هفتهای سخت و نفسگیر را پشت سر گذاشتیم. پس از تحویل سفارشهای لباس، من و همکارانم نفسی از سر آسودگی کشیدیم. چرخهای خیاطی را خاموش کردیم و پیالهای از چای سیاه که بیبی جان با مهر برایمان آورده بود، با یک نفس نوشیدم؛ طعمی از خستگی و آرامش در آن موج میزد.
در همان لحظههای فراغت، یکی از دوستانم پرسید: «میشود کمی از پدرت برایمان بگویی؟ حالا که بیکاریم، دوست داریم بیشتر با تو و پدرت آشنا شویم.»
خود را در صندلی جابهجا کردم، گلویم را صاف کردم و با دلی پر از خاطره گفتم: «آرزو، پدرم مردی با غیرت و دلپاک بود. او هرگز پدر نداشت، اما برای من پدری کرد. بارها با صدای بغضآلودش میگفت: "من مردیام که هرگز مهر پدری را نچشیدهام."»
او نهتنها پدرم بود، بلکه همراز، همدرد و دوست صمیمیام نیز بود. با خود عهد بستهام تا آخر عمر، یادش را فراموش نکنم. در دفتر کوچک خاطراتم مینویسم: «او همیشه قهرمان من خواهد بود.» حتی پس از مرگم، نام پدرم از یاد نخواهد رفت.
به چشمان همکارانم خیره شدم؛ اشک در نگاهشان موج میزد. برای من گریه کردند، برای پدرم، برای تنهایی و جدایی، برای روزهای سخت بیکسی. از ته دل، پدرم را صدا زدم، اما جز اشک، چیزی دستگیرم نشد.
مروه، دوستی از دیار تخار، بغضهای تنهاییاش را با من قسمت کرد. از روزهایی گفت که هیچکس او را درک نکرد، نگفت: «مگر تو دختر نیستی؟» روزهایی که کسی نپرسید: «آیا توان تحمل این همه رنج را داری؟»
در افغانستان، اگر دختری آرزو داشته باشد، مردم هزاران حرف میزنند، اما هرگز نمیپرسند: «این دختر چه میخواهد؟ چه آرزویی در دل دارد؟»
درد به استخوانمان رسیده، اما هنوز خود را نباختهایم. هنوز زندگی را نفس میکشیم. هنوز آنقدر میخندیم که از شدت دردِ پنهان، سرمان به تیر میافتد.
من، آرزو، مروه و مسطوره، بغضهای چندساله را شکستیم. اشک ریختیم برای سختیهای روزگار، برای امتحانهای دشوار زندگی، برای جدایی عزیزان، برای خیانتها و حرفهای بیاساس مردم. در همان ساعت، با گریه همه را از دل بیرون ریختیم و سر بر شانههای هم گذاشتیم. با خود عهد بستیم: روزی خورشید زیبایی بر زندگیمان خواهد تابید.
آدم ممکن است از مردم ناامید شود، اما هرگز نباید از خودش ناامید گردد.
من منتظر همان خورشید خواهم ماند، تا روز مرگ.
-
Post #1435
137
- ❤ 4