TGViewer
Channel Public Channel
قِصّه‌فروشْ؛

قِصّه‌فروشْ؛

@ghesehforush

میخواٰستم «آدَمی شاد» باشم،
امّا «نویسنده» شُدم./

.
لینکِ اولین یاٰدداشتم در کانال:
https://t.me/ghesehforush/2449
.
|°کپی کردن؟ رضایت ندارم.
فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی
.
|•روزنگاٰر: @mimsani
.
Subscribers
6.54K
Photos
30
Videos
14
Links
65
Recent Posts 18 shown
Post #2579 170
گفت:«تو صومِعه‌ی مَنی! پَناهی. تنهاٰ آدمی که به آن سجده میکنم.» بَعد شمعدانی‌های ایوان را نایلون پیچید. پرسیدم:«حتیٰ اگر دستم تنگ باشد؟!» خندید. لا به لای نگاهم چرخی به تنش داد و روی پنجه،‌ خودش را رساند و چسباند به سینه‌ا‌م. گفت:«تنگ؟! برای تنِ من که جا دارد..» نخندیدم. به خیالم مردِ بازنده‌ای بودم که حتیٰ شکستِ باشکوهی نداشتم. صُبحِ یک روز بیدار شدم، خبرِ دلار دویست تومانی را چک کردم و دیدم چِقَدَر برای وعده‌ی «خوشبختت میکنم.» کم‌ام! به انحنای ابروی راستش دست کشیدم. پرسیدم:«حتی با خانه‌ای کُلنگی و اجاره‌ای؟» و بلافاصله‌ی نرمه‌ی کرک‌های طلایی، روی سرشانه‌‌ی لُختش را بوسیدم.

گفت:«پشت بام را که تازگی‌ها ایزوگام کردیم. دلواپسِ لوله‌های پوسیده‌ای؟ نباش! طوری نمیشود! سگ جانند..» بعد با ظرافتی که مخصوصِ خودش بود، از لای دستهام بیرون خزید و حواسش را به باقیِ گلدان‌ها داد. خداواره‌ای دل‌رحم در پیکرِ غمگین یک زن بود که بی‌گلایه دوستم داٰشت و همین صبر و افراطَش در مهربانی، از عمرم کم میکرد. مُلتهب از نحسیِ خودم، گفتم:«بله خب! سگ‌جانند! مثل منِ پفیوز! مثلِ همهٔ این بی‌پدرمادرهای آواره و لَنگ!» بعد با دست، عابرهای کوچه را نشانش دادم. نشنید! نخواست بشنود. اقلاً برای یک بار و یک شب! تا مجبور نباشد بنشیند و برای (ایران) گریه کند.

برگ‌های زرد و مُرده‌ای که چیده بود را یک کیسه کرد و از روشنیِ ایوان به دخمه‌ی کوچکمان برگشت. دنبالش به آشپزخانه رفتم. کیسه سیاهِ کثافت‌گرفته را تِپاند توی سطلِ زیرِ سینک و بلافاصله دستِ شکنندهٔ رنگ‌پریده‌اش را آب کشید. گفتم:«روز اوّلی که این کابینت‌های فکسنتی، توالتِ چرک‌مور و نقشه‌ی کذاییِ خانه را دیدی، لبت جمع شد! چانه‌ات لرزید. امّا خندیدی و تک پنجره‌ی کوچکِ آشپزخانه را نشان دادی و گفتی:(همیشه خانهٔ نورگیر میخواستی!)» باز نشنید، نخواٰست بشنود. در عوض چند پَر هِل و چوب دارچین را کوبید و ریخت توی خورشتِ کم گوشتی که می‌غُلید.

از عَجزِ خودم و سکوت و تاب‌آوریِ معصومانهٔ او به ستوه آمدم. اینکه محترماٰنه و پنهانی رنج میکشید و پای حسرت‌های پاکَش، یواشکی اشک میریخت؛ درمانده‌ترم میکرد. به دلش سوزن میزدم تا غصه‌اش نشت کند، بریزد توی قلبِ وامانده‌ی من. هِی خاطراتمان را ناخن میکشیدم تا شاید اقلاً یکبار زهرِ نشدن‌ها، نرسیدن‌هاٰ و نداشته‌هایش را تف کند توی صورتم. گفتم:«حق تو فرو رفتن و سگ‌لرز خوردن در صندلیِ خشکِ پرایدِ اقساطی با بخاریِ خراب نبود! اینکه لباس عروسی‌ات را با گردن‌کجی از ناهید قرض بگیری و پای سجاده‌ی ترمه که سفره‌ی عقدت بود بنشینی و بله بگویی، حقِ تو نبود! قول داده بودم غمگین نمیماٰنی. ماندی! ببخش..»

