حالاٰ دیگر لابد از خانه دور شدهای. آنقدر که دستانِ بیعُرضهام به موهای شرابیات نمیرسد. حالا اسیرِ نداشتههای من نیستی، در حسرتِ حلقهی تک تخمه نمیسوزی و مثلِ شبی که ترَکهای پهلویت را میبوسیدم از فکر عروِسیای که برایت نگرفتم بدعنق نمیشوی.
مثل همهی رؤیاهاٰیی که داشتم، از من گریختهای. نمیداٰنم هنوز هم رسیدن به تو باید برایَم حکم بردن بلیطِ لاتاری را داشته باشد یا نه، با این حاٰل امّا از تو خُرده «بودن»هایی مانده که دستشان نمیزنم؛ لکِ ماتیکِ زرشکی لبهی فنجان، پیراهنِ اطلسیات روی تخت، حولهای که دورِ تن برهنهات میپیچیدی، شیشهی سرخِ بوکت آیدلِ روی میز، سیگارهایِ نیمسوختهی میلانو در پیالهای سرامیکی گوشهی پاتختی، ماسک موی جامانده در حمام..
دستشان نمیزنم تا بداٰنم مدتی خوب زندگی کردهام، عشق ورزیدهام و تولدم بیهوده نبوده…
میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️