شما مُردهاید و من فکر میکنم یک یا ده، صد یا هزاٰر چه فرقی دارد؟ هرکدامتان خانهای داشتید و ماٰدری که خاطرنشان کرده سهمِ شامتان را کنار گذاشته. اتاقی داشتید که چراغش دیگر روشَن نشده و تختی که تا همین چند صباح قبلتر، بوی تنِ گرم و شامپوی شیرینتان را میداده. لباٰسهایتان، شاٰید ارزان و تاناکورا، شاید اصلِ پرادا، توی کمد دست نخورده مانده و شیشهی عطر گران قیمتی که هربار یک پاف بیشتر نمیزَدید بیصاحب کنارِ آینه افتاده. شما مُردهاید، با رؤیاها و حسرتِ داشتن اتومبیل شخصی، یک واٰحد آپارتمانِ کلنگی و جشنِ عروسیای که آخرش بتوانید تنِ برهنهی معشوقتان را بو بکشید، میپوسید، عطرتاٰن امّا میماند، میتُرشد و ما میگندیم و ذره ذره به بیآبرویی عادت میکنیم…
میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️