نشنید امّا دهاٰن کوچکش لرزید. مثلِ شب عروسی که جاٰی جواهر، دور گردنِ باریکش نقره بستم و گفتم:«عوَضش کار میکنم و برات، خُرد خُرد، طلا میگیرم.» نگرفتم! نشد. نتوانستم… از آن شب، چهار سال و هزار شب گذشت و دم نزد. مثل حالاٰ که خیار را در ماستِ چکیده رنده میکرد و با تکانِ دست، زنجیرِ کدرِ نقره، روی گلوی شیری‌اش تاب میخورد. با چند قدمِ پُر و بلند، خودم را سمتش کشیدم، از چانه‌ی گرد و بچگانه‌اش گرفتم تا باز نگاهش را ندزدد. عاصی و کلافه گفتم:«دِ یک چیزی بگو اقلاً! گله کُن! بدبخت بودنت را هوار بزن! گریه کن. چه میدانم! مثلا بگو که یکی از همین روزهاٰ ترکم میکُنی!..» بلافاصله چشمهای درشت و اشکی‌اش را توی صورتم دَراند، دستم را پس زد و درحاٰلیکه کلماتش لا به لای گریه گُنگ و محو میشد، گفت:«بله! همهٔ و همهٔ این‌ها یادم هست. بعضی روزهاٰ دوبار حمام میکنم تا بتوانم مفصل زیرِ دوش گریه کنم. بله! این‌ها حقِ من نبود! امّا حق تو هم نبود.. بود؟» بعد در حاٰلیکه قلبش مثل خرگوش میزد، دستهایی که خُرده‌‌های‌ سیر و خیار بهشان چسبیده بود را پیچید دور گردنم…

میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽
Post #2578 407
یکی از یادداشتهام رو که تقریبا دوسال پیش نوشتم رو دارم بازنویسی میکنم. تا اینجا حجمش چهار برابر شد… خیلی طولانی، خیلی! نمیدونم حوصله‌‌ها تا کجا میکشه برای خوندنش. اما حس کردم، چقدر میتونه درخورِ احوالاتِ این روزها باشه…. بخصوص کسانیکه ازدواج کردن. به همین خاطر بااینکه طومار طویلی شد امّا حتی اگر چند نفر با خوندنش توی دلشون بگن:«آخ! یه نفر بلاخره مارو فهمید و از ما نوشت.»
برام کافیه./
Post #2575 5.64K
قِصّه‌فروشْ؛ فِکر کرد دوست داٰرد «عِشقی» را درک کُند که گوشت و خون و پوست و مو داٰرد و تویِ خیاٰلش نیست هر شب و هرشَب و هرشب! بعد لفافِ وینستون را با دندان کَند و همانطور که تِپ تِپ میزد روی پاکت تا نخِ اوّل بپرد بیرون، یادَش آمد چهل و پنج ساله شده، کمتر شبیهِ جوانی‌های…
مَردِ‌تنهاٰ | فَرهاٰدقِصّه‌فروشْ؛
از قَضاٰ مرد هم گِریه میکُند؛
امّا گریه‌اش نمیریزد توی خاٰک، میریزَد توی سینه‌اش تا ستبر شَود، کوه شَود و سایه درست کند برایِ زنی که دوست دارد..

میم سادات هاشمی.
|•
@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽
Post #2574 5.2K
فِکر کرد دوست داٰرد «عِشقی» را درک کُند که گوشت و خون و پوست و مو داٰرد و تویِ خیاٰلش نیست هر شب و هرشَب و هرشب! بعد لفافِ وینستون را با دندان کَند و همانطور که تِپ تِپ میزد روی پاکت تا نخِ اوّل بپرد بیرون، یادَش آمد چهل و پنج ساله شده، کمتر شبیهِ جوانی‌های «جورج کلونی» است و بیشتر روی گَل و گردن و کَپَلش زائده‌ی گوشتی درآمده. قِی چشمَش را گرفت، عینکِ نزدیک‌بینش را روی موهاٰی بلوطی عقب داد و به تنِ زنانه‌ای که بوی وانیل و مرکبات داشت و توی خوابَش میرقصید، فکر کرد. زَن، بادِ بهاری، سَبُک و لغزنده‌ای بود که دورِ تنهاییِ مرد میپیچید و از “چیزی که بود” نجاتش میداد و کمک میکرد یادَش برود خاکِ مرغوبِ هیچ گیاهی نیست!

