TGViewer
Channel Public Channel
عصیان

عصیان

@ftsdls

گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Subscribers
1.22K
Photos
358
Videos
90
Links
51

Showing posts older than #1454 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #1446 160
زیارت مولانا جامی
  • ❤ 9
Post #1443 151
عصیان دیشب با کسی در مورد به اشتراک گذاشتن نوشته‌ها، نوشتن از احساسات فردی و شاید هم گاهی خصوصی، عکس‌ها، ویدیو‌ها و بعضن هم جزئیات زنده‌گی، حرف زدم. آن آدم بین بودن و نبودن در شبکه‌های اجتماعی متردد بود و شاید هنوز هم است. البته، این تردد را خود من هم از همان…
خیلی وقت است کمتر اینجا می‌نویسم. در واقع از وقتی که از روستا برگشته‌ام، دل‌ودماغ نوشتن ندارم. دو بار کتاب‌های متفاوتی را برای خواندن روی دست گرفته‌ام و هربار نیمه‌تمام رهای‌شان کرده‌ام تا خاک بخورند. فیلم خوبی در این اواخیر تماشا نکرد‌ه‌ام. جای جدیدی نرفته‌ام. روز تا شب از این پهلو به پهلو می‌شوم و در شبکه‌های اجتماعی ولگردی می‌کنم. خلاصه اینکه اوضاع بدرقم گدود است. شده که یک هفته‌ی تمام پایم را از چهارچوبی دروازه‌ی حویلی بیرون نگذاشته‌ام. به‌جز جمعه‌ها که سرم خلوت است و خبری از خبر منفی نوشتن نیست، برای ساعتی از لانه بیرون زده و برای خودم این طرف و آن طرف بدون هدف مشخصی چند قدمی بر می‌دارم. نوشتن از درد مردم آدم را افسرده می‌کند آن‌هم از وضعیت مردم در این اوضاع همیشه ابری آسمان شهر و کشور.

و باز هم خلاصه اینکه اوضاع اگر اینگونه پیش برود، قصد دارم سیگار بکشم. دود کنم عمر و زندگی‌ام را. همه‌چیز را. البته اگر جیب و سینه‌ام یاری کند. شما دعا کنید که یاری نکند.








نویسنده سنگ صبور ضیا
  • ❤ 8
Post #1442 136
دیشب با کسی در مورد به اشتراک گذاشتن نوشته‌ها، نوشتن از احساسات فردی و شاید هم گاهی خصوصی، عکس‌ها، ویدیو‌ها و بعضن هم جزئیات زنده‌گی، حرف زدم. آن آدم بین بودن و نبودن در شبکه‌های اجتماعی متردد بود و شاید هنوز هم است.

البته، این تردد را خود من هم از همان سال‌های اولِ حضورم در شبکه‌های اجتماعی داشته‌ام. بیشتر این متردد بودن را نسبت به همین‌جا داشته‌ام و هنوز هم دارم. من از زمانی که این کانال را ساخته‌ام، سه بار تمام آدم‌هایش را به جز چند نفر بیرون کرده‌ام و در فضای نسبتن تنها، ادامه‌اش داده‌ام.

من می‌دانم که نوشتن این چیزها و گفتن در موردش، اهمیتی ندارد و خواندنش هم فقط ضایع کردن وقت است. چندبار قبل هم گفتم و حالا هم می‌گویم که کسی به اجبار این‌جا نیست، حتا دوستانم. من نزدیک‌ترین دوستانم را هم از این‌جا بیرون کرده بودم تا آمدن‌شان برای بار دوم و یا سوم، به اختیار خودشان باشد و از روی دوستی و یا هر چیزی دیگری، کسی به اجبار این‌جا نباشد.

خواندن و دیدن روزمرگی‌های کسی، حتا من، فایده‌یی به زنده‌گی کسی ندارد و نبودن‌ و نخواندن‌شان هم نه به ضرر خودشان است و نه به ضرر کسانی که قسمتی از روزمرگی‌های‌شان را به اشتراک می‌گذارند. این‌ها را یادآوری می‌کنم که تکلیف همهٔ ما روشن باشد، چون من حوصلهٔ حرف اضافه و کنایهٔ دیگران را ندارم.

