TGViewer
Channel Public Channel
احمد عزتی پرور

احمد عزتی پرور

@ezzatiparvar

سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم.

https://telegram.me/ezzatiparvar
Subscribers
988
Photos
122
Videos
1.1K
Links
4.2K
Recent Posts 20 shown
Post #13053 157
#مولوی

زندگی‌نامه‌ی مولانا جلال‌الدین مولوی، تألیف: فریدون بن احمد سپهسالار، با مقدمه‌ی سعید نفیسی، انتشارات اقبال، چاپ ششم1384(415صفحه)


این‌کتاب، کهن‌ترین سند در احوال و مقامات مولوی است. با این که سپهسالار و احمد افلاکی، همزمان به نگارش زندگی مولانا پرداختند، هیچ‌یک از دیگری و اثر او نام نبرده است. هردو نیز از مُریدان مولوی بودند.
متن‌این‌کتاب155صفحه است. از صفحه156به بعد، گُزیده‌ای از کتاب«مناقب‌العارفین» احمد افلاکی آمده است.
کتاب، سه‌قِسم دارد:
قِسم اول،فصل اول، اَسناد فرقه‌ی بهاءالدین وَلد
فصل دوم، ذکر مقامات بهاء‌الدین ولد
قسم ثانی، فصل اول: تاریخ ولادت و مدت عمر
فصل دوم، اَسانید خرقه و تلقین و اصحاب صحبت
فصل سوم، در ذکر مَناقِبِ حضرت خداوندگار[مولانا]
مجاهده و ریاضت و...
قسم سوم، ذکر اصحاب و خُلَفای خداوندگار: برهان‌الدین محقق تِرمَذی، شمس‌الدین تبریزی، صلاح‌الدین زرکوب، چلبی حسام‌الدین، سلطان‌وَلد[پسر مولوی] چلبی عارف، چلبی شمس‌الدین عابد، مریدان.

https://telegram.me/ezzatiparvar
Telegram احمد عزتی پرور سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13052 189
#مولوی

مناقب‌العارفین، شمس‌الدین احمد افلاکی، دوجلد، به کوشش تحسین یازیجی، دنیای کتاب، چاپ چهارم 1385

بخش دوم(پایان)

نمونه‌های از رفتارهای مولوی:

«با جماعتِ اصحاب به آب گرم تشریف فرموده بودند. چون به حمام رسیدند مگر حضرت«چَلَبی»امیر عالَم، پیش‌تَرک دوانید، تمام مردم را از آب بیرون آورد و بیرون کرد تا حضرت مولانا ، خلوت، با اصحابِ خود صحبت کند. فرمود که سیب‌های سرخ و سپید آورده، حوض را پُر کردند.

همانا که چون حضرت مولانا درآمد دید که در مَسلخِ(رَختکن) حمام، مردم به استعجال تمام، جامه‌ها می‌پوشیدند و از شرمساری، می‌شتافتند و دید که حوض را از سیب‌ها مالامال کرده‌اند. فرمود که:
ـ امیر عالَم! جان‌های این‌مردم کم از سیب است؟ که ایشان را بیرون کرده‌ای، سیب‌ها پُرکردی؟ چه، هریکی ایشان را سی‌بهاست، چه جای سیب‌هاست؟ نه که مجموع عالَم و مافیها برای آدمی است و آدمی برای آن‌دَمی است؟

مقصود ز عالَم، آدم آمد؛
مقصود ز آدم، آن‌دَم آمد.

اگر مرا دوست می‌داری بگو تا همشان به آب گرم درآیند و هیچ‌کس، از وَضیع(فقیر)و شریف(پولدار)و صحیح و ضعیف، بیرون نمانَد تا من نیز به طفیلِ ایشان توانم درآمدن و لحظه‌ای آسودن.
چون امیر عالَم، شرمسار گشته، سر نهاد و همه را اشارت کرد تا در آن حوض، خوض کنند. آن‌گاه حضرت مولانا قدم مبارک در آب نهاد.»
(صص481-482)

رقص برای خاک‌سپاری دوست:

همچنان حضرت شیخ[صلاح‌الدین زرکوب]را معلوم شد که هنگام رحلت است. به صفای تمام و رغبتِ کلّی و توجه خلیلانه از عالمِ اَشباح به لامکانِ ارواح سفر کرد و به مفصود جانی و معشوق نهانی وصول یافت. همانا که حضرت مولانا بیامد و سر مبارک را باز کرده، نعره‌ها می‌زد و شورها می‌کرد.
فرمود بشارت‌ها و نقّاره‌زنان آوردند و از نَفیرِ خَلقان، قیامت برخاسته بود و هشت‌جوق گویندگان در پیش. جنازه‌ی شیخ را اصحابِ کِرام، برگرفته بودند و حضرت خداوندگار تا تربتِ حضرت«بهاء وَلد»چرخ‌زنان و سماع‌کُنان می‌رفت. و چندانی جامه‌ها و فَرَجی‌ها که یاران به گویندگان و نقاره‌زنان دادند، توان گفت؟
و در جوار مقدس سلطان‌العُلَما مولانا بهاءالدین وَلَد به عظمتِ تمام دفن کردند.»
(صص730-731)

https://telegram.me/ezzatiparvar
Telegram احمد عزتی پرور سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13051 171
#مولوی

مناقب‌العارفین، شمس‌الدین احمد افلاکی، دوجلد، به کوشش تحسین یازیجی، دنیای کتاب، چاپ چهارم 1385

بخش یکم

احمد افلاکی(649-745قمری) از مُریدان مولوی بود. کتاب او از کهن‌ترین منابع آشنایی با زندگی مولوی است.
کتاب، دَه‌فصل دارد:
1-ذکر مناقب حضرت سلطان‌العُلَما، پدر مولوی
2-در ذکر مَناقب محقق ترِمَذی
3-در شرح مناقب مولوی
4-در بیانِ مناقب شمس تبریزی
5-ذکر مناقب صلاح‌ادین زرکوب
6-ذکر مناقب حسام‌الدین
7-ذکر مناقب بهاءولد(پسر مولوی)
8-ذکر مناقب جلال‌الدین چَلبی امیرعارف
9-ذکر مناقب شمس‌الدین امیرعابد چلبی
10-ذکر اولاد و اَخلاف مولوی


نمونه مطالب:
«پیوسته جانوران صحرایی از هرعلفی و گیاهی که می‌چرند، همرنگ گیاه می‌شوند: بعضی سبزرنگ، بعضی کبود، بعضی سیاه، بعضی زرد. همچنان حق را بندگان شایسته هستند که دائما در صحرای«وَ اَرض‌الله واسِعه»چَرا می‌کنند و از آن‌چشمه‌ها می‌نوشند که دل‌ها را چشم‌ها می‌بخشد و از غذای نور، چنان پُر شده‌اند که بکلی نورِ حق گشته‌اند.»
(ص241)

« منقول است که مگر راهبی دانا در قسطنطنیه، آوازه‌ی علم و حِلم و تواضع مولانا را شنیده بود و عاشق شده. مسافرت نموده به طلب مولانا به قونیه آمده. راهبان شهر، او را استقبال کرده، مُعزّز داشتند. راهب صادق، التماس زیارتِ آن‌حضرت کرده. اتفاقاً در راه، مقابل رسیده، سه‌کرّت به خداوندگار سجده کرده. چون سر بر می‌داشت، مولانا را در سجود می‌دید. گویند حضرت مولانا سی و سه‌بار بِدو سر نهاد. راهب، فریادکنان، جامه‌ها را چاک زده، گفت:
ـ ای سلطانِ دین! تا این‌غایت، چه تواضع و تذلّل است که با همچون منِ بیچاره‌ی پلید می‌نمایی؟
فرمود که:
ـ با بندگانِ حق، تواضع چون نکنم؟ و کم‌زنی چرا ننمایم؟ وگر آن را نکنم، چرا شایم؟ و کرا شایم؟ و به چه‌کار آیم؟
فی‌الحال، راهبِ بیچاره با اصحاب خود ایمان آورد، مرید شد و فَرَجی پوشید.»
(ص260)
مولوی لاغراندام بود:
«روزی حضرت مولانا به حمام درآمده بود و به چشمِ ترّحم به جسم مبارک خود نظر می‌کرد که قوی ضعیف و نحیف گشته است. فرمود که:
ـ در جمیع عمر خود از کسی شرمسار نگشته‌ام اما امروز از جسم لاغر خود به غایت خجل شدم که به زبانِ حال، چه‌ها گفت و چه‌ها نهفت و چگونه ناله‌ها کرد که: روزی مرا در آسایش نداری.»
(ص395)
مولوی ریش نداشت و اصولاً با داشتن ریش، به عنوان نشانه‌ای دینی، سخت مخالف بود:

«روزی آینه‌داری مَحاسنِ مبارکش را می‌ساخت. گفت:
ـ خداوندگار چه فرماید؟ چگونه می‌سازم؟
فرمود که:
ـ آن‌قدر که فرقی باشد میان مرد و زن.
(یعنی ته‌ریش)
روزی دیگر فرمود گه:
ـ بر قلندران رشک می‌برم که هیچ ریش ندارند.
و حدیثی فرمود که:
مِن سَعادةِ المَرءِ خِفّةِ لِحیَتِهِ. لِاَنّ اللِحیَةُ المَرء و فی کثرَتِها اِعجابُ المرء بِنَفسِهِ و هُوَ مِن المُهلِکات.» (سعادتِ مرد به کم‌ریش داشتن است؛ زیرا ریشِ زیادِ موجب خودشیفتگی می‌شود و از نابودکنندگان است.)
فرمود که: بسیاری ریش، صوفیان را خوش است. اما صوفی تا ریش را شانه‌کردن، عارف به خدا می‌رسد.»
(ص412)
مولوی سرش را می‌تراشید:
«دلاک، روزی حضرت مولانا را سر می‌تراشید و در حلقِ موی موی(از تَه تراشیدن)، مبالغه می‌کرد. فرمود که:
ـ چون باز خواهد رُستن، این‌قدر کافی است.»
(ص449)

https://telegram.me/ezzatiparvar
Telegram احمد عزتی پرور سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13050 198
#نکته

خشکسالیِ ادبی

ادبیات(شعر، داستان، نمایشنامه) در کشور ما وضعیتِ اندوهبار و اَسَفناکی دارد. نه شاهکاری آفریده می‌شود و نه تحلیلی از چراییِ خشک‌سالیِ ادب ارائه می‌گردد. علتش چیست؟

اگر وضعِ ویژه‌ی سیاسی و اقتصادی اکنون را علت بشمارند، من چندان با آن همراهی نخواهم کرد. نه فردوسی در جامعه‌ای آرمانی می‌زیست، نه سعدی و حافظ و مولوی. در روزگارِ آنان نیز همین آش بود و همین کاسه.

نگاهی به گلایه‌های شاعران در متن شعرهاشان، گواهی صادق بر این نکته است. البته تاثیر محیط را بر شاعر و نویسنده نمی‌توان انکار کرد. اما علت اصلی در جای دیگر است.

در گذشته، مردم به شاعر و نویسنده احترام می‌گذاشتند و شوکت و شأن و شرفِ آنان را ارجمند می‌شمردند. زیرا شاعر و نویسنده، سال‌ها می‌آموخت و از هر تجربه‌ای توشه‌ای می‌اندوخت و سپس شعله‌ای از احساس و ادراک می‌افروخت و شایستگی و سزاواری خود را به همگان نشان می‌داد.

امروزه، جوانِ از راه نرسیده، خود را در هرزمینه ماهر و در ادبیات، شاعر می‌پندارد و توقع پذیرش از سوی جامعه دارد. چون چنین پذیرشی نمی‌بیند، خود را به دامنِ اشتغالات می‌اندازد و رفته رفته، سرودن از یادش می‌رود. البته اینان برای ادبیات، بسیار زیانمندند، چرا که بسیاری از خوانندگانِ شعر و داستان را دلسرد می‌کنند و از حلقه‌ی مخاطبان، بیرون می‌رانند. بسیاری، با خریدنِ آثار و خواندنِ نمونه‌های سطحی و بی‌ارزش، از ادبیاتِ راستین، روی برمی‌گردانند.

اهل تحلیلِ ادبیات نیز مثل گیاهان هرز از هرسو می‌رویند و به نقد و بررسی ناقص و خامِ همان محصولاتِ بی‌مایه و دروغین می‌پردازند. در گروه‌ها و کانال‌ها و کتاب‌های نشریافته، هر خامی، نامِ ناقد و شعر شناس بر خود می‌گذارد و بی آن که صلاحیتی کسب کرده‌باشد، خود و گروهی ساده دل را چندی می‌فریبد. آنگاه، سرخورده و ناکام، برسرِ کاری دیگر می‌روند. اینان نیز برای ادبیات زیان بسیار دارند. زیرا جمعی آماده و مشتاق را با اراجیفِ خود مأیوس می‌سازند.

تا زمانی که شاعر و نویسنده، سال‌ها نیاموزد و از راز و رمزهای آفرینش سر درنیاوَرَد، امکانِ آفرینش اثری دلنشین و ماندگار برایش وجود نخواهد داشت. تا زمانی که برای بسیاری از جویندگانِ ادب، دوغ و دوشاب یکسان نماید و اهل فضل و متخصص در ادبیات با خامانِ رَه نرفته، یک قیمت داشته‌باشند، ارتقای دانش ادبی ممکن نخواهدشد.

اختناق و استبداد و نبودنِ آزادی‌های فردی و اجتماعی نیز علّتِ کافی برای نازاییِ هنری نیست. مگر فردوسی و خیام و حافظ در عصرِ روشنگری و آزادی می‌زیستند؟

مگر در میانِ گروهِ عظیمِ مهاجران که در امریکا و اروپا به سر می‌برند، نبوغِ ادبی دیده می‌شود؟ آن‌ها که از هرگونه آزادی بهره‌مندند. حتی در سینما و موسیقی نیز همین سِتَرونی آشکار است. در اروپا و امریکا نیز فارسی زبان‌ها در پیِ آموختن نیستند و به تقلید از گذشتگان گرفتارند. همگان چنان در ابتذالِ زندگی فرورفته‌اند که دیگر از مستمعانِ صاحب‌سخن نیز اثری و خبری نمانده‌است.

باید در گردهم‌آیی‌های دوستانه و خانوادگی، جاییِ برجسته برای ادبیات در نظر گرفت و به جای جدال‌های بی‌حاصلِ سیاسی و اجتماعی، درکنارِ رقص، موسیقی، تفریح و تجدیدِ دیدار، متن‌های داستانی و شعریِ اثرگذار و فخیم و اصیل را خواند تا رفته‌رفته، لذّتِ آثارِ اصیل گوش و ذهن‌های مخصوصاً جوان را بنوازد و برای آفریده‌های ادبی تازه، مخاطبانی مشتاق بسازد. چنین باد!

https://telegram.me/ezzatiparvar
Telegram احمد عزتی پرور سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13049 215
#همدردی

همذات‌پنداری

کیست که کاستی و نقصی در جسم و جان ندارد؟
اما چگونه می‌توان با نقص‌های دیگران روبروشد؟ تمسخر و توهین، راهِ رایجِ ما با این وضعیت است.
شیوه‌ی شورانگیز و انسانی، در ندیدنِ عیب است.
همدردی با بی‌نوایان، با نشان‌دادنِ ادراکِ بی‌نواییو احساسِ همدلی، اثری شگرف و شگفت دارد. گاهی، خویشتن را زشت نشان‌دادن، اوجِ زیبایی است.


https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13047 154
#مولوی

مجالس سبعه، مولانا جلال‌الدین، با تصحیح و توضیحات دکتر توفیق سبحانی، انتشارات کیهان، چاپ سوم1379

کتاب، هفت مجلس دارد و هر یک با خطبه‌ای عربی و نیایش آغاز می‌شود. هر خطبه و نیز متن‌ها آیه و حدیث و شعرهای عربی بسیار دارند. مطالب اخلاقی مربوط به خودسازی انسان هستند. هفت نکته‌ی اصلی کتاب، عبارتند از:
1-اجتماع و مردم به فساد گراییده‌اند، راهِ رستگاری آنان در چیست؟
2-چگونه می‌توان از گناه رها شد؟
3-قدرت ایمان
4-مقام بندگانی که خود را فدای رهایی دیگران کردند.
5-ارزش علم
6-پرتگاه غفلت
7-اهمیت عقل.
(مقدمه، صفحه13)

https://telegram.me/ezzatiparvar
Telegram احمد عزتی پرور سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13046 218
#عاشقانه

لیلی و مجنون، مکتبی شیرازی، به اهتمام و تصحیح اسماعیل اشرف، کتابفروشی محمدی شیراز، 1343

بخش ششم(پایان)

لیلی افزود: دلم می‌خواهد همیشه با تو بمانم و با تو باشم.
مجنون در پاسخ گفت:
ـ عشقت جانم را به لب رساند. خورشید چهره‌ات روزم را تاریک نمود. از تو بسی گِللایه دارم، اما اکنون جای این‌حرف‌ها نیست. کاش جای خالی بود تا بتوانم ببوسمت.

بوسیدن تو ز پات گیرم،
چون بر دهنت رسم، بمیرم.
ص 141
این گفت و دوباره به صحرا گریخت. پاییزی شد که به سردی گرایید؛ انگار برگ و ریشه نداشت.

لیلی ز خزان باغ، بی‌یار،
چون باغ خزان رسیده، بیمار.
ص 143
بیماری لیلی او را از پای درآورد. برگِ زردِ پاییزی بود که در دست بادِ بیماری پرپر می‌شد.

چون باغ خزان رسیده هردم،
گشت از چمن رُخَش، گُلی کم.

آن گلبن نوشکفته شد زرد،
وان چشمه‌ی آفتاب، شد سرد.
ص 144
بیماری، جانِ لیلی را گرفت. زندگی همین است. به ناکام باید مُرد. فریاد و زاری هم سودی ندارد. خاصیتِ زندگی، مرگ است.

از خار اجل، فغان چه سود است؟
این خاصیتِ گلِ وجود است.
ص 146
پنبه می‌کاریم تا از آن برای ما کفت ببافند. مجنون هنوز آگاه نبود که خورشیدش به آسمان کوچید. یکی پیش او رفت و گفت:
ـ نمی‌دانی که لیلی تو به شبِ نیستی پیوست؟ دیگر به او نمی‌رسی. باید در جهانی دیگر به جست‌وجویش بروی.

مجنون ز چنان زبان گستاخ،
لرزید، چو از دمِ تبر، شاخ.
ص 147
بر زمین افتاد و ا زهوش رفت. چون به هوش آمد به درِ خانه‌ی لیلی رفت. از ژرفای دل، آهی کشید و به گریستن پرداخت. خود را به کنارِ کالبدِ لیلی رساند و آن را در آغوش گرفت. چنان نالید که گویی لیلی ناله‌اش را شنید. مجنون به زاری گفت:
ـ تیر اجل، جانِ مرا زخمی‌تر کرد. دیگر بی‌تو، توانِ ماندن ندارم. اکنون اندکی بمان تا به تو برسم.
با گفتن این‌سخن، به زمین غلتید و سر به قدمِ یار نهاد و چشم برای همیشه بست. خانواده‌ی لیلی دوگور در کنار هم کندند و آن‌دو را نزدیک هم به خاک سپردند.

از بهر دو مهربانِ یک غم،
کندند دو گور، پهلوی هم.
ص 149

مکتبی می‌گوید هنگام بازگشت از هند، به دیاری از عرب می‌رود و نسخه‌ی لیلی و مجنون را در آن‌جا می‌یابد و داستان را از آن مردم می‌شنود:

شخصی که ازو فزود وَجدم،
از دور نمود کوهِ نَجدم.

گفتند روندگان هامون،
کاین وادی لیلی است و مجنون.

از تُربتشان دو چشمه زاده،
وان هر دو به یکدگر فتاده.

از مَقبرشان دو بید خرّم،
پیچان شده چون دو رشته بر هم.
ص 154
چون مکتبی این کتاب بگشود،
تاریخ «کتاب مکتبی» بود.

بنا بر حروف ابجد« کتابِ مکتبی»سال 895 می‌شود. این‌منظومه دوهزار و صد و شصت بیت دارد.

این گنج گهر که گشت پیدا،
از خطه ی پارس شد هویدا.

این نسخه، فسانه‌ی جهان باد!
مقبولِ دل جهانیان باد!
ص 157

از ویژگی‌های این منظومه یکی سادگی آن است و دیگر فشردگی و ایجاز آن. قسمت‌های مختلف با عنوان‌های منظوم بر وزن «فَعَلاتُن فعلاتن فَعَلُن» از هم جدا می‌شوند و هردو عنوان، یک‌بیت می‌سازند.

https://telegram.me/ezzatiparvar
Telegram احمد عزتی پرور سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13045 221
#کتابخوانی
تَمهیدات
تمهیدات،عین‌القضات،به تصحیح و مقدمه:عَفیف عُسیران، تهران، انتشارات منوچهری،1377چاپ پنجم.

ابوالمعالي عبدالله بن ابي بكر(492-525هجري)در همدان زاده شد. جَدّش اهل ميانه (بين مراغه و تبريز)بود. دوتن بر عين ‏القضات اثر گذاشتند:1-احمدغزالي (درگذشته به سال520)2-شيخ بَرَكه،شوريده‌اي گمنام وعامي(درگذشته پس از ‏سال520هجري)‏
‏ (کهن‌ترین نسخه‌ی تمهیدات در سال 667 نوشته شده‌است.) ‏

تمهیدات 10 تمهید دارد:‏
‏1-فرق علم مکتسَب باعلم لَدُنّی2-شرط‌های سالک درراه خدا3-آدمیان بر سه گونه‌فطرت آفریده شده‌اند4-‏خود را بشناس تا خدا را بشناسی5-شرح ارکان پنجگانه‌ی اسلام6-حقیقت و حالات عشق7-حقیقت روح و دل8-‏اسرار قرآن و حکمتِ خلقت انسان9-بیان حقیقت ایمان وکفر10-اصل و حقیقت آسمان و زمین، نور محمد و ابلیس آمد.‏
مکتوبات و نامه‌های عین‌القضات بین سال‌های 517و525نوشته شد. تمهیدات نیز بعد از سال518به نگارش درآمد.‏

دریغا قفلِ بشریّت بر دل‌هاست و بند غفلت بر فکرها.
(ص 11)‏

ای عزیز! اگر خواهی که جمال این اسرار بر تو جلوه کند، از عادت پرستی دست بدار که عادت پرستی، بُت پرستی ‏باشد.
ص12‏

طالب باید که خدا را در جنّت و در دنیا و در آخرت نطلبد و در هر چه داند و بیند، نجوید.
راهِ طالب، خود در ‏اندرونِ اوست. راه باید که در خود کند.
هیچ راه به خدا نیست بهتر از راهِ دل.
(23)‏

هرچند که می‌کوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می‌دارد. و با این‌همه، او غالب می‌شود و من ‏مغلوب.
با عشق کی توانم کوشید؟‏

کارم اندر عشق مشکل می‌شود؛
خان و مانم در سرِ دل می‌شود.
هر زمان گویم که بگریزم ز عشق،
عشق، پیش از من به منزل می شود.

دریغا، عشق، فرضِ راه است همه کس را.
دریغا اگر عشقِ خالق نداری، باری عشقِ مخلوق مهیّا کن تا قدرِ این ‏کلمات، تو را حاصل شود.
(96)‏

دریغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شاید داد و چه عبارت توان کرد؟
در عشق قدم نهادن کسی را ‏مسلّم شود که با خود نباشد و ترکِ خود بکند و خود را ایثار عشق کند.‏
عشق آتش است. هرجا که باشد جز او، رختِ دیگری ننهد. هرجا که رسد، سوزد و به رنگِ خود گرداند.‏
ای عزیز! به خدا رسیدن فرض است و لابُدّ هرچه به واسطه‌ی آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان.
‏عشق، بنده را به خدا رساند.
پس عشق از بهرِ این معنی فرض آمد.‏

به مجرّدِ اسمِ عشق، عاشق شدن کاری طُرفه و اُعجوبه باشد.‏

کارِ طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد.
وجود عاشق از عشق است، بی عشق چگونه زندگانی کند؟
حیات ‏از عشق می‌شناس و مَمات بی‌عشق می‌یاب!

سودای عشق، از زیرکیِ جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق، بر همه عقل‌ها افزون آید.
هر که عشق ندارد، مجنون و ‏بی‌حاصل است. هر که عاشق نیست، خودبین و پُرکین باشد و خودرأی بُوَد.
عاشقی، بی خودی و بی‌راهی باشد.
(98)‏

دریغا! همه جهان و جهانیان، کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی.‏

ای عزیز! ندانم که عشقِ خالق گویم و یا عشقِ مَخلوق؟
عشق‌ها سه‌گونه آمد؛ اما هر عشقی، درجاتِ مختلف دارد: ‏عشقی صغیر است، و عشقی کبیر و عشقی میانه.‏
عشقِ صغیر، عشقِ ماست با خدای تعالی. و عشقِ کبیر، عشقِ خداست با بندگانِ خود.
(101)‏

عشقِ میانه، دریغا نمی‌یارم گفتن؛ که بس مختصر فهم آمده‌ایم.
(102)‏

از دستِ دوست چه عسل، چه زهر؛ چه شِکَر چه حَنظل؛ چه لطف چه قهر.
آن کس که عاشق لطف بُوَد یا عاشقِ ‏قهر، او عاشقِ خود باشد نه عاشقِ معشوق.
(224)

‏بدایتِ عشقِ به کمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است. با معشوق چه ‏حساب دارد؟
مقصودِ وی، عشق است و حیاتِ وی از عشق باشد و بی‌عشق، او را مرگ باشد.
در این‌حالت، وقت ‏باشد که خود را نیز فراموش کند؛ که عاشق، وقت باشد که از عشق چندان غصّه و درد و حسرت بیند که نه در بندِ ‏وصال باشد و نه غمِ هجران خورَد. زیرا که نه از وصال، او را شادی آید و نه از فِراق، او را رنج و غم نماید. همه‌ی ‏خود را به عشق داده باشد.‏

هرکه جفای معشوق نکشد، قدرِ وفای او نداند.
هر که فراقِ معشوق نچشد، لذتِ وصال او نیابد.
هر که دشنام معشوق ‏لطف نداند، از معشوق دور باشد.
معشوق از بهرِ ناز باید نه از بهرِ راز.
(5 ـ 244)‏

https://telegram.me/ezzatiparvar
Telegram احمد عزتی پرور سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13044 228
#عاشقانه

لیلی و مجنون، مکتبی شیرازی، به اهتمام و تصحیح اسماعیل اشرف، کتابفروشی محمدی شیراز، 1343

بخش پنجم

لیلی برای مجنون نوشته بود: دلا‌آرام من! دنیا به کامت باد! مِهرت در آب و گِلم سرشت و داغِ جدایی‌ات برای ما زخمِ دل نوشت. چگونه‌ای؟ آهوی کدام کوهستانی؟ ای گُلِ خوش‎بوی من! در برابرِ چشمان که هستی؟ خورشید و ماه منی. پیوسته تو را من چشم در راهم. جز ناله و زاری کاری ندارم. کاهِ ناچیز تنم، توانِ کشیدنِ کوهِ اندوهِ عشق و جدایی تو را ندارد. اما باز هوش و گوشم به سوی خبری از توست.
غزل:
در عشق تو از جهان گذشتم،
وز جمله گذشتگان گذشتم.

بی روی تو، بر درلحد پای،
بنهادم و از میان گذشتم.

آن‌دم که به یکدیگر گذشتیم،
تو از دل و من ز جان گذشتم.

در بادیه‌ی عَدم دویدم،
چندان که ز کاروان گذشتم.

سوز غم توست بحر آتش،
زان سوخته‌ام، کزان گذشتم.

فردا بنمایمت که امروز،
با داغ تو از جهان گذشتم.
ص 116
مجنون چو بخواند نامه‌ی یار،
از صفحه‌ی دل، گرفت طومار؛

بنوشت به خون دل ز خامه،
بر پشت ورق، جواب نامه.

با دل، قلمش چو یک‌زبان شد،
خون دل از او، چو رگ، روان شد.
ص 117
غم دل در نامه گفت و به لیلی فرستاد. دایی مجنون «سلیم عامری» وقتی از این نوشته‌ها آگاه شد، مجنون را سرزنش کرد و از رنج مادر مجنون گفت. مادر هم به دیدار فرزند شتافت و از او خواست به خانه برگردد یا او نیز همراه فرزند، در صحرا بماند.

مجنون به جواب مادر پیر،
گفتا: چه کنم چو رفت تقدیر.

جُرم از تو، نه از منِ حَزین بود،
کز بطن تو سرنوشتم این بود.
ص 127
من شیفته‌ی جمال یارم،
پروای کس دگر ندارم.

این گفت و چو کوهِ سایه افکن،
از مادر، در کشید دامن.
ص 128
به کوه و دشت گریخت و آب از چشم ریخت. مادر از پیِ فرزند روان شد. گریان شد. نالید و روی و موی کند. سودی نداشت. از خستگی و نومیدی بر زمین افتاد و جان داد. خویشان و آشنایان، مادر را به خاک سپردند.
روزی مجنون در شوریدگی، به بنایی رسید. پرسید این را برای چه کسی ساخته‌اند؟ گفتند:

کاین بقعه که در برابر توست،
دور از تو، مزار مادر توست.

مجنونِ جگرکباب، ناگاه
چون شد ز وفات مادر آگاه،

بگریست که: ای خجسته مادر!
نادیده برفتی از برابر.
ص 130
غم‌خوار من، از جهان، تو بودی،
رفتی و غمم به غم فزودی.

از پای، تو می کشیدی‌ام خار؛
خار قدمم شدی به یک‌بار.

جانت به فلک ، تنت به چاه است؛
سوی تو مرا کدام راه است؟

رفتی به دری که ناپدید است،
در عالم دیگرش کلید است.
ص131
باز به کوه بازگشت. ابن سلام، همچنان از لیلی بی‎بهره بود. تنها مانع وصال او، مجنون بود. تصمیم به کشتن او گرفت و به بیابان تاخت و مجنون را در بیغوله‌ای یافت و خواست او را بکشد که جانوران بر سرش ریختند و تکه پاره‌اش کردند. لیلی با شنیدن خبر مرگ او:

لیلی ز چنان خبر در آن جمع،
پُرخنده دهان، گریست چون شمع.

خندید به مرگ آن جگرخون،
بگریست در آرزوی مجنون.
ص 134
لیلی از پزشک خود خواست وسیله‌ی دیدار او را با مجنون فراهم سازد. او چنین کرد و در شبی تاریک مجنون به خانه‌ی لیلی آمد:

لیلی بگریست پیش مجنون،
کای زخم‌گهِ جفای گردون!

زین‌غصه که سال و ماه داری،
چونی و چگونه حال داری؟

جانم به میان موج خون است،
تاحال تو دل شکسته، چون است؟

بی‌یادِ تواَم، چو کشتِ بی‌آب؛
با نام تواَم، چو باغِ سیراب.

بی‌روی تو نام هر که خوانم،
نام تو برآید از زبانم.
ص 138

https://telegram.me/ezzatiparvar
Telegram احمد عزتی پرور سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13043 267
#یادمان

به یاد بزرگان ادب و تاریخ ایران: استاد محمدابراهیم باستانی پاریزی، هوشنگ ابتهاج(سایه)بیژن ترقی(ترانه‌سرا) و منوچهر انور که مُجری برنامه است و خود کارگردانی چیره دست بود. کارگردانی فیلم«شهر قصه» نمایش بیژن مفید با منوچهر انور بود.
در این‌برنامه از«عارف قزوینی» سخن می‌گویند.

کاش بازهم از این‌گونه برنامه‌ها ساخته می‌شد.

https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13042 299
#طنزپرداز

پیش از انقلاب برنامه‌ی انتقادی و طنزآمیزی به نام«شبکه‌صفر» پخش می‌شد که با همکاری گوگوش، دلارام و حسن خیاط باشی به اجرا در می‌آمد.
انتقاد از سپردن کارها به دستِ ناشایستگان، پیامی بود که در این‌بخش موردنظر بود.

کوچه‌باغی یا غزل خراباتی خواندن گوگوش از یک‌سو و لب‌خوانی خانم دلارام با ترانه‌ی گوگوش، هردو کارهایی بودند که از عهده‌ی آنان بر نمی‌آمد.

https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13041 463
Avalin KharidarHassan Shojayi
#یادمان

به یاد وحشی بافقی(قرن دهم) که ششم مهر به طور نمادین زادروز اوست.

اولین‌خریدار

شاعر: وحشی بافقی(قرن دهم هجری)
خواننده: حسن شجاعی
آهنگ‌ساز: حسین صمدی

دوستان! شرحِ پریشانیِ من، گوش کنید!
داستانِ غمِ پنهانیِ من، گوش کنید!

قصه‌ی بی‌سر و سامانیِ من، گوش کنید!
گفت‌وگویِ من و حیرانی من، گوش کنید!

شرحِ این آتشِ جان‌سوز، نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم، این راز، نهفتن تا کی؟

روزگاری، من و دل، ساکنِ کویی بودیم!
ساکنِ کویِ بتِ عربده‌جویی بودیم؛

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم؛
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله‌مویی بودیم؛

کس در آن‌سلسله، غیر از من و دل، بند نبود؛
یک گرفتار از این جمله که هستند، نبود.

نرگسِ غمزه‌زنش، این‌همه بیمار نداشت؛
سنبلِ پُرشکنش، هیچ گرفتار نداشت؛

این‌همه مشتری و گرمیِ بازار نداشت؛
یوسفی بود، ولی هیچ خریدار نداشت؛

اول آن‌کس، که خریدار شدش، من بودم؛
باعثِ گرمیِ بازارشدش، من بودم.

https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13039 153
#حافظانه

شرح غزل شماره151دیوان حافظ خانلری:

اگر رَوَم زِ پِی‌اش، فِتنه‌ها بَراَنگیزد؛
وَر از طَلَب بِنِشینم، به کینه بَرخیزد.

اگر برای دیدارش بروم، فتنه و آشوب به پا می‌کند؛ اگر دست از خواستنش بردارم، از من کینه به دل می‌گیرد و می‌رنجد که چرا نیامدی نازم را بکشی. نمی‌دانم با او چه کنم؟

وَگَر به رَهگُذری، یک‌دَم، از هوا داری،
چو گَرد در پِی‌اش اُفتم، چو باد، بُگْریزد!

اگر از روی عشق و هواداری، در کوچه‌ای مانند غباری به دنبالش بروم، همچون باد از من می‌گریزد.

وَگر کُنَم طَلِبِ نیم‌بوسه، صدافسوس،
زِ حُقّه‌ی دَهنش، چون شِکَر فُروریزد!

اگر از او بوسه‌ای بخواهم، به جای پذیرشِ خواسته‌ام، صدتا «متأسفم» از دهنش بیرون می‌ریزد. افسوس‌گفتن‌هایش نیز مانند شِکر شیرین است. بیت، طنزآمیز است.

من آن فَریب، که در نَرگسِ تو می‌بینم،
بس آبِ روی، که با خاکِ رَه بَرآمیزد.

آن افسون‌کاری و فریبایی که در چشم‌هایت(نرگس) می‌بینم، سرانجام، آبروی خیلی‌ها را خواهد بُرد.
عاشق، از بینشی برخوردار می‌شود که با نگاهِ دیگران به هستی و انسان متفاوت است. چه بسا که در عُرفِ جامعه، عاشقان را ناهنجار و بیمار و دیوانه و رسوا و بی‌آبرو می‌نامند و کسانی را که از عشق تُهی هستند سالم و متعادل و آبرومند می‌شمارند.
آبروی بر خاک ریختن، به معنای اشکی که از چهره فرو می‌ریزد و خاک را گِل می‌کند نیز هست. عاشق اشک می‌ریزد.

فَراز و شیبِ بیابانِ عشق، دامِ بَلاست؛
کجاست شیردِلی؟ کَز بَلا نَپَرهیزد؟

فراز و نَشیب‌های صحرای عشق، هریک دامی از بَلا و گرفتاری عاشقانه هستند. باید دلِ شیر داشت تا از این بلاها نترسید و همچنان پیش رفت. عشق، دشواری‌ها و سختی‌های فراوان دارد. عاشق، باید خطرِ«دگرگونه بودن» را بپذیرد.

تو عُمر خواه و صَبوری، که چرخِ شَعبَده باز،
هزار بازی، از این طُرفه تر، بَراَنگیزد.

اگر به معشوق نمی‌رسی، شکیبایی کُن و بخواه که روزگارت فرصت دهد تا به مقصود برسی. چرخِ بازیگر(شعبده باز)، نمایش‌های شگفتی(طُرفه) دارد.

بر آستانه‌ی تَسلیم، سَر بِنِه، حافظ!
که گر سِتیزه کُنی، روزگار بِسْتیزد.

ای حافظ! در برابرِ دشواری‌های عشق تسلیم باش! هرچه بیشتر با سختی‌های زندگی ستیزه کنی، بیشتر آزار خواهی دید. قبول کُن که گسترشِ عشق باید آرام و اندک اندک باشد. یک‌تنه نمی‌توان با جهانی بی‌عشق مبارزه کرد. تو عاشق بمان!

https://telegram.me/ezzatiparvar
Telegram احمد عزتی پرور سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13038 135
Audio
#حافظانه
غزل شماره151دیوان حافظ خانلری:

اگر رَوَم زِ پِی‌اش، فِتنه‌ها بَراَنگیزد؛
وَر از طَلَب بِنِشینم، به کینه بَرخیزد.

وَگَر به رَهگُذری، یک‌دَم، از هوا داری،
چو گَرد در پِی‌اش اُفتم، چو باد، بُگْریزد!

وَگر کُنَم طَلِبِ نیم‌بوسه، صد افسوس،
زِ حُقّه‌ی دَهنش، چون شِکَر فُروریزد!

من آن فَریب، که در نَرگسِ تو می‌بینم،
بس آبِ روی، که با خاکِ رَه بَرآمیزد.

فَراز و شیبِ بیابانِ عشق، دامِ بَلاست؛
کجاست شیردِلی؟ کَز بَلا نَپَرهیزد؟

تو عُمر خواه و صَبوری، که چرخِ شَعبَده باز،
هزار بازی، از این طُرفه تر، بَراَنگیزد.

بر آستانه‌ی تَسلیم، سَر بِنِه، حافظ!
که گر سِتیزه کُنی، روزگار بِسْتیزد.


https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13037 288
#عاشقانه

لیلی و مجنون، مکتبی شیرازی، به اهتمام و تصحیح اسماعیل اشرف، کتابفروشی محمدی شیراز، 1343
بخش چهارم

شب فرارسید . مجنون چشمه‌ای دید. تشنه بود. تصویر ماهِ نو ر آب دید که چون قلابی ر میان ماهیان می‌لرزید و ی‌جنبید. با ماه به گفت‌وگو پرداخت:

گویی چو منِ چراغ‌تاریک،
گشتی تو هم از فراق، باریک.

زین سوز که در سپهر داری،
پیداست که داغ مِهر داری.

روزی که رسی به بام لیلی،
زین غمزده‌اش بپرس خیلی!

وانگاه بگویش: ای دلارام!
ای گشته جدا ز من به ناکام!

دانم که دلت بر این گذر هست،
از سوز دل منت خبر هست.
ص 75

آنگاه گریست و با ابری سیاه به سخن پرداخت و از او خواست تا پیامش را به لیلی برساند. یک وقت به خود آمد و دید نزدیک خانه‌ی لیلی است. نگهبانان، او را با سنگ راندند.لیلی از روزنه‌ای او را می‌دید و کاری از دستش بر نمی‌آمد.

رفته رفته خواستگاران لیلی زیاد شدند. ابن سلام با هدایای بسیار آمد و وعده‌ی پدر لیلی را به یادش آورد. پدر پذیرفت و لیلی را به ابن سلام داد و عروسی سرگرفت. ابن سلام در حجله از لیلی سیلی سختی خورد و دانست که لیلی، میلی به او ندارد. به بویی از او خرسند شد . به مجنون خبر بردند که:

تو بادیه را حصار کرده،
آهو، دگری شکار کرده.
ص 84
مجنون خود را به قافله‌ای که لیلی را به خانه‌ی ابن سلام می‌بُرد رساند و گفت:

ای مَرهم جان دردناکم!
درد دل و داروی هلاکم؛

گر زان که به از منی ندیدی،
پیوند چرا ز من بُریدی؟
ص 84
دستی که تو را کشد در آغوش،
آن‌دست، بریده باد تا دوش!

لیلی چو شنید بر زد آهی،
کز خرمن مَه، نماند کاهی؛

می‌گفت به آب دیده کای یار!
ای از قدم تو در دلم خار!

پیوند بجز تواَم از آن بود،
کاین رشته به دست دیگران بود.

آن‌کس که به دوزخ آورندش،
خود می‌نرود، که می‌برندش.
ص 85
روزی مجنون از چوپانی خواست تا پوستی بر وی پوشاند و چون گوسفندی در گله جا دهد و او را به گله‌ی گوسفندان لیلی ببرد تا بتواند یک‌بار معشوق را ببیند. آن‌قدر نالید تا لیلی صدایش را شنید. مجنون بی‌هوش شد و قصابی خواست سر از تنش جدا کند که چوپان به یاری‌اش شتافت و او را به خانه برد. پدر مجنون به دیدار فرزند رفت و به نصیحت او پرداخت. مجنون گفت:
ـ من در حضور شما هستم اما چیزی نمی‌شنوم. اگر پاسخی نمی‌دهم، برای آن است که چیزی نمی‌شنوم. به من می‌گویید: برخیز بگریز! با کوهِ جدایی بر دل و شوقِ خارِ لیلی را دیدن نمی‌گذارند برم.
چرا به خانه‌ی خود بروم؟ که لیلی در آن نیست. من دیگر همانی نیستم که پارسال بودم؛ چراغی شعله بر بادم که با فریاد، نورش باز نمی‌گردد.
چگونه بخندم؟ خنده کارِ کامیابان است نه ناکامی چون من که ا زکودکی جز گریستن نیاموختم.

سپس برخاست و به شتاب، راهِ بیابان پیش گرفت. پدر به خانه بازگشت و چندی نگذشت که درگذشت. صیادی این خبر به مجنون داد. او به مزار پدر رفت و نالید:

دانم که ز من به داغ مُردی
وز من گله‌ها به خاک بردی؛

از شرم تو، چون به روز محشر،
از خاک لحد برآورم سر؟

چندان خاکِ مزار با خونِ چشمِ اشک‌بار باهم درآمیخت که خود چون مُرده‌ای بر سنگِ مزار غلتید و شبی سیاه بر او سایه افکند. آسمان چون غربالی تیره بود که از سوراخِ ستارگان، خاکستر فرو می‌ریخت. شب را به زاری گذراند. باز به دشت بازگشت و با جانوران خو گرفت. شبی با فلک راز و نیاز گفت و شکایت کرد و خفت. در خواب دید که قاصدی نزد او آمد. وقتی بیدار شد، خوابش درست درآمد. قاصد گفت:

سوی تو، پیام یار دارم،
گر گوش به من کنی، گزارم.

مجنون چو گشاد نامه‌ی دوست،
افتاد برون، چو مغز از پوست.

چون خواندن نامه کرد آغاز،
از نامه چنین برآمد آواز:

این‌نامه به نام آن خداوند،
کز عشق، بنای عالم افکند.
ص113

https://telegram.me/ezzatiparvar
Telegram احمد عزتی پرور سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13036 191
#نمود

پویانمایی: ظاهر و باطن
- کارگردان: الناروگووا
محصول سال ۲۰۱۴ (کشور مجارستان)

آشکار و پنهانِ آدمی
طبیعی‌بودن و طبیعی‌زیستن در جامعه، بسیار دشوار است. تنها کودکان، توانِ نشان‌دادنِ طبیعتِ اصیلِ خود را دارند. حیوان‌ نیز به طورِ طبیعی زندگی‌ می‌کند.

جامعه به فرد می‌آموزد که چنان باشد که در واقع نیست و یا چنان نباشد که در ذات و نهادِ خویش، آن‌گونه است. چنان که می‌نماییم، نیستیم و آنسان نمی‌‌نماییم که هستیم.

خیام گفت:

شیخی به زنی‌فاحشه، گفتا: مَستی؛
هرلحظه به دامِ دگری، پابستی.
گفتا: شیخا! هرآن‌چه گویی هستم؛
آیا تو چنان که می‌نمایی، هستی؟

از خواجه‌عبدالله انصاری است:
یا چنان باش که نمایی؛ یا چنان نُمای، که هستی.
تظاهر و دورویی، یا تضادِ درون و بیرون، نتیجه‌ی چنین حالتی است. دورویی، همان دروغی است که هم به خویش می‌گوییم و هم به دیگران. برای همین، راستی و صداقت، دشوار و رنج‌آور است. دروغ، زیبا و خواستنی است.

اگر من از گرایش‌های طبیعی و خواست‌های فردی برای دیگری سخن بگویم، چه بسا مرا ترک کنند. پس با دروغِ ریا و دورویی، خود را در جمع و جامعه نگه‌می‌دارم.


https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13035 274
#موسیقی

گل‌های تازه ۲۵

(اصفهان)

"افسانه شیرین"

نوازندگان :
همایون خرم : ویولن
مجید نجاهی : سنتور
فریدون حافظی : تار
ارکستر گلها

آهنگساز : همایون خرم

شعرهای برنامه :
فرخی یزدی ، بهادر یگانه

خواننده ترانه : بانو هایده
خواننده آواز : شجریان

گوینده : فیروزه امیر معز

ای بی‌وفا راز دل بشنو از خموشی من!
این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر!
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر!

امشب که تو در کنار منی غمگسار منی،
سایه از سرمن تا سپیده مگیر

ای اشک من خیز و پرده مپوش!
پیشِ چشمِ تَرَم، وقت دیدن او،
راه دیده مگیر!

دل دیوانه‌ی ‏ من به غیر از محبت،
گناهی ندارد خدا داند.

که چون مرغ طوفان،
به جز بی‌پناهی،
پناهی ندارد، خدا داند.

منم آن مرغ وحشی که در هر بیابان،
به طرفی سرشکی بیفشاند.

به جز این اشک سوزان،
دلِ ناامیدم، گواهی ندارد، خدا داند.

دلم ویران هر زمان بهانه‌ی تو؛
سرم دارد شور جاودانه‌ی تو.
روی دل بود به سوی آستانه‌ی تو،

چو آید شبِ در میانِ تیرگی‌ها،
گشاید پر روحِ من به شور و غوغا،
رو کنم چو مرغ وحشی، سوی خانه‌ی تو.

شب چو در بستم و مست از میِ نابش کردم،
ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم.

دیدی آن تُرکِ خَتا، دشمن جان بود مرا؛
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم.

منزل مردم بیگانه چو شد خانه‌ی چشم،
آن‌قدر گریه نمودم که خرابش کردم.

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع،
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم.

غرق خون بود و نمی‌مُرد ز حسرت فرهاد،
خواندم افسانه‌ی شیرین و به خوابش کردم.

دل که خونابه‌ی غم بود و جگر گوشه‌ی درد،
بر سرِ آتشِ جورِ تو کبابش کردم.

زندگی کردنِ من مردن تدریجی بود؛
آنچه جان کَند تنم، عمر حسابش کردم.


https://telegram.me/ezzatiparvar
Telegram احمد عزتی پرور سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشه‌چشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13034 238
Golhay e Tazeh 25@Bazmemusighi
#موسیقی

گلهای تازه ۲۵

(اصفهان)

"افسانه شیرین"

نوازندگان :
همایون خرم: ویولن
مجید نجاهی: سنتور
فریدون حافظی: تار
ارکستر گلها

آهنگساز : همایون خرم

شعرهای برنامه :
فرخی یزدی، بهادر یگانه

خواننده ترانه: هایده
خواننده آواز: شجریان

گوینده: فیروزه امیر معز

https://telegram.me/ezzatiparvar
Older posts →

About this channel

How can I read @ezzatiparvar without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for احمد عزتی پرور: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does احمد عزتی پرور have?
احمد عزتی پرور (@ezzatiparvar) has 988 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does احمد عزتی پرور know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →