امروز، بعد از نوشیدن چای، بیهدف در خانه قدم میزدم. ناگهان با خود گفتم: «شاید در انباری چیزی بیابم... شاید چیزی که به کار آید.»
پا به آن فضای خاموش و فراموششده گذاشتم. میان سایهها و بوی کهنگی، گوشهای چشمم به تخته و میزی افتاد که روزگاری پدرم برایم ساخته بود. همان لحظه، گرد و غبار و تارهای عنکبوت را با کف دست کنار زدم تا خطوط فرسوده روی میز پدیدار شود.
چشمانم را بستم... و یکباره به روزی برگشتم که به پدر گفته بودم: «یک تختهسیاه، مثل تخته مکتب میخواهم.»
صدای او در گوشم زمزمه شد؛ صدایی که هنوز، سالها بعد، گرمایش را از دست نداده. تصویرش را دیدم که کنارم نشسته، یک دستش را پشت سر گذاشته و با دست دیگرش چینلهای تلویزیون را عوض میکند.
فردای آن روز، پدر برایم تختهای متوسط ساخت و همراهش یک میز چهارپایه. پدرم نجاری بینظیر بود. بیآنکه زیاد بپرسم، فهمیده بود چه میخواهم و چرا میخواهم.
در گوشهای از خانه برایم صنف کوچکی برپا کرد. برای خواستههایم ارزش قائل بود، حتی اگر کودکانه و خیالی به نظر میرسیدند.
در آن اتاق کوچک، غرق تخیل میشدم. لباسهای مادر که چند سانت از قد و اندامم بزرگتر بودند را به تن میکردم، کفشهای پاشنهبلند که برای پایم گشاد بودند میپوشیدم، کیف و وسایل خواهرم را برمیداشتم و وانمود میکردم که معلمم و شاگردانم روبهرویم نشستهاند.
من کوچکترین عضو خانواده بودم و همه برای خواستههایم ارزشی ویژه قائل بودند. اما در میان همه، پدر بیش از هر کس مرا به خود وابسته کرد. بارها گفته بود: «روزی مرگ من را از تو دور میکند، و تو در فراقم خواهی سوخت.» میدانستم راست میگوید، ولی هیچگاه نخواستم آن روز را باور کنم.
و آن روز آمد... پدر رفت.
من ماندم و داغی که نه شبی آرامش میبخشد و نه روزی کمرنگش میکند.
مثل زلیخای دلباخته، من هم برای اولین بار عشق را تجربه کرده بودم؛ عشقی نه به معشوقی زمینی، که به پدری که پناه و آرامش بود.
اشک دلتنگی، همهاش برای اوست.
بگذارید در این سوگ بسوزم و بسازم.
مرگ با پدر چه میکند؟ با ما چه میکند؟ چه چیزی را از جانمان میگیرد و چه چیزی را – اگر چیزی باشد – برایمان باقی میگذارد؟
مرگ کجای هستی میایستد؟ آیا روزی چشمانی خواهد داشت که به زمین نگاه کند و بگرید؟
Post #1390
163
- ❤ 8