کورماٰل کورمال از پشتِ لپ تاپ تا تراس رفت، پُکِ آخر را کشید و فیتیله‌ی سیگار را روی نرده‌ی داغ‌ خاموش کرد. به آفتابِ تُندِ مرداد که چسبیده بود به سینه‌ی آسمان فکر کرد و بعد به لانه‌ی چهل و دو متریِ اجاره‌ای‌اش که سرتاسرِ روز، پوشیده با پرده‌های سنگینِ کتان، تاریک بود. به فلوکستین و سرترالین فکر کرد و نشئگیِ بعد از بالا انداختنشان و بعد باز و باٰز و باز دلش خواٰست، برایِ یکبار هم که شده، عوضِ حبه‌ی تلخِ قرص‌ها، زنِ دلخواٰهش صداٰش کند تا خاطرش بیایَد اسمِ کوچکی هم دارد و از مردن منصرف شود.

امّا یادَش آمد موعدِ تمدید پول پیش و کرایه‌ خانه رسیده، تیبایِ اسقاطی‌اَش به زرت و پرت افتاده، ریه‌ی مامان آب آورده و از بابا حتیٰ سایه‌اش نمانده و تاحالاٰ مزارش ده باری سیبِ گلاب داده. پس تصویرِ لب‌های گوشتیِ نیمه بازِ زن و افسونِ زنگِ صداش را کنار زد، سیگارِ دیگری گیراند و از تراس به تاریکیِ خانه برگشت و گذاٰشت تیرگی، باقیِ عمرِ بی‌بوسه‌اش را ببلعد..

میم سادات هاشمی.
|•
@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽
Post #2569 6.73K
عُمرم پاورچین پاٰورچین میرود. هنوز شیرینِ هیچ کوه‌کَنی نشده‌ام. توی تنهایی‌‌ام میلولم و از رِتق و فتق امور و دلشوره‌ی پول و درس و فردا را داشتن، خسته‌ام. از منتظرِ کسی نبودن خسته‌ام. از دلِ لندوک و سبُکم خسته‌ام. کاش سر و کله‌ات پیداٰ شود تا خالی از خودم و پُر از نور شوم. تا دلواپس و دلتنگ و دل‌نگران تو باشم. کاش پیدا شوی. به خانه‌ی تاریکم بیای تا چاٰی و قرابیه‌ بادامی بخوریم. بعد با لب‌های تَر و گرمت شانه‌ی برهنه‌‌ام را ببوسی و بگویی:«دلم میخواٰهد توی دامن گلدارت بمیرم!»...
دلم براٰی دلم میسوزد!

میم سادات هاشمی.
|•
@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽
Post #2565 8.58K
دلم میخواهَد براٰی کسی روده‌درازی کنم! حرف‌هاٰی مُفتِ بُنجل بزنم. دلم میخواهد برای کسی از چیزهای بیخودِ حوصله‌سر‌بر قصّه‌ سر هم کنم و از روزمره‌ی بی‌اهمیتم ساعتها حرف بزنم بدون آنکه توی چشمَش یک حرّافِ بی‌خاصیت بنظر برسم! دلم میخواهد کسی مشتاقِ اخبار غیرضروری‌ و چرندیاتم باشد. مشتاقِ چیزهای بی سر و تَهی که قطار میکنم و بعدش غش غش یکوری میخَندم. خودم با خودم. دلم میخواهد برای کسی از مکنوناتِ قلبم بگویم. از خُرده چیزهایی که فهمیدنش چندان ارزشی ندارد. میدانی؟ دلم میخواهد مهم‌ترین حادثه‌ی زندگی کسی باشم؛ بعد او دَستش را پیاله کند زیر چانه و کلماتم را بنوشد و یکطور نگاهم کند که انگار با همه‌ی مَعمولی بودنم، یک شگفتی‌ام…

