بغل شدنم آخرین تلاش برای اسیر کردن، اون بغض پشت سد تحملم رو از بین برد.. اشک تازه از احساسات انباشته شده وجودم راهی برای فرار کردن پیدا کرده بود که این چنین آبراهه آتشینش، گونههای یخزده منو به حرارت میکشید. انگار آتشفشانی که همیشه عادت به سرپوش گذاشتن براش، عادی سازی و سعه صبر داشتم حالا بین بازوان امنت به مرحله انفجار رسیده بود.
حس گرمای کتت که روی تنم نشست نفس سنگینم رو بیرون فرستادم. با محکوم شدن به اغوش دوستداشتنی و دلجویانهات دیگه خیلی سخت بود همه اون حجم از دلخوری و خستگی که امشب توی انباری ذهنم قایم کرده بودم، بیشتر از این پنهان بمونه. اون هم با وجود چیزهایی که دیده بودم که تحمل هرکدومشون به صورت جداگانه به اندازه هفتهها از مغز بیمار من رو به خراشی فرسودهکننده زیر سیل افکار وا میداشت. سرمو توی قفسه سینهات قایم کردم تا عطر تنت بیشتر همه افکارم رو پس بزنه و جلوی بغض بچهگانه و بیمنطقم رو بگیره اما فایده چندانی نداشت و چند قطره لجبازانه اشکی که قبل از بغل گرفته شدنم توی گرداب چشمام جمع شده بودن فرصتی برای فرار کردن روی گونه های سردم یافتند و مشکی سورمه ناپایدار زیرچشمام رو به کمرنگی بردند..
Post #197
2
Forwarded from 𝑮𝒓𝒂𝒚 𝑮𝒉𝒐𝒔𝒕
"احساساتِ درونِ یک دلقک" بغل.