TGViewer
Channel Public Channel
عصیان

عصیان

@ftsdls

گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Subscribers
1.22K
Photos
357
Videos
90
Links
51

Showing posts older than #1519 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #1518 153
﮼مریم
  • ❤ 13
Post #1513 160
عصیان طول نکشید تا در تاریکی دریابم که به‌راستی، شخصی به‌غایت تنها هستم. چادرم را بر سر نهادم و از دل خانه، از اهل خانه، فاصله گرفتم. قدم در کوچه‌ای تنگ و تاریک گذاشتم. آهنگی از گوشه‌ای از صفحه‌ی هزار خورشید تابان در ذهنم طنین انداخت، دمِ گوشم نجوا کرد — واژه‌هایش…
نخ به پای بادبادک‌های کم طاقت مبند...
زندگی را هر چه آسان‌تر بگیری بهتر است!

- فاضل نظری
  • ❤ 8
Post #1511 177
طول نکشید تا در تاریکی دریابم که به‌راستی، شخصی به‌غایت تنها هستم.
چادرم را بر سر نهادم و از دل خانه، از اهل خانه، فاصله گرفتم.

قدم در کوچه‌ای تنگ و تاریک گذاشتم.
آهنگی از گوشه‌ای از صفحه‌ی هزار خورشید تابان در ذهنم طنین انداخت،
دمِ گوشم نجوا کرد — واژه‌هایش زیر زبانم آرام می‌چرخیدند:

﮼بیا‌که‌بریم‌به‌مزار‌
‎﮼ملا‌ممد‌جان‌
‎﮼سیل‌گل‌لاله‌زار‌
‎﮼واوا‌دلبر‌جان‌

وارد دکّان شدم؛ پیرمردی میانسال با ریشی سفید، سرگرم چرخاندن دانه‌های تسبیح بود.
پسرک جوانی وسایل داخل دکان را مرتب می‌کرد و با دقت به فرمان‌های پیرمرد گوش می‌داد.

با احترام گفتم:
ـ ماما جان، دفتر دارید؟

پس از خرید، دفتر را در لابه‌لای چادرم پنهان کردم.

خورشید، آخرین نفس‌های روشنش را بر سنگ‌فرش کوچه می‌پاشید و آسمان کم‌کم به تاریکی می‌گرایید.
در همان کوچه‌ی تنگ و خاموش، گام نهادم.
ناگهان صدای مؤذن در گوشم پیچید:

الله‌اکبر...

الله‌اکبر از روزگار سختِ بی‌کسی.
همین کلمه‌ی عربی، برای آرامش دلِ خسته‌ام، کافی بود.

یا الله...
  • ❤ 7
Post #1507 148
🥀°•࿐

هرچه توحید در قلب بنده قوی‌تر شود،
ایمان، آرامش، توکل و یقین او نیز
قوی‌تر می‌گردد.
  • ❤ 9
Post #1502 145
یکی دروازه خانه ایی مرا تک تک کند .
مرا صدا زند . و بگویَد بیا همراه هم برویم کابل !
آنگاه کتاب مورد علاقه ام بادبادک باز همراه شال سرخ پشمی ام را در دل ساک میگـُذارم .

و بار بندل را جمع جور می کنیم و همراهت عازم سفر در دیار غمدیده کابل می شویم -


متن سرایی مریم رحیمی
  • ❤ 11
Post #1500 129
سلام مجدد
  • ❤ 10
Post #1495 152
عصیان حال دلم خوب نیست
در شگفتم از خویش، که چرا دل من به آن‌چه دیگران را آرامش است، بی‌اعتناست. نه در فنجان قهوه‌ای گرما یافتم، نه در تلاوت آیات، آن لرزش پنهانیِ جان را، نه در غروبِ خورشید، که مردمان را بغض می‌آورد و سکوت می‌بخشد.

این همه حس، این همه شور که در وصفش بسیار نوشته‌اند،
بر من نگذشت مگر چون نسیمی بی‌اثر.
پرسشی است در دلم که چون خاری در گوشت مانده: آیا مردمان فریب‌کارند؟ یا آن‌که دل‌های‌شان هنوز در تپش است؟
و منم که از این تپش بی‌بهره‌ام؟

نه، فریب نمی‌گویند، لیک من از جنسی دیگرم.
روح من شاید به نغمه‌ای دیگر گوش سپرده که این‌جا نواخته نمی‌شود.
احساسم نایاب است، نه ناپیدا.
چون ماهی‌ست که تنها در ژرفای شب ظاهر می‌شود، نه در روشنای سطح.

و اگر این تفاوت را مردم «عجیب» می‌خوانند،
چه باک؟
عجیب‌بودن گاه نشان از راستین‌بودن است؛
که هر دلی را نسزد به هر نسیمی بلرزد.
کمی کلاسیک‌تر -دختر دریا
  • ❤ 12
Post #1490 136
عصیان دوام بیار عزیز من سنگ صبور ضیا جویا
حال دلم خوب نیست
  • ❤ 8
Post #1489 134
Her name is Maryam
  • ❤ 9
Post #1487 142
عصیان این روزها دلم سخت گرفته است. با اندکی حرف زدن حالتم بد می‌شود؛ دنبال بهانه‌ام، دنبال درگیری، و در انتها باز هم اشک. می‌نشینم در کنج خانه و برای نبود پدرم گریه می‌کنم. عاشق شده‌ام — دوستش داشتم؛ مردی که پشت و پناهم بود. او تاب دیدن غم من را نداشت، اما همین…
دوام بیار عزیز من




سنگ صبور ضیا جویا
  • ❤ 14
Post #1484 157
این روزها دلم سخت گرفته است. با اندکی حرف زدن حالتم بد می‌شود؛ دنبال بهانه‌ام، دنبال درگیری، و در انتها باز هم اشک. می‌نشینم در کنج خانه و برای نبود پدرم گریه می‌کنم.

