دِیشب خلوت خوبی برایم بود .
بیدار بودن با فیلم ( بادبادک) باز عالی بود ...
نیمه های شب مرا خواب گرفته بود دستانم زیرچانه ام مانده، همان طور خوابم برده بود .
خواب دیدم در قرن بیست سال پیش زندگی میکنم....
زندگی در دوران طالبان گذشته در تجمع که زنان و مردان همه با سر خم شده منتظر بودند همه مان سنگ سار شدیم دلیل سنگ سار بودن این همه آدمها را نمیدانم چرا من را آنجا آورده بودند، آیا من هم گناهی کرده بودم که سرم خم شده بود در بین این همه آدم؟؟
خدا خدا میگفتم :که ناگهان نیم نگاهی به -لباسم کردم،
لباسم هزاریی و چادر برقع در سر داشتم ...
مرد جوانی در کنارم نشسته بود برایش گفتم :میتوانی برایم شعری بخوانی؟؟؟ .
شعری بخوان تا قلبم آرام گیرد او شروع به خواندن شعری از حافظ کرد و منم دیوانه وار آن شعر را زمزمه کردم
نصف شبی از خواب بیدار شدم و این خط شعر را در صفحه گوشی ام نوشتم...
شبی در پرده ی با ساز می گفت
به دستش جام می آواز می گفت
عزل می خواند «حافظ » مست و پاتیل
خدا با وی نشسته راز می گفت
در حیرتم چرا اینطور خواب عجیبی دیدم نکند از تاثیرات غم انگیز فیلم حسن امیر بوده که قبلا نگاه کرده بودم و مرا همانطور خواب برده بود ....
نیمهشب، خواب از چشمانم گریخته بود. ناگزیر، در روشنی کمرمق چراغ خواب، به سراغ بخشی از کتاب شعری رفتم که شاعر جوانی از هرات، پیشتر برایم از راه ایمیل فرستاده بود. در سکوت شب، واژههایش را ورق زدم؛ واژههایی که بوی غربت و آفتاب میدادند.
Post #1338
177
- ❤ 9