بازگشت به هوشیاری شبیه بیرون کشیده شدن از اعماق مردابی تاریک و بیانتها بود. انگار چیزی نامرئی، بیرحمانه یقهی روحم را چنگ زده و منو از دل سیاهیای که مشتاق بلعیدنم بود به سطح کشونده باشد. تلاش میکردم، نفس رو وارد ریههام کنم. طعمی تلخ و فلزی در دهانم پخش شد. باران روی صورتم میبارید و چنان میسوخت که انگار گدازه اتش از دل اسمون میچکید. پلک میزدم و سعی بر یادآوری چیزی داشتم. اخرین تصویر چراغ های روشن ماشینی بود که به طرف ماشین هموار و آروم ما حملهور شده بود و بعد.. صرفا سیاهی مطلق توی سرم میچرخید. احساس میکردم توی تکه آهنی گیر افتادم. روی شکاف گشودهی ابروم که خون گرمش از میان پلکهایم عبور میکرد و دنیا را پشت پردهای سرخ و لرزان پنهان میساخت. روی بریدگی سوزانی که از کنار چشمم گذشته بود و حالا با هر قطرهی باران، چنان میسوخت که گویی کسی نمک بر پوست دریدهام میپاشید. پهلوی متلاشیشدهام که با هر تپش قلب، خون رو آرام و مصرانه به کام ماشین مچاله شده خیس هدیه میداد. اما عجیب بود من هیچ دردی رو واضح احساس نمیکردم یا شاید درد بزرگتری وجود داشت که باقی زخمها را بیاهمیت کرده بود. بوی بنزین زیر بینی گیجم پیچید. دردی وحشی و کوبنده که از جمجمهی متلاشم تا انتهای ستون فقراتم میدوید و اجازه نمیداد حتی تشخیص بدم زندهام یا مرده..نفسام بریده بریده شده بودند. پلکهام سنگینتر از اون بودن که اطاعتم کنن اما بالاخره با هزار زحمت باز شدند. همه چیز مثل یک صفحه مبهم خاک گرفته تار بود. فقط بارون رو میدیدم. قطرههای سردی که بیوقفه روی صورتم فرود میاومدن و خون خشکشدهی کنار چشمم رو میشستن. صدای بارون با وزوز گوشهام قاطی شده بود. خواستم تکون بخورم اما درد شدیدی از شونه و پهلوم عبور کرد و نالهی خفهای از گلوم بیرون کشید.
-لعنتی!
نگاهم سرگردان روی جادهی خیس و تاریک چرخید. چراغ شکستهی ماشین مثل موجودی در حال احتضار چشمک میزد و چند متر اونطرفتر از بدنهی مچالهشدهی خودرو زیر بارون بخار میکرد.. با بوی بنزینی که هر لحظه بیشتر بین خونین عطر این قوطی حلبی حس میکردم، وحشتزده نفسی کشیدم. قلبم با ضربهای سنگین توی سینهام کوبید.
Post #195
2
Forwarded from 𝑮𝒓𝒂𝒚 𝑮𝒉𝒐𝒔𝒕
ᵃ ˢʰᵒᵘˡᵈᵉʳ ᵗᵒ ᶜʳʸ ᵒⁿ ⊹ بارون