بگذار برایت حکایت کنم!
آخر هفته همراه همکارانم قراری گذاشته بودیم؛ گفتیم ساعتهای پسین در کنار هم بنشینیم ـ چای بنوشیم، موسیقی گوش دهیم و از خاطرات گذشته سخن بگوییم.
خانهی آخرین محل کارمان را برای این دیدار برگزیدیم.
وقتی وارد شدم، گمان بردم که همکارانم در گوشهای از خانه پنهان شدهاند. ناگهان همه با لبخند و شادمانی پدیدار شدند. به مناسب تولدم جشن کوچکی گرفتند و با کیک و شمع، مرا غافلگیر ساختند.
آن لحظه برایم بسیار ارزشمند بود.
وقتی شمع بزرگسالیام را خاموش کردم، چشمانم را بستم و خود را چنین دیدم:
شالی سرخ بر سر دارم، موهای خرماییام رها بر شانهها، کتاب حافظ در دست، رهسپار کوهستانهای کابل.
اما چون چشمانم را گشودم، دیدم هنوز در هراتم. حسرت دیدن قلههای بلند کابل، نوشیدن چای در کنار مسجد شاهدوشمشیره، در دلم سنگینی کرد.
از خداوند آرزو کردم روزی توفیق سفر به کابل نصیبم شود؛ تا دیدار دوستان کابلیام تازه گردد، و بر فراز دژها و کوههای سترگش بنشینم و عظمت کابل را به چشم ببینم.
لذت عشق در همین پنهانیاش است؛
که از هر سو، با هر کس، در هر زمان، میتواند آشکار شود.
و تو، کابلِ من، هر بار که به یادت میافتم، ویرانم میسازی، ویرانم میسازی، ویرانم میسازی...
Post #1471
185
- ❤ 13