البته، کسانی هم که فکر می‌کنند با به اشتراک‌گذاشتن موضوعات و عکس‌ها و هر چیزی، در این‌جا تظاهر و خودنمایی می‌کنم، درست فکر می‌کنند. من خودنمایی و تظاهر می‌کنم. باشد، خوش باشید.






نویسنده دُژَم
  • ❤ 6
Post #1437 127
قلم هایم را برداشتم
برای اولین بار این را کشیدم

نمیدانم انگیزه این رسم برایم چیست؟
  • ❤ 10
Post #1435 137
هفته‌ای سخت و نفس‌گیر را پشت سر گذاشتیم. پس از تحویل سفارش‌های لباس، من و همکارانم نفسی از سر آسودگی کشیدیم. چرخ‌های خیاطی را خاموش کردیم و پیاله‌ای از چای سیاه که بی‌بی جان با مهر برایمان آورده بود، با یک نفس نوشیدم؛ طعمی از خستگی و آرامش در آن موج می‌زد.

در همان لحظه‌های فراغت، یکی از دوستانم پرسید: «می‌شود کمی از پدرت برایمان بگویی؟ حالا که بیکاریم، دوست داریم بیشتر با تو و پدرت آشنا شویم.»

خود را در صندلی جابه‌جا کردم، گلویم را صاف کردم و با دلی پر از خاطره گفتم: «آرزو، پدرم مردی با غیرت و دل‌پاک بود. او هرگز پدر نداشت، اما برای من پدری کرد. بارها با صدای بغض‌آلودش می‌گفت: "من مردی‌ام که هرگز مهر پدری را نچشیده‌ام."»

او نه‌تنها پدرم بود، بلکه هم‌راز، هم‌درد و دوست صمیمی‌ام نیز بود. با خود عهد بسته‌ام تا آخر عمر، یادش را فراموش نکنم. در دفتر کوچک خاطراتم می‌نویسم: «او همیشه قهرمان من خواهد بود.» حتی پس از مرگم، نام پدرم از یاد نخواهد رفت.

به چشمان همکارانم خیره شدم؛ اشک در نگاهشان موج می‌زد. برای من گریه کردند، برای پدرم، برای تنهایی و جدایی، برای روزهای سخت بی‌کسی. از ته دل، پدرم را صدا زدم، اما جز اشک، چیزی دستگیرم نشد.

مروه، دوستی از دیار تخار، بغض‌های تنهایی‌اش را با من قسمت کرد. از روزهایی گفت که هیچ‌کس او را درک نکرد، نگفت: «مگر تو دختر نیستی؟» روزهایی که کسی نپرسید: «آیا توان تحمل این همه رنج را داری؟»

در افغانستان، اگر دختری آرزو داشته باشد، مردم هزاران حرف می‌زنند، اما هرگز نمی‌پرسند: «این دختر چه می‌خواهد؟ چه آرزویی در دل دارد؟»

درد به استخوان‌مان رسیده، اما هنوز خود را نباخته‌ایم. هنوز زندگی را نفس می‌کشیم. هنوز آن‌قدر می‌خندیم که از شدت دردِ پنهان، سرمان به تیر می‌افتد.

من، آرزو، مروه و مسطوره، بغض‌های چندساله را شکستیم. اشک ریختیم برای سختی‌های روزگار، برای امتحان‌های دشوار زندگی، برای جدایی عزیزان، برای خیانت‌ها و حرف‌های بی‌اساس مردم. در همان ساعت، با گریه همه را از دل بیرون ریختیم و سر بر شانه‌های هم گذاشتیم. با خود عهد بستیم: روزی خورشید زیبایی بر زندگی‌مان خواهد تابید.

آدم ممکن است از مردم ناامید شود، اما هرگز نباید از خودش ناامید گردد.

من منتظر همان خورشید خواهم ماند، تا روز مرگ.

-
  • ❤ 4
Post #1433 136
در کنار نویسنده گی عاشق کسب کارهستم 🙃
  • ❤ 13
Post #1423 166
حس خوب
  • ❤ 5
Post #1421 150
عصیان --- غذای مورد علاقه من و پدرم، خوراکی ساده اما بی‌نهایت لذیذ بود: کچالو، نخود، کمی دُمبه و گوشت گوسفند که با هم پخته می‌شدند. این غذا که در گویش هراتی به آن «شوربا» می‌گویند، معمولاً با نوعی خوراک کوبیده همراه بود. غذایی مخصوص کارگران و دکانداران. در اصل…
سفر یک‌روزه‌ای که پر از درس و دلتنگی بود

صبح، با گیلاس‌ قهوه‌ام و کتابی که به مناسبت تولدم هدیه گرفته بودم، از خانه بیرون زدم. همراه عمه و شوهر عمه‌ام از هرات فاصله گرفتیم، مقصد‌مان خانه‌باغی در جلال‌آباد بود.

در مسیر، از منطقه‌ی جبراییل گذشتیم، نان تازه و خوراکی‌های ساده‌ی چاشت را خریدیم و سرانجام به خانه‌باغ رسیدیم؛ جایی با معماری قدیمی و کوتی‌های سنتی، درختان توت بلند، میوه‌ها و سبزیجات رنگارنگ، صدای پرندگان و پارس سگ‌ها—همه چیز برای آرامش ذهن کافی بود.

کنار جوی انگور نشستیم. عمه برایم چای سبز کم‌رنگ آورد و برای چاشت، آب‌گوشت، برنج و سالاد آماده کرده بود. در گوشه‌ای دنج، کنار هم نشستیم و غذا خوردیم. در حین صرف غذا، از دختر مرحومش گفت—نویسنده‌ای بااستعداد، کتاب‌خوانی پرشور، دختری ماجراجو.
از دلتنگی‌هایش گفت، از دردی که دوری و فقدان بر جانش انداخته بود. از رؤیای نویسندگی دخترش که هرگز فرصت شکوفایی نیافت، چون زندگی مجالش را نداد.

وقتی به چهره‌اش نگاه کردم، زن میان‌سالی بود با چشمانی شبیه مادرش، موهای بلند و سیاه، و نشانی کنار صورتش که او را به برادر کوچکش و مادر مرحومش شبیه کرده بود.

بعد از گفت‌وگو، کتاب هزار خورشید تابان را برداشتم و از باغ فاصله گرفتم. عمه را تنها گذاشتم و کنار جوی آب نشستم، پاهایم را در آب خنک فرو بردم. پشه‌ها بالای سرم وزوز می‌کردند و سنجاقکی با بال‌های شفاف در نزدیکی‌ام پرواز می‌کرد. بی‌خیال اطراف، شروع به خواندن کتاب جدیدم کردم.

موضوع کتاب، عشق لیلا و طارق و جنگ‌های بی‌پایان کابل بود. داستانی که مرا به فکر آینده‌ام انداخت، به فکر سرنوشت‌هایی که در میان آتش جنگ و بی‌عدالتی می‌سوزند.

