موهایم پریشان، رها در باد شبانگاهی،
کتاب هزار خورشید تابان در دستانم سنگینی میکرد؛
ورقی گشودم، ورقی آغشته به اندوهی آرام،
و حکایت دو هزار سال جنگ و زخم افغانستان،
در لابهلای واژهها نفس میکشید.
کنار صندوقچهی چوبی پدر،
همچون غباری کهنه در خاطرهای دور،
یادداشتی چسباندم،
تا فراموش نشود آنچه باید بماند.
من این کتاب را دوست دارم،
اثر خالد حسینی،
که با هر جملهاش، مهتابی از حقیقت بر شبهای تار میتابد.
امشب، از پنجرهی حیات،
مهتاب را دیدم؛
تاریک، خونین،
و صدای اذان امام مسجد،
از دور، دلنشین و آرام،
چون قطرهای از عشق،
در قلبم چکید.
امیدی در من جوانه زد،
برای روشنایی مهتاب،
برای فردایی که شاید بیزخم باشد.
🕘 ساعت ۹:۱۹ شب،
۱۴۰۴ سنبله،
باشد این یادداشت،
برای من، برای تو،
برای آنکه فراموش نکنیم...
Post #1455
179
- ❤ 7