نگاه خمارت، بیانقطاع، مثل موجی که از افق برمیخیزد، در جانم جاری شد.. چشمانت.. از آن ابی های دریا نبود، از آن آبیهای زنده بود که صد سایهی راز در خود پنهان میکند. در لحظهای کوتاه، حس کردم جهان جز آن دو چشم وجود ندارد و طوری در میون موجهای آرامشان فرو میروم، بیآنکه بخواهم بازگردم.
تهمانده نور خورشید، روی پوست صافت میلغزید، مثل انعکاس خورشید روی سطح شنهایی که دورتادورم رو حصاره کرده بود. باز هم داشتم مثل دیوانهای که از بند زندگی گریخته، تماشات کردم بیآنکه پلک بزنم، انگار با چشمهایم نماز میخواندم و کعبه من همین صورت بود. کعبهای که به جای هفت دور، روزی هزار بار طوافش میکردم، بی اهمیت به اینکه طواف اضافی حرامی اشکار بود و من فقط میخواستم به اندازه کفایت دور این تیلههای روشن دریایی بگردم.. من نالایق، من تشنه، من عاشق حتی برای پرستیدنت هم کافر شده بودم..لبخندی که روی لبهات مونده بود موجب شد در دل بفهمم که پرستش، همیشه دعا نیست. گاهی فقط یک نگاه طولانیست، به چشمانی که دریا سعی داشت شبیهشان باشد..
Post #191
2
Forwarded from 𝑮𝒓𝒂𝒚 𝑮𝒉𝒐𝒔𝒕
ㅤ» 𝖢𝖻𝗋𝖾𝗇𝖼𝗂𝖺 زندگی اونقدر بیرحم نیست که ما رو از خیره شدن تو تیله های همدیگه محروم کنه؛