در راه بازگشت، ذهنم فقط درگیر حرف‌های عمه بود—چگونه مرگ، همه چیز دخترش را نابود کرد، چگونه رؤیای نوشتن در تاریکی گم شد....
  • ❤ 8
Post #1420 131
خوشبختى هرگز سمت اونایی كه قدر داشته هاشون رو نميدونن نميره.
  • ❤ 5
Post #1419 146
صدایی پارس سگ ها برایم نصیحتی است
  • ❤ 4
Post #1413 166
هشدار: عشقی در کار نباشد، همه چیز در کمترین زمان ممکن عادی می‌شود.
  • ❤ 3
Post #1410 159
من نام ترا می‌خوانم: آزادی!
  • ❤ 4
Post #1409 161
آه وطن
  • ❤ 3
Post #1405 168
خسته و خالی‌ام و این هیچ عیبی نیست.همین
  • ❤ 6
Post #1403 171
نه انتظار از کسی نه به انتظار کسی
  • ❤ 9
Post #1400 174
چهار سال شد، شب پانزدهم آگست
همیشه بیدارم... خوابم نمی‌برد.
  • ❤ 8
Post #1399 156
باید برگردم خونه. بشینم کنار مادرم و همینطور که زیر لبی ذکر می‌گه یه چای برام بریزه همین بس ،
  • ❤ 7
Post #1396 152
من همانم گر یادم نکنی به فراموشی میسپارمت ..
  • ❤ 8
Post #1390 163
امروز، بعد از نوشیدن چای، بی‌هدف در خانه قدم می‌زدم. ناگهان با خود گفتم: «شاید در انباری چیزی بیابم... شاید چیزی که به کار آید.»
پا به آن فضای خاموش و فراموش‌شده گذاشتم. میان سایه‌ها و بوی کهنگی، گوشه‌ای چشمم به تخته و میزی افتاد که روزگاری پدرم برایم ساخته بود. همان لحظه، گرد و غبار و تارهای عنکبوت را با کف دست کنار زدم تا خطوط فرسوده روی میز پدیدار شود.

چشمانم را بستم... و یک‌باره به روزی برگشتم که به پدر گفته بودم: «یک تخته‌سیاه، مثل تخته مکتب می‌خواهم.»
صدای او در گوشم زمزمه شد؛ صدایی که هنوز، سال‌ها بعد، گرمایش را از دست نداده. تصویرش را دیدم که کنارم نشسته، یک دستش را پشت سر گذاشته و با دست دیگرش چینل‌های تلویزیون را عوض می‌کند.

فردای آن روز، پدر برایم تخته‌ای متوسط ساخت و همراهش یک میز چهارپایه. پدرم نجاری بی‌نظیر بود. بی‌آنکه زیاد بپرسم، فهمیده بود چه می‌خواهم و چرا می‌خواهم.
در گوشه‌ای از خانه برایم صنف کوچکی برپا کرد. برای خواسته‌هایم ارزش قائل بود، حتی اگر کودکانه و خیالی به نظر می‌رسیدند.

در آن اتاق کوچک، غرق تخیل می‌شدم. لباس‌های مادر که چند سانت از قد و اندامم بزرگ‌تر بودند را به تن می‌کردم، کفش‌های پاشنه‌بلند که برای پایم گشاد بودند می‌پوشیدم، کیف و وسایل خواهرم را برمی‌داشتم و وانمود می‌کردم که معلمم و شاگردانم روبه‌رویم نشسته‌اند.

من کوچک‌ترین عضو خانواده بودم و همه برای خواسته‌هایم ارزشی ویژه قائل بودند. اما در میان همه، پدر بیش از هر کس مرا به خود وابسته کرد. بارها گفته بود: «روزی مرگ من را از تو دور می‌کند، و تو در فراقم خواهی سوخت.» می‌دانستم راست می‌گوید، ولی هیچ‌گاه نخواستم آن روز را باور کنم.

و آن روز آمد... پدر رفت.
من ماندم و داغی که نه شبی آرامش می‌بخشد و نه روزی کمرنگش می‌کند.
مثل زلیخای دلباخته، من هم برای اولین بار عشق را تجربه کرده بودم؛ عشقی نه به معشوقی زمینی، که به پدری که پناه و آرامش بود.

اشک دلتنگی، همه‌اش برای اوست.
بگذارید در این سوگ بسوزم و بسازم.
مرگ با پدر چه می‌کند؟ با ما چه می‌کند؟ چه چیزی را از جان‌مان می‌گیرد و چه چیزی را – اگر چیزی باشد – برایمان باقی می‌گذارد؟
مرگ کجای هستی می‌ایستد؟ آیا روزی چشمانی خواهد داشت که به زمین نگاه کند و بگرید؟
  • ❤ 8
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →