TGViewer
Channel Public Channel
عصیان

عصیان

@ftsdls

گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Subscribers
1.22K
Photos
358
Videos
90
Links
51

Showing posts older than #1390 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #1377 162
---

🕯️ شبی که آرامش در سکوت شکست

گیلاس آبلیمو در دست داشتم و سرگرم عوض کردن شبکه‌های تلویزیون بودم. مادر در خلوت عبادتش غرق بود و برادرم راهی مسجد شده بود. سکوتی سنگین، بی‌هیچ مقدمه‌ای، بر خانه سایه انداخت.

چند دقیقه نگذشته بود که فریاد دختری کوچک، شاید هفت یا هشت ساله، فضای خانه را لرزاند. صدای کمک‌خواهی‌اش با نام من همراه بود. با خود گفتم شاید اتفاقی برای زن‌عمو افتاده. سارا بود که با ناامیدی صدایم می‌زد. چند بار نامش را صدا زدم اما پاسخی نیامد. دوباره به خانه برگشتم که همان دخترک باز مرا صدا زد. بیرون رفتم و با نگرانی پرسیدم: «کی هستی؟ کجا هستی؟»

حدسم درست بود. همسایه جدیدمان در ساختمان تازه‌ساخته‌ای زندگی می‌کردند و از ظاهرشان پیدا بود که ثروتمندند. با لرز در صدایش گفت: «خانه‌مان را افراد مسلح محاصره کرده‌اند. پدرم را گروگان گرفته‌اند. تمام دارایی‌مان را برده‌اند و مادر، خواهر و پدر را در حمام حبس کرده‌اند. لطفاً کمکم کن.»

با شتاب، مادر را صدا زدم. او بیرون آمد و به همسایه‌ها خبر داد. طولی نکشید که نیروهای "امارات اسلامی" وارد منطقه شدند. وضعیت آشفته بود. از بام خانه‌مان که به در پشتی همسایه راه داشت، خود را آویزان کردم و با پرتاب چادر و شال، به زن همسایه کمک کردم پوششی بر سر داشته باشد.

دختر بزرگ‌تر آن خانه، تازه خبر بارداری‌اش را به خانواده داده بود و قرار بود جشن کوچکی گرفته شود. اما دزدان مسلح نه‌تنها خانه‌شان را غارت کردند، بلکه پدرش را شلاق زدند. آن دختر از ترس دچار حمله‌ی عصبی شد. کسی نمی‌دانست آیا فرزندش زنده خواهد ماند یا نه.

حدود چهارده لک طلا را بردند؛ ثروتی که شاید با پول ایران چهارده هزار تومان برابری می‌کرد. پس از سرقت، نیروهای امنیتی رسیدند و به بازرسی دقیق خانه‌ی ما و خانه‌ی همسایه پرداختند. برادرم و چند تن دیگر برای بازجویی برده شدند.

حال آن دخترک همسایه خوب نبود. وحشتی عمیق دلش را لرزانده بود. می‌ترسید پدرش کشته شده باشد. از شدت شوک‌های پی‌درپی بی‌هوش شد. با یاری من و مادر، او را به شفاخانه رساندیم. فقط خدا می‌داند چه بر سر او و فرزندش خواهد آمد.

🌌 در افغانستان امروز، آرامش کالایی نایاب است؛ اگر فقیر باشی بی‌غم نخواهی بود، و اگر ثروتمند باشی آسوده نخواهی ماند. آینده‌ی این سرزمین، در هاله‌ای از ابهام فرو رفته…
خداوند خود حافظ آن باشد.
  • ❤ 8
Post #1374 148
نظر تان راجب این عکس من چیست ؟
  • ❤ 13
Post #1371 132
عصیان چی اومد به سرت بچه‌ که اینجوری شدی؟ ارسالی عمو مجید نجفیان
خوبم عمو مجید عزیز نگران من نباش
  • ❤ 6
Post #1370 145
چی اومد به سرت بچه‌ که اینجوری شدی؟