میم سادات هاشمی.
|•
@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️
Post #2559 6.62K
قِصّه‌فروشْ؛ خطوطِ روی صورتِ آدمیزاٰد، یادگارِ خاطراتی هستند که جرأت یادآوری‌شان را ندارد. سراغشان نمیرود. دستشان نمیزَند. میتپاندشان توی سوراخ سمبه‌های قلبش؛ یک جاٰیی دور از چشم تا فراموش کند امیدِ بکر و دست نخورده‌‌‌ی جوانی‌اش حیف و میل شده. میتپاندشان لا و لوی اسباب…
سلاٰم…
سلام عزیزانِ فشرده به سینه‌ام🖤/
Post #2558 6.8K
خطوطِ روی صورتِ آدمیزاٰد، یادگارِ خاطراتی هستند که جرأت یادآوری‌شان را ندارد. سراغشان نمیرود. دستشان نمیزَند. میتپاندشان توی سوراخ سمبه‌های قلبش؛ یک جاٰیی دور از چشم تا فراموش کند امیدِ بکر و دست نخورده‌‌‌ی جوانی‌اش حیف و میل شده. میتپاندشان لا و لوی اسباب و اثاثیه‌ی خانه، زیر تخت، توی خنکیِ ملحفه‌ها، بین کاسه بشقابِ ته کابینت‌ها یا دفنشان میکند زیرخاک گلدان‌های ایوان! یکطور گم و گورشان میکند تا ناچار نباشد از آن‌ها حرف بزند و بتواٰند وانمود کند همیشه خوشبخت بوده، به موقِع رسیده و بر قلبش وزنه‌ای سنگینی نمیکند.

حالاٰ ظاهرا ما زندگی را از سر گرفته‌ایم، توی خوشی‌های عاریه‌ای، آسودگی و فراغَتی نیم‌بند که هر لحظه ممکن است پاره شود غلت میخوریم، گرمِ معنا بخشیدنیم و تقلا میکنیم «بودنمان» را در غیابِ «رفته‌ها» جشن بگیریم و این چند صباح را فرصت و موهبتی دوباره برای آرزو کردن و احتمالاً نرسیدن ببینیم! ظاهراً مشغولیم به هم و یکطور که انگاٰر آب از آب تکان نخورده و ما هنوز همان مردمانِ سابقیم، سرمستیم از خبر بازگشتِ اینترنت.

امّا درواقع ما کهنه سربازانی بازگشته از خط مقدمیم که خوش خوشانک و روزمرگی را از یاد بُرده‌ایم و حاضر نیستیم شب‌ها بی‌اسلحه بخوابیم چون دیگر زیستن بدون ترس از مرگ را بلد نیستیم. بااینحاٰل خطوط عمیق روی صورتمان را میپوشانیم و از یکدیگر درباره‌ی «پیر شدنِ جمعی» چیزی نمیپرسیم. میداٰنیم که هرکداممان حالاٰ، خاطراتی داریم که جرأت یادآوری‌شان را نداریم…

میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️
Post #2552 7.05K
گفتند:«خانه‌ی دوست اینجاست. اُدخُلوهاٰ بِسلامٍ آمِنینَ.» و من به امین و اَمانِ عالم که خودت باشی سلام کردم و پرواٰز پرواز از دالانِ سیاه‌پوشِ دنیا گذشتم تا از تو بپرسم آدم تا کُجا میتواند گم شود؟ بپرسم تا کِی قلبم راٰ آهار بکشم تا پُرز ندهد و پاره نشود؟ روی یک ابر کنارت نشستم و در همهمه‌ی مهماٰن‌ها، خاٰنه‌ام را روی زمین نشاٰنت دادم که قبرِ کوچکی از آرزوها بود. رطبِ تازه دهاٰنم گذاشتی و اجازه دادی تماشاٰیت کنم تا شبِ غمگینِ عمرم را طاقت بیاورم. گفتی:«والضُّحَی!» و از طبقی که میکائیل بینِ روزه داٰرها میگرداند لقمه‌ای برداشتی و دستم دادی. گفتی:«واللَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ.» و انگشتانت که نور بودند را به عنبر آغشته کردی و به سینه‌ام کشیدی. گفتی:«میدانم! خبَر دارم. امّا مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَی…» و جایِ من، براٰی من و همه‌ی آرزوهایم گریستی تا دلِ من سبک شده باشد. بعد رشته‌هاٰی نوری که از سینه‌ات به قلبِ هر یک از مهماٰنانت وصل بود نشانَم دادی تا یادَم بماند اندوهِ ما، ماٰتمِ توست و کُفر است اگر خیال کنیم نهنگِ تنهای این دریاچه‌ایم…

میم سادات هاشمی.
|•
@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️
Post #2549 6.54K
شما مُرده‌اید و ما ذره ذره به بی‌آبرویی عادت میکنیم. شما مُرده‌اید، از قبیله‌مان چندنفری کم شده، شهرداٰری خونتان را با شلنگِ پرفشار شسته و با هرلکه‌ی سرخ که توی جوی‌ها و فاضلاب رفته یک آرزو گم شده. نمیداٰنم می‌ارزید یا نه؟ در سیاٰست بی‌سوادم. خبرگزاری فارس گفته اعتراض حق مسلمتاٰن بوده و مَن زیر دوش، دور از نگاه کدر و دلواپس مادرم، منگ و بزدلانه گریه میکنم و هنوز نمی‌فهمم چراٰ ده روز اعتراضِ به حقتان آنقدر عامدانه بی‌جواب ماند که به برکه برکه اندوه و بغل بغل مرگ رسید. خبرگزاری این را هم گفته که ۳۱۱۷ لانه بی‌کبوتر شده و نیستید و از لایِ ابرها نمیبینید که سرِ تعدادتان، چه مذبوحانه جنگ شده.

شما مُرده‌اید و من فکر میکنم یک یا ده، صد یا هزاٰر چه فرقی دارد؟ هرکدامتان خانه‌ای داشتید و ماٰدری که خاطرنشان کرده سهمِ شامتان را کنار گذاشته. اتاقی داشتید که چراغش دیگر روشَن نشده و تختی که تا همین چند صباح قبل‌تر، بوی تنِ گرم و شامپوی شیرینتان را میداده. لباٰس‌ها‌یتان، شاٰید ارزان و تاناکورا، شاید اصلِ پرادا، توی کمد دست نخورده مانده و شیشه‌ی عطر گران قیمتی که هربار یک پاف بیشتر نمیزَدید بی‌صاحب کنارِ آینه افتاده. شما مُرده‌اید، با رؤیاها و حسرتِ داشتن اتومبیل شخصی، یک واٰحد آپارتمانِ کلنگی و جشنِ عروسی‌ای که آخرش بتوانید تنِ برهنه‌ی معشوقتان را بو بکشید، میپوسید، عطرتاٰن امّا میماند، میتُرشد و ما میگندیم و ذره ذره به بی‌آبرویی عادت میکنیم…

میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️
Post #2546 10K
نفرَت انگیزم.
در آینه نگاه میکنم و از دیدنِ صورتِ پیر و صبورم عق میزنم. میبینَم زنده‌ام، با تو در کاورِ سیاه نخوابیده‌ام، هَنوز میتوانم آرزو کنم و عکسِ سیاه و سفیدَم دست به دست نمیشود. از تجسمِ جان کندنت در سرمای دی، رقصیدنت در خونِ شفاف و جوانت و این بارِ سنگین و کمرشکن که: «برایِ مُردن بقدر کافی جسور نبودم.» عُق میزنم. در آینه نگاه میکنم و از اینکه به یاد نمی‌آورم دقیقاً کِی به این خفت و نکبت و آب رفتنِ داشته‌ها تا فرطِ تباهی تن داده‌ام عق میزنم. به گریه می‌افتم. میبینَم که تو و صدهاٰ آدم شبیه به تو، در کاٰور‌های پلاستیکی، آب میرَوید، کوچک و کوچک‌تر میشوید تا شبیه به موجی از ماهی‌ها‌ی سیاه به دریا برسید. به جهاٰنِ امن و آبی. به جایی که سزای آزادانه شِنا کردن مرگ نیست..

میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️
Older posts →

About this channel

How can I read @ghesehforush without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for قِصّه‌فروشْ؛: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does قِصّه‌فروشْ؛ have?
قِصّه‌فروشْ؛ (@ghesehforush) has 6.54K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does قِصّه‌فروشْ؛ know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →