این روزها اشتیاقی به نوشتن ندارم. حال و احوالم خوش نیست. درگیر مسائل شخصیام، و نگرانیام برای رها، خواهرم، لحظهای رهایم نمیکند. نتوانستم مشکلش را حل کنم.
شال آبیرنگی را برداشتم؛ همان شالی که دوست مادرم، زنی از دیار ترکمنستان، برایش سوغاتی آورده بود. تصمیم داشتم با آن عکاسی کنم. اما در دل کمد، دفتر پاره و قدیمیای افتاد. میان لاییهای آن دفتر، عکسی از پسری جوان پیدا کردم؛ چشمان قهوهای، پوست سفید، و موهایی مشکی. با دقت به تصویرش نگاه کردم، اما هیچ شباهتی به پدرم یا عموهایم نداشت. این پسر زیبا اینجا چه میکند؟
عکس را نزد مادرم بردم و پرسیدم:
ـ مادر، این مرد جوان کیست؟
مادرم نگاهی به عکس انداخت و آهسته گفت:
ـ عمو کوچکت، مرحوم وزیر. خیلی جوان بود و شهید شد.
یادم آمد پدر یکبار گفته بود برادری کوچکتر داشته که در اثر تصادف، به خون نیاز پیدا میکند. اما بعد از تزریق خون، به سرطان خون مبتلا میشود و خیلی زود از دنیا میرود. سالها از رفتن عمو وزیر گذشته، و حتی سنگ مزارش هم از خاطر خانواده رفته بود. پدرم هیچگاه از خصوصیات و رفتارهایش چیزی نگفته بود، فقط میگفت: «پسر جوانی بود که زود از این دنیا رفت.»
به عکسش خیره شدم و آهی از دلم برآمد. چرا باید اینگونه میرفت؟ ای کاش زنده بود و کنارمان زندگی را ادامه میداد. هزاران سوال و فکر بیپاسخ در ذهنم ماند. شال آبی ـ یا همان سارق ترکمنی ـ دیگر برایم اهمیتی نداشت. بیصدا عکس و شال را سر جایشان گذاشتم.
آهسته آهسته آنجا ترک کردم
Post #1352
169
- ❤ 8