ارسالی عمو مجید نجفیان
  • ❤ 5
Post #1369 145
من معمولا احساساتم به این راحتی ها تغییر نمیکند.
ولی نظرم تغییر میکند!
و اگر نظر درباره کسی تغییر کند،
تا ابد تغییر میکند…
  • ❤ 12
Post #1362 176
ترفند هوش مصنوعی با این عکس من چطور شده
  • ❤ 7
Post #1361 143
گفت چیزی عميق به من بگو؛
گفتم من با كسانى خنديده ام،
كه وحشتناك‌ترين چیز ها را درمورد من گفته اند
بدترین کارهارا در قبالم کرده‌اند
وفكر ميكنند من نميدانم..
  • ❤ 5
Post #1359 135
خوشم می‌آمد که سرم را روی شانه پدرم بگذارم و بگریم. پدرم مرد عاقلی بود و گمان می‌کنم قبل از آنکه مهر مرا به دل بگیرد، اصلاً مزه عشق و مهربانی را نچشیده بود. او فقط در فکر آینده بود و می‌خواست مرا خوشبخت بداند.




چشم‌هایش / بزرگ علوی
  • ❤ 8
Post #1356 142
‏وقتی چیزی دیگر به ما تعلق ندارد بی‌مقدارش می‌کنیم تا کمبودش را بهتر تحمل کنیم؟!

#رضاقاسمی
  • ❤ 8
Post #1352 169
این روزها اشتیاقی به نوشتن ندارم. حال و احوالم خوش نیست. درگیر مسائل شخصی‌ام، و نگرانی‌ام برای رها، خواهرم، لحظه‌ای رهایم نمی‌کند. نتوانستم مشکلش را حل کنم.

شال آبی‌رنگی را برداشتم؛ همان شالی که دوست مادرم، زنی از دیار ترکمنستان، برایش سوغاتی آورده بود. تصمیم داشتم با آن عکاسی کنم. اما در دل کمد، دفتر پاره و قدیمی‌ای افتاد. میان لایی‌های آن دفتر، عکسی از پسری جوان پیدا کردم؛ چشمان قهوه‌ای، پوست سفید، و موهایی مشکی. با دقت به تصویرش نگاه کردم، اما هیچ شباهتی به پدرم یا عموهایم نداشت. این پسر زیبا اینجا چه می‌کند؟

عکس را نزد مادرم بردم و پرسیدم:
ـ مادر، این مرد جوان کیست؟
مادرم نگاهی به عکس انداخت و آهسته گفت:
ـ عمو کوچکت، مرحوم وزیر. خیلی جوان بود و شهید شد.

یادم آمد پدر یک‌بار گفته بود برادری کوچکتر داشته که در اثر تصادف، به خون نیاز پیدا می‌کند. اما بعد از تزریق خون، به سرطان خون مبتلا می‌شود و خیلی زود از دنیا می‌رود. سال‌ها از رفتن عمو وزیر گذشته، و حتی سنگ مزارش هم از خاطر خانواده رفته بود. پدرم هیچ‌گاه از خصوصیات و رفتارهایش چیزی نگفته بود، فقط می‌گفت: «پسر جوانی بود که زود از این دنیا رفت.»

به عکسش خیره شدم و آهی از دلم برآمد. چرا باید این‌گونه می‌رفت؟ ای کاش زنده بود و کنارمان زندگی را ادامه می‌داد. هزاران سوال و فکر بی‌پاسخ در ذهنم ماند. شال آبی ـ یا همان سارق ترکمنی ـ دیگر برایم اهمیتی نداشت. بی‌صدا عکس و شال را سر جایشان گذاشتم.
آهسته آهسته آنجا ترک کردم
  • ❤ 8
Post #1348 128
مهتاب کجاست ؟
  • ❤ 6
Post #1342 159
«چه توان‌سوز و غم‌انگیز است وقتی انسان نسبت به کسی که دوست می‌دارد کینه پیدا می‌کند.»


این کینه و شکست هیچوقت فراموشم نخواهد شد .
  • ❤ 6
Post #1338 177
دِیشب خلوت خوبی برایم بود .
بیدار بودن با فیلم ( بادبادک) باز عالی بود ...
نیمه های شب مرا خواب گرفته بود دستانم زیر‌چانه ام مانده، همان طور خوابم برده بود .


خواب دیدم در قرن بیست سال پیش زندگی می‌کنم....
زندگی در دوران طالبان گذشته در تجمع که زنان و مردان همه با سر خم شده منتظر بودند همه مان سنگ سار شدیم دلیل سنگ سار بودن این همه آدم‌ها را نمیدانم چرا من را آنجا آورده بودند، آیا من هم گناهی کرده بودم که سرم خم شده بود در بین این همه آدم؟؟
خدا خدا میگفتم :که ناگهان نیم نگاهی به -لباسم کردم،
لباسم هزاریی و چادر برقع در سر داشتم ...
مرد جوانی در کنارم نشسته بود برایش گفتم :میتوانی برایم شعری بخوانی؟؟؟ .

