میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️
Post #2552
7.07K
گفتند:«خانهی دوست اینجاست. اُدخُلوهاٰ بِسلامٍ آمِنینَ.» و من به امین و اَمانِ عالم که خودت باشی سلام کردم و پرواٰز پرواز از دالانِ سیاهپوشِ دنیا گذشتم تا از تو بپرسم آدم تا کُجا میتواند گم شود؟ بپرسم تا کِی قلبم راٰ آهار بکشم تا پُرز ندهد و پاره نشود؟ روی یک ابر کنارت نشستم و در همهمهی مهماٰنها، خاٰنهام را روی زمین نشاٰنت دادم که قبرِ کوچکی از آرزوها بود. رطبِ تازه دهاٰنم گذاشتی و اجازه دادی تماشاٰیت کنم تا شبِ غمگینِ عمرم را طاقت بیاورم. گفتی:«والضُّحَی!» و از طبقی که میکائیل بینِ روزه داٰرها میگرداند لقمهای برداشتی و دستم دادی. گفتی:«واللَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ.» و انگشتانت که نور بودند را به عنبر آغشته کردی و به سینهام کشیدی. گفتی:«میدانم! خبَر دارم. امّا مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَی…» و جایِ من، براٰی من و همهی آرزوهایم گریستی تا دلِ من سبک شده باشد. بعد رشتههاٰی نوری که از سینهات به قلبِ هر یک از مهماٰنانت وصل بود نشانَم دادی تا یادَم بماند اندوهِ ما، ماٰتمِ توست و کُفر است اگر خیال کنیم نهنگِ تنهای این دریاچهایم…