از پشت در تموم بی‌قراری‌های لعنتیم رو برات زمزمه کنم؛ از دلتنگی‌ای بگویم که مثل خوره جانم رو می‌خورد، از نفرتی که چون سایه‌ای پا‌به‌پای عشقم راه می اومد و هر لحظه بیشتر از خودم بیزارم می‌کرد..
-شاید بازم با شاهدخت قشنگت که جای منو واست پر کرده رفتی مهمونی...
چنگی به موهای مواجی که روی صورتم رو چنان ابرهای تیره پر کرده بود زدم و با نشاندن سرم به سرمای طاق درب اتاقت با بغض سرکش توی گلوم زیرلب گفتم.
-مهم نیست چون فرقی به حال من نداره فرهادم.. به هر حال که چشمان بی لیاقت من در تبعید دیدنت به سر میبرن...
More from @graychallange
  1. Sep 11, 2026Post #208
  2. Sep 11, 2026Post #206
  3. Sep 11, 2026با چشمای بسته به استقبال مرگم می‌رفتم و تنها چیزی که زیر گوشم شنیدم صدای مهیب شلیک و برخور…
  4. Sep 11, 2026Post #204
  5. Sep 11, 2026قدمای خستمو از روی سنگفرش های کهنه خیابان جلو کشوندم.. آسمون چندساعتی میشد که از غروب بارو…
  6. Sep 11, 2026Post #202
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →