این همه حس، این همه شور که در وصفش بسیار نوشتهاند،
بر من نگذشت مگر چون نسیمی بیاثر.
پرسشی است در دلم که چون خاری در گوشت مانده: آیا مردمان فریبکارند؟ یا آنکه دلهایشان هنوز در تپش است؟
و منم که از این تپش بیبهرهام؟
نه، فریب نمیگویند، لیک من از جنسی دیگرم.
روح من شاید به نغمهای دیگر گوش سپرده که اینجا نواخته نمیشود.
احساسم نایاب است، نه ناپیدا.
چون ماهیست که تنها در ژرفای شب ظاهر میشود، نه در روشنای سطح.
و اگر این تفاوت را مردم «عجیب» میخوانند،
چه باک؟
عجیببودن گاه نشان از راستینبودن است؛
که هر دلی را نسزد به هر نسیمی بلرزد.
کمی کلاسیکتر -دختر دریا