عاشق شده‌ام — دوستش داشتم؛ مردی که پشت و پناهم بود. او تاب دیدن غم من را نداشت، اما همین روزهاست که همه چیز مرا می‌آزارد. دوستانم همیشه کم‌و‌بیش با تقوا و مهربان‌اند؛ دردهایشان را گوش می‌دهم و دلداری می‌دهم، اما هیچ‌کس حتی یک بار هم نپرسیده «تو چه کشیده‌ای؟» مدام گله‌ام این است که به حرف‌هایم توجه کافی نمی‌شود و رفتارتان سرد و دور شده است.

دلم برای روزهای بی‌کاری و بی‌پیرایگی تنگ شده. به‌دلتنگی بر پشت‌بام خانه نشستم؛ آسمان پر از بادبادک‌های رنگی و خنده‌ی پسران بود و من بی‌حرکت تماشا می‌کردم. آن روزها که پدر وارد خلوت پشت‌بام می‌شد، آسمان برایمان کوچک‌تر می‌شد؛ او صدایم می‌زد و من دست در دستش مطمئن بودم.

ای کاش می‌شد وارد آینده نمی‌شدم — کاش می‌شد زمان را متوقف کرد تا این همه تنهایی و قضاوت را حس نکنم.

این‌بار می‌خواهم برای نخستین‌بار به خودم بگویم که یتیم‌بودن چه‌قدر سخت است، پدر
  • ❤ 10
Post #1475 139
عصیان برای آخرین بار انلاین شدن دلم برای عصیان تنگ خواهد شد .
منتظر آخرین حرف تان هستم در اینجا 👀
  • ❤ 8
Post #1474 150
برای آخرین بار انلاین شدن دلم برای عصیان تنگ خواهد شد .
  • ❤ 8
Post #1471 185
بگذار برایت حکایت کنم!

آخر هفته همراه همکارانم قراری گذاشته بودیم؛ گفتیم ساعت‌های پسین در کنار هم بنشینیم ـ چای بنوشیم، موسیقی گوش دهیم و از خاطرات گذشته سخن بگوییم.
خانه‌ی آخرین محل کارمان را برای این دیدار برگزیدیم.

وقتی وارد شدم، گمان بردم که همکارانم در گوشه‌ای از خانه پنهان شده‌اند. ناگهان همه با لبخند و شادمانی پدیدار شدند. به مناسب تولدم جشن کوچکی گرفتند و با کیک و شمع، مرا غافلگیر ساختند.
آن لحظه برایم بسیار ارزشمند بود.

وقتی شمع بزرگسالی‌ام را خاموش کردم، چشمانم را بستم و خود را چنین دیدم:
شالی سرخ بر سر دارم، موهای خرمایی‌ام رها بر شانه‌ها، کتاب حافظ در دست، رهسپار کوهستان‌های کابل.
اما چون چشمانم را گشودم، دیدم هنوز در هراتم. حسرت دیدن قله‌های بلند کابل، نوشیدن چای در کنار مسجد شاه‌دو‌شمشیره، در دلم سنگینی کرد.

از خداوند آرزو کردم روزی توفیق سفر به کابل نصیبم شود؛ تا دیدار دوستان کابلی‌ام تازه گردد، و بر فراز دژها و کوه‌های سترگش بنشینم و عظمت کابل را به چشم ببینم.

لذت عشق در همین پنهانی‌اش است؛
که از هر سو، با هر کس، در هر زمان، می‌تواند آشکار شود.
و تو، کابلِ من، هر بار که به یادت می‌افتم، ویرانم می‌سازی، ویرانم می‌سازی، ویرانم می‌سازی...
  • ❤ 13
Post #1467 139
+در دنیای تو ساعت چند است؟
-یک عمر مانده به آزادی...!


دختر دریا
  • ❤ 7
Post #1465 160
سلام بزرگسالی
  • ❤ 15
Post #1458 169
سفر کردم به هر شهری دویدم
چو شهر عشق من شهری ندیدم
مولانا بلخی
  • ❤ 10
Post #1455 179
موهایم پریشان، رها در باد شبانگاهی،
کتاب هزار خورشید تابان در دستانم سنگینی می‌کرد؛
ورقی گشودم، ورقی آغشته به اندوهی آرام،
و حکایت دو هزار سال جنگ و زخم افغانستان،
در لابه‌لای واژه‌ها نفس می‌کشید.

کنار صندوقچه‌ی چوبی پدر،
همچون غباری کهنه در خاطره‌ای دور،
یادداشتی چسباندم،
تا فراموش نشود آنچه باید بماند.

من این کتاب را دوست دارم،
اثر خالد حسینی،
که با هر جمله‌اش، مهتابی از حقیقت بر شب‌های تار می‌تابد.

امشب، از پنجره‌ی حیات،
مهتاب را دیدم؛
تاریک، خونین،
و صدای اذان امام مسجد،
از دور، دلنشین و آرام،
چون قطره‌ای از عشق،
در قلبم چکید.

امیدی در من جوانه زد،
برای روشنایی مهتاب،
برای فردایی که شاید بی‌زخم باشد.

🕘 ساعت ۹:۱۹ شب،
۱۴۰۴ سنبله،
باشد این یادداشت،
برای من، برای تو،
برای آنکه فراموش نکنیم...
  • ❤ 7
Post #1454 155
از خانه باغ امروز برایتان گذاشتم 🫶
  • ❤ 6
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →