#عاشقانه
لیلی و مجنون، مکتبی شیرازی، به اهتمام و تصحیح اسماعیل اشرف، کتابفروشی محمدی شیراز، 1343
بخش چهارم
شب فرارسید . مجنون چشمهای دید. تشنه بود. تصویر ماهِ نو ر آب دید که چون قلابی ر میان ماهیان میلرزید و یجنبید. با ماه به گفتوگو پرداخت:
گویی چو منِ چراغتاریک،
گشتی تو هم از فراق، باریک.
زین سوز که در سپهر داری،
پیداست که داغ مِهر داری.
روزی که رسی به بام لیلی،
زین غمزدهاش بپرس خیلی!
وانگاه بگویش: ای دلارام!
ای گشته جدا ز من به ناکام!
دانم که دلت بر این گذر هست،
از سوز دل منت خبر هست.
ص 75
آنگاه گریست و با ابری سیاه به سخن پرداخت و از او خواست تا پیامش را به لیلی برساند. یک وقت به خود آمد و دید نزدیک خانهی لیلی است. نگهبانان، او را با سنگ راندند.لیلی از روزنهای او را میدید و کاری از دستش بر نمیآمد.
رفته رفته خواستگاران لیلی زیاد شدند. ابن سلام با هدایای بسیار آمد و وعدهی پدر لیلی را به یادش آورد. پدر پذیرفت و لیلی را به ابن سلام داد و عروسی سرگرفت. ابن سلام در حجله از لیلی سیلی سختی خورد و دانست که لیلی، میلی به او ندارد. به بویی از او خرسند شد . به مجنون خبر بردند که:
تو بادیه را حصار کرده،
آهو، دگری شکار کرده.
ص 84
مجنون خود را به قافلهای که لیلی را به خانهی ابن سلام میبُرد رساند و گفت:
ای مَرهم جان دردناکم!
درد دل و داروی هلاکم؛
گر زان که به از منی ندیدی،
پیوند چرا ز من بُریدی؟
ص 84
دستی که تو را کشد در آغوش،
آندست، بریده باد تا دوش!
لیلی چو شنید بر زد آهی،
کز خرمن مَه، نماند کاهی؛
میگفت به آب دیده کای یار!
ای از قدم تو در دلم خار!
پیوند بجز تواَم از آن بود،
کاین رشته به دست دیگران بود.
آنکس که به دوزخ آورندش،
خود مینرود، که میبرندش.
ص 85
روزی مجنون از چوپانی خواست تا پوستی بر وی پوشاند و چون گوسفندی در گله جا دهد و او را به گلهی گوسفندان لیلی ببرد تا بتواند یکبار معشوق را ببیند. آنقدر نالید تا لیلی صدایش را شنید. مجنون بیهوش شد و قصابی خواست سر از تنش جدا کند که چوپان به یاریاش شتافت و او را به خانه برد. پدر مجنون به دیدار فرزند رفت و به نصیحت او پرداخت. مجنون گفت:
ـ من در حضور شما هستم اما چیزی نمیشنوم. اگر پاسخی نمیدهم، برای آن است که چیزی نمیشنوم. به من میگویید: برخیز بگریز! با کوهِ جدایی بر دل و شوقِ خارِ لیلی را دیدن نمیگذارند برم.
چرا به خانهی خود بروم؟ که لیلی در آن نیست. من دیگر همانی نیستم که پارسال بودم؛ چراغی شعله بر بادم که با فریاد، نورش باز نمیگردد.
چگونه بخندم؟ خنده کارِ کامیابان است نه ناکامی چون من که ا زکودکی جز گریستن نیاموختم.
سپس برخاست و به شتاب، راهِ بیابان پیش گرفت. پدر به خانه بازگشت و چندی نگذشت که درگذشت. صیادی این خبر به مجنون داد. او به مزار پدر رفت و نالید:
دانم که ز من به داغ مُردی
وز من گلهها به خاک بردی؛
از شرم تو، چون به روز محشر،
از خاک لحد برآورم سر؟
چندان خاکِ مزار با خونِ چشمِ اشکبار باهم درآمیخت که خود چون مُردهای بر سنگِ مزار غلتید و شبی سیاه بر او سایه افکند. آسمان چون غربالی تیره بود که از سوراخِ ستارگان، خاکستر فرو میریخت. شب را به زاری گذراند. باز به دشت بازگشت و با جانوران خو گرفت. شبی با فلک راز و نیاز گفت و شکایت کرد و خفت. در خواب دید که قاصدی نزد او آمد. وقتی بیدار شد، خوابش درست درآمد. قاصد گفت:
سوی تو، پیام یار دارم،
گر گوش به من کنی، گزارم.
مجنون چو گشاد نامهی دوست،
افتاد برون، چو مغز از پوست.
چون خواندن نامه کرد آغاز،
از نامه چنین برآمد آواز:
ایننامه به نام آن خداوند،
کز عشق، بنای عالم افکند.
ص113
https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13037
353