گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.
ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Post #1377
162
---
🕯️ شبی که آرامش در سکوت شکست
گیلاس آبلیمو در دست داشتم و سرگرم عوض کردن شبکههای تلویزیون بودم. مادر در خلوت عبادتش غرق بود و برادرم راهی مسجد شده بود. سکوتی سنگین، بیهیچ مقدمهای، بر خانه سایه انداخت.
چند دقیقه نگذشته بود که فریاد دختری کوچک، شاید هفت یا هشت ساله، فضای خانه را لرزاند. صدای کمکخواهیاش با نام من همراه بود. با خود گفتم شاید اتفاقی برای زنعمو افتاده. سارا بود که با ناامیدی صدایم میزد. چند بار نامش را صدا زدم اما پاسخی نیامد. دوباره به خانه برگشتم که همان دخترک باز مرا صدا زد. بیرون رفتم و با نگرانی پرسیدم: «کی هستی؟ کجا هستی؟»
حدسم درست بود. همسایه جدیدمان در ساختمان تازهساختهای زندگی میکردند و از ظاهرشان پیدا بود که ثروتمندند. با لرز در صدایش گفت: «خانهمان را افراد مسلح محاصره کردهاند. پدرم را گروگان گرفتهاند. تمام داراییمان را بردهاند و مادر، خواهر و پدر را در حمام حبس کردهاند. لطفاً کمکم کن.»
با شتاب، مادر را صدا زدم. او بیرون آمد و به همسایهها خبر داد. طولی نکشید که نیروهای "امارات اسلامی" وارد منطقه شدند. وضعیت آشفته بود. از بام خانهمان که به در پشتی همسایه راه داشت، خود را آویزان کردم و با پرتاب چادر و شال، به زن همسایه کمک کردم پوششی بر سر داشته باشد.
دختر بزرگتر آن خانه، تازه خبر بارداریاش را به خانواده داده بود و قرار بود جشن کوچکی گرفته شود. اما دزدان مسلح نهتنها خانهشان را غارت کردند، بلکه پدرش را شلاق زدند. آن دختر از ترس دچار حملهی عصبی شد. کسی نمیدانست آیا فرزندش زنده خواهد ماند یا نه.
حدود چهارده لک طلا را بردند؛ ثروتی که شاید با پول ایران چهارده هزار تومان برابری میکرد. پس از سرقت، نیروهای امنیتی رسیدند و به بازرسی دقیق خانهی ما و خانهی همسایه پرداختند. برادرم و چند تن دیگر برای بازجویی برده شدند.
حال آن دخترک همسایه خوب نبود. وحشتی عمیق دلش را لرزانده بود. میترسید پدرش کشته شده باشد. از شدت شوکهای پیدرپی بیهوش شد. با یاری من و مادر، او را به شفاخانه رساندیم. فقط خدا میداند چه بر سر او و فرزندش خواهد آمد.
🌌 در افغانستان امروز، آرامش کالایی نایاب است؛ اگر فقیر باشی بیغم نخواهی بود، و اگر ثروتمند باشی آسوده نخواهی ماند. آیندهی این سرزمین، در هالهای از ابهام فرو رفته…
خداوند خود حافظ آن باشد.
🕯️ شبی که آرامش در سکوت شکست
گیلاس آبلیمو در دست داشتم و سرگرم عوض کردن شبکههای تلویزیون بودم. مادر در خلوت عبادتش غرق بود و برادرم راهی مسجد شده بود. سکوتی سنگین، بیهیچ مقدمهای، بر خانه سایه انداخت.
چند دقیقه نگذشته بود که فریاد دختری کوچک، شاید هفت یا هشت ساله، فضای خانه را لرزاند. صدای کمکخواهیاش با نام من همراه بود. با خود گفتم شاید اتفاقی برای زنعمو افتاده. سارا بود که با ناامیدی صدایم میزد. چند بار نامش را صدا زدم اما پاسخی نیامد. دوباره به خانه برگشتم که همان دخترک باز مرا صدا زد. بیرون رفتم و با نگرانی پرسیدم: «کی هستی؟ کجا هستی؟»
حدسم درست بود. همسایه جدیدمان در ساختمان تازهساختهای زندگی میکردند و از ظاهرشان پیدا بود که ثروتمندند. با لرز در صدایش گفت: «خانهمان را افراد مسلح محاصره کردهاند. پدرم را گروگان گرفتهاند. تمام داراییمان را بردهاند و مادر، خواهر و پدر را در حمام حبس کردهاند. لطفاً کمکم کن.»
با شتاب، مادر را صدا زدم. او بیرون آمد و به همسایهها خبر داد. طولی نکشید که نیروهای "امارات اسلامی" وارد منطقه شدند. وضعیت آشفته بود. از بام خانهمان که به در پشتی همسایه راه داشت، خود را آویزان کردم و با پرتاب چادر و شال، به زن همسایه کمک کردم پوششی بر سر داشته باشد.
دختر بزرگتر آن خانه، تازه خبر بارداریاش را به خانواده داده بود و قرار بود جشن کوچکی گرفته شود. اما دزدان مسلح نهتنها خانهشان را غارت کردند، بلکه پدرش را شلاق زدند. آن دختر از ترس دچار حملهی عصبی شد. کسی نمیدانست آیا فرزندش زنده خواهد ماند یا نه.
حدود چهارده لک طلا را بردند؛ ثروتی که شاید با پول ایران چهارده هزار تومان برابری میکرد. پس از سرقت، نیروهای امنیتی رسیدند و به بازرسی دقیق خانهی ما و خانهی همسایه پرداختند. برادرم و چند تن دیگر برای بازجویی برده شدند.
حال آن دخترک همسایه خوب نبود. وحشتی عمیق دلش را لرزانده بود. میترسید پدرش کشته شده باشد. از شدت شوکهای پیدرپی بیهوش شد. با یاری من و مادر، او را به شفاخانه رساندیم. فقط خدا میداند چه بر سر او و فرزندش خواهد آمد.
🌌 در افغانستان امروز، آرامش کالایی نایاب است؛ اگر فقیر باشی بیغم نخواهی بود، و اگر ثروتمند باشی آسوده نخواهی ماند. آیندهی این سرزمین، در هالهای از ابهام فرو رفته…
خداوند خود حافظ آن باشد.
- ❤ 8



