در آینه نگاه میکنم و از دیدنِ صورتِ پیر و صبورم عق میزنم. میبینَم زندهام، با تو در کاورِ سیاه نخوابیدهام، هَنوز میتوانم آرزو کنم و عکسِ سیاه و سفیدَم دست به دست نمیشود. از تجسمِ جان کندنت در سرمای دی، رقصیدنت در خونِ شفاف و جوانت و این بارِ سنگین و کمرشکن که: «برایِ مُردن بقدر کافی جسور نبودم.» عُق میزنم. در آینه نگاه میکنم و از اینکه به یاد نمیآورم دقیقاً کِی به این خفت و نکبت و آب رفتنِ داشتهها تا فرطِ تباهی تن دادهام عق میزنم. به گریه میافتم. میبینَم که تو و صدهاٰ آدم شبیه به تو، در کاٰورهای پلاستیکی، آب میرَوید، کوچک و کوچکتر میشوید تا شبیه به موجی از ماهیهای سیاه به دریا برسید. به جهاٰنِ امن و آبی. به جایی که سزای آزادانه شِنا کردن مرگ نیست..
میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️