این روزها دلم سخت گرفته است. با اندکی حرف زدن حالتم بد میشود؛ دنبال بهانهام، دنبال درگیری، و در انتها باز هم اشک. مینشینم در کنج خانه و برای نبود پدرم گریه میکنم.
عاشق شدهام — دوستش داشتم؛ مردی که پشت و پناهم بود. او تاب دیدن غم من را نداشت، اما همین روزهاست که همه چیز مرا میآزارد. دوستانم همیشه کموبیش با تقوا و مهرباناند؛ دردهایشان را گوش میدهم و دلداری میدهم، اما هیچکس حتی یک بار هم نپرسیده «تو چه کشیدهای؟» مدام گلهام این است که به حرفهایم توجه کافی نمیشود و رفتارتان سرد و دور شده است.
دلم برای روزهای بیکاری و بیپیرایگی تنگ شده. بهدلتنگی بر پشتبام خانه نشستم؛ آسمان پر از بادبادکهای رنگی و خندهی پسران بود و من بیحرکت تماشا میکردم. آن روزها که پدر وارد خلوت پشتبام میشد، آسمان برایمان کوچکتر میشد؛ او صدایم میزد و من دست در دستش مطمئن بودم.
ای کاش میشد وارد آینده نمیشدم — کاش میشد زمان را متوقف کرد تا این همه تنهایی و قضاوت را حس نکنم.
اینبار میخواهم برای نخستینبار به خودم بگویم که یتیمبودن چهقدر سخت است، پدر
Post #1484
157
- ❤ 10