طول نکشید تا در تاریکی دریابم که بهراستی، شخصی بهغایت تنها هستم.
چادرم را بر سر نهادم و از دل خانه، از اهل خانه، فاصله گرفتم.
قدم در کوچهای تنگ و تاریک گذاشتم.
آهنگی از گوشهای از صفحهی هزار خورشید تابان در ذهنم طنین انداخت،
دمِ گوشم نجوا کرد — واژههایش زیر زبانم آرام میچرخیدند:
﮼بیاکهبریمبهمزار
﮼ملاممدجان
﮼سیلگللالهزار
﮼واوادلبرجان
وارد دکّان شدم؛ پیرمردی میانسال با ریشی سفید، سرگرم چرخاندن دانههای تسبیح بود.
پسرک جوانی وسایل داخل دکان را مرتب میکرد و با دقت به فرمانهای پیرمرد گوش میداد.
با احترام گفتم:
ـ ماما جان، دفتر دارید؟
پس از خرید، دفتر را در لابهلای چادرم پنهان کردم.
خورشید، آخرین نفسهای روشنش را بر سنگفرش کوچه میپاشید و آسمان کمکم به تاریکی میگرایید.
در همان کوچهی تنگ و خاموش، گام نهادم.
ناگهان صدای مؤذن در گوشم پیچید:
اللهاکبر...
اللهاکبر از روزگار سختِ بیکسی.
همین کلمهی عربی، برای آرامش دلِ خستهام، کافی بود.
یا الله...
Post #1511
177
- ❤ 7