شعری بخوان تا قلبم آرام گیرد او شروع به خواندن شعری از حافظ کرد و منم دیوانه وار آن شعر را زمزمه کردم
نصف شبی از خواب بیدار شدم و این خط شعر را در صفحه گوشی ام نوشتم...


شبی در پرده ی با ساز می گفت

به دستش جام می آواز می گفت

عزل می خواند «حافظ » مست و پاتیل

خدا با وی نشسته راز می گفت




در حیرتم چرا اینطور خواب عجیبی دیدم نکند از تاثیرات غم انگیز فیلم حسن امیر بوده که قبلا نگاه کرده بودم و مرا همانطور خواب برده بود ....

نیمه‌شب، خواب از چشمانم گریخته بود. ناگزیر، در روشنی کم‌رمق چراغ خواب، به سراغ بخشی از کتاب شعری رفتم که شاعر جوانی از هرات، پیش‌تر برایم از راه ایمیل فرستاده بود. در سکوت شب، واژه‌هایش را ورق زدم؛ واژه‌هایی که بوی غربت و آفتاب می‌دادند.
  • ❤ 9
Post #1333 137
من یک مهاجرم شال سرخ
اناری‌ات را بپوش وطنم شو!




علی آقا
  • ❤ 7
Post #1332 141
اینجا مکان شخصی و جهان کتاب‌های من هست.
از کتاب صحبت می‌کنم؛ از کتاب هایی که باید بخوانم می‌گویم و منتشر می‌کنم که این را تمام کردم و این را آغاز می‌کنم. و تکه‌های از آن کتاب و سایر منتشر می‌کنم. آهنگ‌های مورد علاقم به اشتراک میگذارم ویدیو و متن و تصویری به دلم نشست هم نشر می‌دهم همین.
‌



همین طور کتاب راز جانا هفته گذشته تمام اش کردم محتویات کتاب و نقل قول هایش مربوط به وصف عشق سروش جانا بود ،






علاقه خاصی برای نوشتن عشق عاشقی ندارم از جمله آدم های هستم که به فرد دیگر اعتماد نخواهم داشت



این کتاب ۴۰۰ صفحه یی برایم آموخت هنوز عشق در حال جریان است




ولی من اعتقاد به عشق دوست


داشتن نخواهم داشت همین !




از اینکه شاید روزی مثل جانا
عشق سختی را تجریه خواهم کرد هراس دارم همین .
  • ❤ 9
Post #1320 158
عصیان --- امروز دلم سخت گرفته بود. نگرانم. نگران دوستان مجازی‌ام… نمی‌دانم کجایند، چه می‌خورند، چه بر سرشان آمده. شاید بعضی از دوستان ایرانی‌ام دیگر به عصیان پشت کنند. از دستشان دلگیرم. کافی بود چند موشک اسرائیل به سوی ایران شلیک شود تا مردم افغانستان مثل ماری…
از رنج مردم برای شهرت‌خواهی استفاده نکنید!!

امدادرسان‌های عزیز در مرز، شب و روز خسته و گرسنه و تشنه‌ زیر آفتاب سوزان، برای رسیدگی صادقانه به مهاجران بازگشته، تلاش می‌کنند. این‌وسط تعدادی برای تبلیغات و‌ شهرت‌خواهی، می‌آیند، نه تنها خدمت چندانی نمی‌کنند، که دم دست آنان را نیز می‌گیرند و نمی‌گذراند درست به کار خود برسند.

چند روز پیش یکی از جوانان کاغذی رفته به مرز، با تمام ثروت و دارایی و تجارت و امکاناتی که دارد، یک فامیل را به شهر آورده ؛ یک عالم هم کش و فش و‌ دوربین و مایک و غیره برده و ویدیو گرفته است. برای کارکنان زحمت‌کش امدادرسانی نیز مزاحمت ایجاد کرده است.

نکنید والله با این موارد نمی‌شود شهرت‌خواهی نمود. صادق باشید با مردم و خدمتی را که دیگران می‌کنند، به نام خود ثبت نکنید.
  • ❤ 7
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →